X
تبلیغات
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

اقاي دكتر (حميد رضا جعفري) از دوماهگي پزشك مارتيا است . مردي است ارام و متين . صدايش را هرگز نديدم بلندكند انقدر ارام و با طمانينه حرف مي زند كه براي شنيدن بايد گوش بسپاري با دل و جان . خوب توضيح مي دهد و از ان دسته دكترهايي است كه تا بتواند دارو تجوبز نمي كند بغير از يكبار هرگر زير يكسال براي هيچ بيماري اي براي مارتيا دارو تجويز نكرد . هر بار با همين عقيده كه مغز اطفال زير يكسال در حال رشد است و هر گونه دارويي روي رشد مغز تاثير مي گذارد . در تمام مدت اين سه سال و اندي كه مارتيا زير نظر دكتر (حميد رضا جعفري) است فقط دوبار انتي بيوتيك گرفته است . دكتر جعفري بورد تخصصي اطفال و فلوشيپ نوزادان است . دكتر جعفري را خوب نگاه كه ميكنم مي بينم به نسبت سه سال پيش چقدر شكسته تر شده است . مي دانم شغلش اسان نيست .  در همان بيمارستاني كه پيشتر بحثش را كردم متخصص بخش است و هميشه هم كودكان بد حال زيادي در بخش (ان.آي .سي .يو )دارد .نوزاداني با وزن هاي بسيار پايين و با بيماريهاي تنفسي. مي دانم متعهد است و تمام روزهاي تعطيل براي سر زدن به اطفال  در بخش بيمارستان است . دكتر (جعفري)اما كم مي خندد به جز موارد اندك نديدم  كه بخندد . وقتي مارتيا زير يكسال بود به محض اينكه مي خوابانديمش روي تخت تا معاينه شود . غش غش مي خنديد . به دكتر به چشم همبازي نگاه مي كرد وقتي اقاي دكتر داشت معاينه اش مي كرد . مي خواست وسائل را از دست دكتر بگيرد و مي خنديد . ان وقت ها مي ديدم كه لبان دكتر به خنده باز مي شود و از رفتار پسرك كوچولوي خوش رو و خوش خنده خنده اش مي گيرد . با اينكه سخت مي خندد اما دكتر خوشرويي است . از اينكه صد تا سوال بپرسيد و هي مثل من بخواهيد سر و ته قضيه را در بياوريد اصلا و ابدا ناراحت نمي شود . هيچ وقت دوتا مريض را با هم به اتاق معاينه راه نمي دهد . همه جدا جدا . دفتر و دستك انچناني هم براي خودش درست نكرده است . مطبش ساده تميز  ارام و معمولي است . با اقا ي دكتر جعفري وقتي اشنا شدم كه مارتيا تقريبا دوماهه بود . همان روزها كه سرماخوردگي داشت و با داروي اقاي دكترشين معرف خوب نشد . به توصيه يكي از بستگان كه در ضمن همسرش با اقاي دكتر جعفري دوست بود معرفي شدم و بر عكس اقاي دكتر شين وقتي پرسيدم بازهم بياورمش شنيدم :نه با همين دارو خوب مي شود . چرا باز هم بياوريدش . . عجيب كه اقاي دكتر هميشه هم همين حرف را مي زند با همين دارو خوب مي شود اگر نشد با من تماس بگيريد . مارتيا اقاي دكتر جعفري را دوست دارد . ازبس كه در مطب اقاي دكتر جعفري بازيگوشي مي كند و اقاي دكتر با طمانينه بارهم به صحبت هايش ادامه مي دهد و انگار نمي بيند كه مارتيابا اتوسكوپ و درجه و وزنه و  ...كشتي ميگيرد .

راستش را بگويم از طولاني شدن بيماري مارتيا خيلي دلخور بودم . از دست اقاي دكتر جعفري.خيلي زياد گمان مي كردم شايد اگر از اول دكتر به بهانه بيماري ويروسي از دادن دارو خودداري نكرده بود . بيماري مارتيا انقدر پيشرفت نميكرد . دل خور بودم زياد .اما با همه اين احوال با اينكه به شدت از طرفي بعضي ها تحت فشا ربودم .اما بازهم با همه سختي هايي كه ملاقات دكتر جعفري در بيمارستان در ساعات عدم حضور در مطب برايم داشت بازهم دلم نيامد مارتيا را ببرم دكتر ديگري .  حتي در جواب شهرام گفتم: كه مارتيا سه سال است كه تحت نظر دكتر جعفري است . به نظر تو  تا حالا عملكرد دكتر بد بوده و يا اشتباه . پس شايد اينبار يا قضيه اتفاقي بوده و يا حتي هيچ اشتباهي در كار نبوده است . پس بگذار همين دكتر را ادامه بدهيم .

شرح دوشنبه را هفته پيشترنوشتم  . از دكتر كه امدم انگار ارام شده بودم خيالم جمع بود كه هنوز مردني نيستم . دكتر تاكيد كرد كه همين حالا دارو را شروع كنم و همان جا پايين مطب داروهايم را گرفتم و اولين دوز دارو را در داروخانه با مقداري اب خوردم . اوضاع ارام بود .مارتيا دوروز بود كه انتي بيوتيكش را شروع كرده بود . بازهم احساس مي كردم كه دارد صورتش ارام ارام رنگ مي گيرد . شب طبق معمول اصرار كرد كه پايين بخوابد . اجازه دادم . چون خودم اصلا حال خوشي نداشتم و وضعيت گوشم به شدت بد بود .

شب ساعت 10.5 مارتيا خوابيد من حدود يك نيمه شب بود كه خوابيدم . صبح ساعت حدود هفت بود كه با نوازش مادرم بيدار شدم. چشمهايم را كه باز كردم لبخند كوتاهي زد و گفت :بيدار شدي مامان . لبخندش اما خيلي زود از صورتش پاك شد . چشمانم متعجب بود . مادرم گفت : پاشو ببين مارتيا چي بخوره . در كسري از ثانيه توي ذهنم با خودم مرور كردم . وا!!! خوب چي بخوره . خوب هر چي كه دوست داره . حالا مادرم من را با اينحالم بيدار كرده كه مارتيا چي بخوره . خوب هماني كه هر روز مي خورده . كه ديدم مادرم داره مي گويد: از ديشب تا حالا داره بالا مي اره . بدون اغراق مثل تيري كه از كمان رها مي شود از رختخواب جدا شدم .  مادرم با وحشت پرسيد : چه خبره حالا ؟

پريدم پايين يادم نمي ايد كه راه رفتم يا پرواز كردم . مارتيا روي پله ها نشسته بود و يك سطل دستش بود داشت و استفراغ مي كرد . ماردم كه پايين امد گفت :ديشب سه بار بالا اورده  و حالا هم بيدار شده و داره مرتب بالا مي اوره . دست و صورتش را شستم . زود بيدار شده بود پرسيدم چيزي مي خوري گفت اره . نان و پنير و چايي  . دوتا لقمه نان و پنير درست به اندازه يك بند انگشت با يك قلپ چايي خورد . و روي پاهايم خواباندمش . مرتب داشتم فكر ميكردم امروز صبح كه دكترش حتي در بيمارستان هم نيست چه كنم و تصميم گرفتم بروم داروخانه و يك قرص و يا امپول ضد تهوع بگيرم تا ساعت 5  صبر كنم و ببرمش دكتر. حالم اصلا خوب نبود . كلي با مادرم همفكري كرديم تا بفهميم كه چرا اين اتفاق افتاده و مي خواستيم ريشه اش را در خوراكي هاي روز قبل پيدا كنيم .

مارتيا كه خوابيد . بلند شدم و لباس پوشيدم كه بروم داروخانه . رفته بودم توي حياط . درب حياط را باز كردم كه ماشين را ببرم بيرون كه صداهايي شنيدم اول فكركردم كه اشتباه كردم اما بعد ديدم صداي مارتيا است .وحشت زده دوباره رفتم تو و ديدم بيدار شده است و دوباره حالش به هم خورده . اينبار لباس پوشاندم و تصميم گرفتم ببرمش يكي از اين كلينيك هاي شبانه روزي اطفال .

همسايه مادرم مدتي بود كه از بيماري مارتيا خبر داشت .و اصرار داشت كه مارتيا را يك بار ببرم پيش اقاي دكتر خدايي معروف . مي گفت خيلي وارد است .از ان دكترهاي قديمي است يادم مي ايد زماني پزشك پسر خاله ام بود كه الان حدودا 28 ساله است . چند بار در اين ماجراهاي جاري گفت كه مي تواند خارج ازنوبت برايمان وقت بگيرد و ديدن يكباره دكتر ضرر ندارد . با اينكه بارها و بارها وسوسه ام كرد اما رضايت ندادم  . ترجيح دادم حتي در مواقع ضروري و صبح ها بروم همان بيمارستان سپاه و نروم جايي ديگر . از اتفاق همان روز صبح تا امديم بيرون ديدم ان همسايه هم دارد ماشينش را بيرون مي اورد . از مامانم پرسيدم كه بگويم از دكتر خدايي وقت بگيرد تا برويم . مادرم موافقت كرد .

روز سه شنبه بود و پلاك ماشين هم زوج و جايي كه ما مي خواستيم برويم محدود طرح ترافيك بود .يك خيابان دورتر پارك كرديم و مارتيا را بغل كردم . چون نمي توانست راه برود مي گفت خسته ام . وارد ساختمان قديمي مطب كه شديم از سوار شدن به اسانسور قديمي عهد عتيق ترسيدم اما نمي توانستم سه طبقه با بچه بالا بروم . در طبقه سوم درست روبروي مطب مشغول بازسازي بودند. بوي رنگ فضا را پر كرده بود . صداي دريل و ... اعصاب خرد كن بود .كولر خاموش و پنجره ها بسته . انجا هم مارتيا چند بار استفراغ كرد .  داخل اتاق انتظار اقاي دكتر يك فروشگاه كوچك هم راه انداخته بود . كتاب و اسباب بازي و ... . خوشم نيامد . اصلا خوشم نيامد .لوازم بازي خوب است اما فروشگاه نه . انگار حكم چهرشنبه بازار را پيدا مي كند .  وقتي رفتيم تو سه تا اتاق معاينه وجود داشت . كه اقاي دكترخدايي معروف و از خود راضي  از اين اتاق مي پريد تو اون اتاق . انقدراز اينكار بدم مي ايد . چون بچه ها تازه تو اتاق معاينه بيشتر حوصله اشان سر مي ره . مارتيا هم كمي نشست و بعد با اينكه بي حال بود بلند شدبه راه رفتن. من كل شرح ماجرا را از 15 ارديبهشت برا ي اقاي دكتر تعريف كردم . فرمودند اين يك بيماري ويروسي است كه در شهر شايع شده است و ربطي به بيماري قبلي اش ندارد و بعد انقدركه دلتان بخواهد سر و صدا راه انداخت و گفت كه مارتيا درست درمان نشده و بايد درست درمان شود و به نظر من بايد چند روزي در بيمارستان بستري شود و ... . حال من ديدني بود به زحمت از گريه كردن خودداري كردم . مارتيا بلند شده بود و داشت يكي يكي كمدها و كشوها را وارسي و بررسي كرد . گفتم اقاي دكتر راه ديگري ندارد .اين پسر من اصلا نمي تواند دو دقيقه جايي بند شود . من كدام بيمارستان پسرم را ببرم كه يك بيماري تازه با خودش سوغات نياورد . فرمودند سپاهان ؟؟؟ باور كيند از سپاهان در اصفهان بدتر نيست .  گفتم نه سينا يا سعدي . فرمودند اونها بخش اطفال ندارند . سپاهان خيلي خوبه اگر مي خواهيد ببريدش انجا . تحت نظر من باشه . برايش نسخه نوشتند و من دودل بودم . پرسيد چه كنم؟ اگر مي برديد بيمارستان تا من برگه پذيرش بنويسم . گفتم نه اگر بتوانم در خانه درمانش كنم نمي برم بيمارستان . فرمودند اين سرم را بزنه و برانول را از دستش باز نكنيد . 12 ساعت يكبار ببريد. اين امپول را در رگ هايش تزريق كنيد .بعد از سه روز هم از سینوس هایش عکس بگیرید .(این کاری است که دکتر جعفری بسیار با ان مخالف است اشغه ایکس برای بچه های کوچک ) مارتيا انجا حالش به هم خورد البته فقط اب به همان شفافي اب . نمي خواهم بگويم كه چقدربرخورد خانم منشي كه مثل لولوسرخوره ايستاده بود مار ا تماشا مي كرد بد بود . بگذریم امديم بيرون .اقاي دكترتاكيد كرد كه ببريدش فلان كلينيك . همان جا هم برديم . انصافا كلينيك تميزي بود  با رسيدگي خوب .

اولا كه براي عفونت سينوس هايش 4 عدد سفترياكسون يك گرمي  هر 12 ساعت يكبار وريدي تجويز كرده بودند . كه من همان اول به پرستار ها گفتم نمي خواهم تزريق كند . فقط سرم را بزنيد براي حالا تهوعش .

حالا شما به من بگوييد با هر رشته تحصيلي وقتي يك ادم انقدربد حال است كه مرتب استفراغ مي كند چه تجويزي مي كنيد . همه مي دانند راهش يك امپول در سرم يا تزريق است . شما يك قرص خوراكي معمول تجويز نمي كيند . سه ساعت تمام مارتيا زير سرم خوابيد . چندين بار حالش بد شد . اما دريغ از يك تزريق . اقاي دكتر دستور فرموده بودند  كه در ساعت اخر تزريق يك نيمه قرص حل شده بدهيد بخورد . خوب بعد از يكربع ساعت قرص  را بالا اورد  و من به شدت عصباني شدم . خواستم رسيدگي كنند . كه پرستار ها با  دكتر خدايي تماس گرفتند و اقاي دكتر فرمودند بله حال بچه خيلي بد است و بايد برود بيمارستان . من هم  خواستم برانول را باز كنند و بقيه سرم را هم نمي خواهم بزند . مي برمش دكتر  سريع زنگ زدم بيمارستان . دكتر ساعت 15 بيمارستان بود . نوبت گرفتم . وقتي رفتم ماشين را بياروم دم درب كلينيك كه از داغي مثل اهن گداخته بود و نمي توانستم دست هايم را روي فرمان حركت بدهم . پرستار به مادرم تاكيد كرده بود كه حتما ببريدش بيمارستان انهم سپاهان تا زير نظر دكتر باشد !!! مبادا ببريدش خانه . كه حالش خيلي بد است . من مثل يك پلنگ زخمي عصباني بودم . مرتب به خودم بد و بيراه مي گفتم كه اگر همان صبح ساعت  9 يك نيمه امپول  ب6 زده بودتا حالا خوب شده بود . چقدربچه ام اذيت شد ساعت 3.5 بعد ازظهر بود . دكتر جعفري  ساعت 3 در بيمارستان مريض ويزيت مي كرد.گرم و همه خسته و كلافه از بي نتيجه بودن همه اقداماتمان  . زنگ زدم مطب دكتر هم نوبت گرفتم .تا اگر به بيمارستان نرسيديم بروم مطب. بماند كه انروز چقدر سخت جاي پارك پيدا كرديم . بماند كه خونريزي بيني درست همان روز امانم را بريده بود . درست وسط پياده رو و مارتيا انقد ربيحال بود كه از بغل مادر بزرگ هم پايين نمي امد تا مادر بزرگ يك دستمال از توي كيفش به من بدهد . و چون ابتداي كار بغل من  بود دست ها و صورتم و بلوز مارتيا خوني شده بود . خيلي بد بود . وقتي رسيديم به مطب دكترجعفري  انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شده بود . با بيني پر از خون و يك دستمال كاغذي كه جلوي صورتم را پوشانده بود  . بارنگ و رويي شبيه ذغال سياه !!!با پاهاييكه از شدت بيماري حتي روي صندلي هم بند نمي شدند با بغضي درد گلو شرح ماجرا را براي اقاي دكتر و انچه از صبح بر ما رفته بود را تعريف كردم . تازه كلي هم گله كردم كه من چه كار كنم وقتي شما نه در بيمارستان هستيد و نه د رمطب. كجا بروم كه اينهمه بلا بر سر ما نياورند و دكتر با همان طمانينه و ارامش هميشگي جوابم را داد . بازهم معاينه اش كرد از درمان عفونت گوش و سينوس گفت: و چندين بار تاكيد كرد كه درمانش همين اموكسي كلاو است . خوب بود كه روز قبل دكتر خودم براي درمان عفونت گوش من و سينوس مادرم همين اموكسي كلاو را تجويز كرده بود و اين كمك بزرگي بود تا با تزريق سفترياكسون انهم 4 عدد به يك بچه بيمار 16 كيلويي خودداري كنم . يك قرص برايش تجويز كرد و يك امپول ب6 كه اگر قرص اثر نكرد  امپول را بزند . به گمانم ملاحظه مارتيا راكرد كه از صبح سرم به دست داشت .تاكيد كرد كه اين قرص در اولين دوز جواب مي دهد اگرنداد امپول را بزنيد . با يك سري داروي ديگر و توضيحات ديگر . تاكيد هم كردند كه اگر بتوان در خانه مراقبتش كرد چرا بايد بستري شود ؟

وقتي به خانه رسيديم در همان حياط خانه هم باز هم استفراغ كرد . و من كمي بدبين بودم كه خوب اين قرص را هم مثل قرص قبلي بالا مي اورد و منتظر بودم كه ده دقيقه بعد قرص را برگرداند . اين اتفاق نيوفتاد مارتيا كمي سرحال شد . كلي بد قلقي كرد تا ساعت 11.5 به مدت 6 ساعت ديگر حالش بد نشد . بابا شهرام كه با دستورات دكتر خدايي ناراحت شده بود خودش را بااولين پرواز به تهران رسانده بود و با اتوبوس سريع امده بود اصفهان . ساعت 11.5 كه حال مارتيا دوباره بد شد. رفتيم همان كلينيكي كه از اول صبح تصميم داشتم مارتيا را ببرم . پرستاركه شرح حالش را پرسيد با تعجب گفت : خوب اين امپول را همان اول صبح مي زديد . چرا پس توي سرمش هيچي نريخته بودند ؟ و تازه مي گفت كه همان قرصي كه بعد ازظهر خورده كفايت مي كند اشكالي ندارد كه يكي دوبار بعد از ان هم حالش به هم بخورد . به هر حال امپول را زديم و امديم خانه بعد از امپول دوبا رديگر هم حالش به هم خورد و بعد بدنش كمي داغ بود تا صبح اما خوابيد تا صبح . روز 4 شنبه بسيار بي حال بود . و مدام مي گفت خسته ام . دوباره بعد ازظهر بردمش مطب دكترخودش هم اصرار داشت برود دكتر تا اجازه بگيرد و برود استخر!!

اينبار هم لبخند به لبان اقاي دكترجعفري نشست  وقتي سماجت مارتيا را براي رفتن به استخر ديد .و تاكيد كرد كه تا حالش بهتر نشده استخر نرود . براي درمان سينوس هايش هم همان ادامه اموكسي كلاو را تاييد كرد .

دكتر تاكيد كرد مراقب اب بدنش باشيم . روز پنج شنبه اصلا و ابدا هيچ چيز نخورد  . وحشتناك بود . فقط روي مبل خوابيده بود و مي خواست برود استخر . بعدازظهر ترسيديم . برديمش كلينيك ايرانمهر . و به خواست خدا و شانس ما در كمال تعجب دكتر جعفري شيفت بود . معاينه اش كه كرد گفت :كمي اب بدنش كم شده است . دوباره سرم تجويز شد . سرم را كه تزريق كرد هنوز تمام نشده . بيسكوييت و اب خواست . جمعه  حالش خيلي خوب بود . سرحال و بازيگوش شده بود .ناها رهم خورد . اما شب دوباره وقتي خواست شام بخورد بالا اورد . صبح  شنبه هم موقع صبحانه باز بالا اورد .  بعد از صبحانه دوباره قرص را دادم و تا بعد ازظهر صبر كردم . يكبار وقتي فهميد مي خواهيم برويم دكتر .پرسيد بارهم بايد سرم بزنم  ؟براي همين از رفتن به دكتر منصرف شدم . تماس گرفتم و اقا يدكتر جعفري فرمودند . بازهم صبر كنيد . همان قرص را 6 ساعت يكبار هم مي توانم براي رفع تهوع بدهم . خوشبختانه يكبار ديگر قرص را دادم . چون از بعدازظهر شنبه تا يكشنبه شب اصلا اجابت مزاج نداشت و حال عمومي اش خوب بود . قرص تهوع را هم قطع كرديم . البته هنوز يكي از شيشه هاي اموكسي كلاو تمام نشده است . و هنوز هم بايد اموكسي كلاو را بخورد .

حساب كنيد اگر به دستور اقاي دكتر خدايي معروف و از خود راضي در بيمارستان بستري شده معلوم نبودد كه من بعد از سه روز با تزريق انهمه انتي بيوتيك قوي كه شايع ترين عارضه اش اسهال و استفراغ است و بچه اي كه اينقد رضعيف و بيحال شده است بايد چه مي كردم

ديدنش دلم را به درد مي اورد . ديدن صورت كوچك و چشمان بي حالش . دارد روحم را مي خورد .

در اين چند روز مدام به پدر و مادر هايي فكر كردم كه به حرف ها و توصيه هاي اقاي دكتر خدايي بچه هايشان  را در بيمارستان بستري مي كنند . اقاي دكتر خدايي انصاف و وجدانت را به چه قيمت فروختي . به قيمت بستري كردن بچه هاي كم و سن سال و لابد در بيمارستاني كه سهامدارش هستي كه تعداد سوسك هايش از پرستارهايش بيشتر است‏‏ ، كه نكبت از سر ور ويش بالا مي رود .وجدانت را و قسم پزشكي ات را به چند فروختي ؟به مبلغ ويزيت 14 هزار توماني ات . مردم ما بيش از انچه تو بگويي دل رحم هستند . لازم نيست كه جگر گوشه هايشان  موش ازمايشگاهي كني.لازم نيست پول خونشان را ازما بگيري . طلب پول در اين مملكت هر كه داشته باشد مردم با روي گشاده مي پذيرند . لازم نيست كه وجدانت را بفروشي و به جاي تزريق يك امپول ب6 كه حالا پسرك 3.5 ساله من هم مي داند به اندك زماني حالت تهوع را پايين مي اورد يك قرص تجويز كردي بي خاصيت و بي فايده . 4 ساعت تمام پسرك من زير سرم خوابيد بي نتيجه . چرا كاري را كه اقاي دكتر جعفري فقط با 4/3 قرص انجام داد تو انجام ندادي نگو كه ان قرص را نمي شناسي كه عذر بدتر از گناه است . تصميم دارم اگر از ان حوالي رد شدم بيايم  مطبتان  و حرف هايم را بي رودربايستي برايتان بگويم .شايد تكاني بخوريد . شايد يادتان بيايد  در عصر شاه وزوزك قسم پزشكي خورده ايد .اگر سن شما به زمان دايناسورها باز مي گردد بايد بدانيد اينجا ديگر جنگل نيست . شايد بايد بر سر در مطبتان بنويسد وجدان پزشكي نداريم  با خط درشت تا امثال من راهمان را كج كنيم .


پ.ن :دوست عزیز :هدی . مطب دکتر را نمی توان با دکان بقالی و خیاطی و ارایشگری مقایسه کرد . جان ادمها لباس نیست که کسی کارش از دیگری بهتر باشد . صد البته که بعضی از دکتر ها از بعضی بهترند . اما با این توجیه نمی توان اقدامات اولیه و اساسی و وجدان پزشکی را زیر پا گذاشت . همان پرستاری که شخص ثالث ماجرا بود و شب امپول مارتیا را تزریق کرد . با تعجب پرسید :خوب اگر صبح سرم به دست داشته چرا یک امپول داخل سرمش نریخته اند . در همان کلینیکی که مارتیا ۴ ساعت تمام زیر سرم خوابید . و بارها و بارها من مادر شاهد رنجش به علت استفراغ های مکرر بودم . دخترکی ۹ ساله بود که مادرش اذعان می کرد که سه روز است حتی ادرار هم نکرده . انقدر که اب بدنش تمام شده بود . همین ویرس  را گرفته بود و توسط یکی از پزشکان همان مرکز ویزیت شده بود . یک سرم و یک امپول ضد تهوع برایش تجویز کردند  . قبل از رفتن خوراکی خورد و اتفاقا دیگر حالت تهوع نداشت و بعد هم مرخص شد . پسرک سه ساله من  ۴ساعت تمام بی دفاع بدون کوچکترین دارو خوابیده بود و یک نیمه قرص برایش تجویز شده بود . شما می دانید این بالا اوردن های مکرر چقدرازار دهنده است . لازم نیست پزشک باشید . لازم نیست که در رشته های پیرا پزشکی درس خوانده باشیدتا بدانید یک  ب۶ ناقابل حالت تهوع را بند می اورد . تا بعد بتوان در ساعات مقرر از قرص استفاده کرد . اتفاقا من در تایپ اولیه متن که روی دسک تاپ ذخیره کرده بودم اسم ها را مستعار نوشتم اما همسرم که خواند پرسید چرا ؟ جوا ب دادم اشکالی ندارد . گفت نه . و من هم دیدم اگر چه شاید اقای دکتر خدایی هرگز اینجا را نخواند  . اما شاید یک همشهری اصفهانی بخواند و بداند که از درب مطب اقای دکتر رد هم نشود .

باور کنید همه این بازی ها برای این بود که من پسرکم را در بیمارستان بستری کنم . وگرنه اگر اقای دکتر  بادیدن حال مارتیا در مطب که در مدت کوتاه معاینه دوبار استفراغ کرد تشخیص داد که حالش خیلی بد است می توانست ان امپول را تزریق کند . چرا یک دکتر در جواب من مادر می گوید اشعه ایکس انقدر برای بچه ها ضرر دارد که ارزش انجام دادن ندارد .دکتر خدایی فورا برای بچه یک عکس از سینوس می نویسد . نمی داند ضرر دارد . یا دارد پای من مادر را بند می کند در ان مطب عهد عتیق .

باورکنید ویال های سفتریاکسون ۱ گرمی را هنوز نگه داشته ام و با خودم می گویم :خدای من پسرک من بعد از زدن اینهمه انتی بیوتیک که معمولا اخرین راه حل هاهستند به چه روزی افتاده بود اگر من مادر این دارو را نمی شناختم و به  دکتر خدایی  اعتماد می کردم؟؟؟ وقتی گوش مارتیا عفونت کرد . این اخرین و اخرین راه حلی بود که دکتر جعفری بعد از ۵ تا دارو برای من توضیح داد . اگر این نشد بعد این و اگر نشد بعد این دارو و در اخر بعد از ۵ مرحله اسم این دارو را اورد . می توانست خودش را راحت کند و همان ابتدای ماجرا سفتریاکسون را تجویز کند . بعد تکلیف بچه های من و شما چیست  . بار دیگر وقتی عفونتی سخت را در زندگی تجربه می کنند .

جالب است همان خاله ای که حدود ۲۸ سال پیش پسرش را پیش دکتر خدایی می برد وقتی شرح ماجرا را شنید گفت :خاله اگر از من پرسیده بودی بهت می گفتم نرو پیش دکتر خدایی . پس این اقای دکتر اسم و رسم بی جا در کرده است .

در ضمن چرا این قبیل کامنت ها اسم و رسم ندارند .من تا به حال خواننده ای به اسم هدی نداشته ام . پس مسلما شما اشنا هستید  . ما داریم در احترام متقابل با هم صحبت می کنیم . پس چرا ناشناس بمانید ؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 22:42  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

نمی خواهم بنویسم همه چیز خوبه . چون هر بار که گمان کردم دیگه این بیماری لعنتی تمام شده دوباره چند روز بعد قد علم کرده . کلی نوشتنی و گفتنی دارم که به زودی می نویسم . دعا کنید این کابوس خانه ما تمام بشه . انچه  هفته پیش کشیدم بهم یاد داد از هر بدی بدتر هم هست . در ضمن فهمیدم شرف ادمها و و جدانشان تنها چیزی که هر روز نازل از تر از پیش در دسترس است .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پی نوشت دارد .

داره با پدرش تلفنی حرف می زند .می دونم دلش برای پدرش تنگ است . بابا شهرام من دارم اینجا به چند تا قاب عکس نگاه می کنم . تو این قاب عکس ها یک قاب کوچولو هم هست که مارتیا داره بابایش را می بوسه و بابا شهرام هم مارتیا را می بوسه . (همان عکسی که چند وقتی است عکس پروفایل وبلاگ است ).

احساس می کنم دلش برای بوسه ها و اغوش پدر تنگ است .

همیشه می دونستم همه ضرب المثل های قدیمی بدون خرد گفته نشده امروز بهم ثابت شده . قدیمی ها می گفتند: پول بده رو سبیل شاه ناقاره بزن . یعین اگر جایی رفتید و به شدت هر چه تمامتر از مقررات و قوانین برای شما داد سخن دادند فقط کافیه سر کیسه را شل کنید .

چیزی که نمی دونم اینجا نوشتم یا نه اینه که من هم همزمان با مارتیا مریض شدم متاسفانه از همان ۵ هفته پیش کلی پشت گوش انداختم . خودم ازیترومایسین خودم چون همسر و مادرم هم همان را با تجویز پزشک خوردند  . بعد دوباره مریض شدم حدود یکهفته ای است . هر بارخواستم بروم دکتر یا خسته بودم یا سرم شلوغ بوده . این هفته مرتب کار داشتم و مریضی مارتیا هم مزید بر علت شد . امروز صبح که بیدار شدم . علاوه بر اون دانه های وحشتناک در گلو وبدن درد و  صدای خروسی و سرفه های وحشتناک و دردر سینوس انچنان گوش دردی دارم . گوشم سنگین شده احساس یک وزنه در گوشم دارم و احساس احتباس مایع در گوش چپم. خلاصه وضعم خیلی بده امروز تا ظهر یک جورهایی بیهوش افتاده بودم . صبح زود بیدار شدم که بروم دنیال ۱۰۰ تا از اون ۱۰۰۰ تا کا رعقب افتاده اما یکهو به مادرم گفتم من حالم بده می خوابم . و بیهوش افتادم فقط چون پایین وسط هال افتاده بودم چند باری فهمیدم که یک گربه کوچولو داره رو پاهایم راه می ره و یا توپش را می زنه به من . با اون ششدانگ صدا چند تا داد از سر استیصال کشیدم که البته صدایم به جایی نرسید .

حالا هم پررو هستم امدم اپ کنم و بروم اماده بشوم که اگر خدا بخواهد و دکتر گاوی گوسفندی جلوی پای من بکشه بروم دکتر .


پ.ن :

رفتم دکتر گاو برایم نکشتند اما فهیدم گاوم زاییده . راستش تا حدودی می دونستم وضعم خوب نیست . اون سرفه های وحشتناک و صدای خروسی و به دنبالش درد سینوس ها . اون گلو درد وحشتناکی که اب دهانم را باید با زور قورت می دادم و دانه هایی اندازه البالو توی حلقم و بدن درد و ... می دانستم علائم خوبی نیستند . امروز صبح گوش درد دیگه زنگ خطر شد . دکترم گفت که گوش چپم خونریزی کرده و شانس اوردم که تا حالا پرده گوشم پاره نشده چون پر از عفونت است . می دانم بی توجهی به خودم باعث ملامت است و مستحق سرزنش . که خیلی شنیدم از خانواده و همسر . اما باید بگویم حالا که خوب نگاه میکنم می بینم روزهای پیش هم خیلی بد حال بودم اما تا مارتیا وضعیتش ارام نشد و تبش قطع نشد و به یک ثبات نرسید اصلا هیچ چیز را حس نمی کردم  . تازه دوروزی بود که وضعیت برایم غیر قابل تحمل شده بود . همان روزهایی که بردمش دکتر و گفت ممکن است انقدرگلو درد بگیره که نتواند چیزی بخوره . من هم بیمار بودم اما به روی خودم نیاوردم . من هم همان روز می خواستم بروم دکتر اما نتوانستم پسرکم را با تب تنها بگذارم . حالا من انقد رگلو درد و گوش درد دارم که دیگه تحملم تمام شده . گوشم بد جوری سنگین است و وز وز می کنه احساس می کنم یک وزنه سنگین و یا مقدار زیادی مایعات پشت پرده گوشم حبس شده که اگر سوراخ بشه و بریزه بیرون من را از این سنگینی گوش و یک طرف صورتم نجات می ده  .قول دادم به دکترم که هفته اینده برای معاینه مجدد بروم دکتر . چقد رهر بار از دستم حرص می خوره طفلکی.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 14:18  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

با خودم گفته بودم دیگه پایم را تو اون بیمارستان نمی گذارم . ولی امروز صبح بازهم رفتم . چون نمی توانستم تا بعداز ظهر صبر کنم . دیروز انقدر تب داشت که فکر میکردم الان تشنج می کند . با هیچ دارویی تبش پایین نیامد . با شیاف هم به شدت مخالفت کرد . یادتان هست روزئولا گرفت نوشتم بردمش دم شیر دستشویی و شستمش . دیروز هم همین کار را کردم در حالیکه به جای نگاه ها ی ملتمس یک کودک ۹ ماهه صدای اشک و اعتراض یک پسرک ۳.۵ ساله را می شنیدم . کمی با پاشویه و بدن شویه تبش پایین آمد تا شب  .بهتر شده بود . هر ۳.۵ ساعت یکبار تایلوفن دادم . تا امروز صبح بردمش دکتر . کمی بهتر بود . در بیمارستان متوجه ورم یکی از غدد لنفاوی اش شدم . به دکتر گفتم . د رمعاینه امروز دکترش تشخیص داد . که یک بیماری ویروسی گرفته که یک دانه روی گلویش زده . گفت ممکن است در چند روز اینده انقدر گلو درد بگیرد که نتواند غذا بخورد . (آفت نیست )اما یک ویروس است .صبح هم خودش گفت که گلویم درد می کند . که این مشکل ویروس است و دارو نمی خواهد . اما علاوه بر اینها سینوس هایش هم عفونی شده است و دوهفته تمام دوباره اموکسی کلاو روزی دوبار تجویز کرد . در ضمن تاکید کرد که دائم مایعات بخورد تا اب بدنش تمام نشود . در غیر اینصورت باید سرم بزند . از صبح که بیدار شده است به زحمت معادل یک قاشق غذا خوری کورن فلکس خورده است با یک بستنی و حدود ۱۰۰ سی سی شیر . همین . ظهر ناهار ازبیرون گرفتیم انچه التماسش کردیم در ماشین چیزی بخورد .گفت :نه تا نرسیم خانه و سارا نیاید من غذا نمی خورم . رفتیم خانه  و سارا ناهار خورد باور کنید دریغ از یک قاشق چایخوری غذا!!!!شاید حدود ۲۰ سی سی دوغ خورد و بلند شد . اندازه یک قلپ .

می ترسم مجبور شویم که در روزهای اینده سرم بزنیم . انقد رمطب شلوغ بود که خودم حیا کردم و سوال اضافه نپرسیدم تا نام دقیق بیماری اش را بپرسم  و بنویسم .ولی گمان می کنم انقدر شناخته شده بود که دکتر از تب بالا و بی اشتهایی و گلو درد بسیار زیادش اگاهی داشت .


امروز چادر بردم . چادر مامانم را . خودم یک چادر داشتم که کش هم دوخته بودم .اون وقت ها که دانشجو بودم اگر می خواستم بروم دانشگاه ازاد پیش دوستهام بهش احتیاج داشتم . هر چی گشتم پیدایش نکردم . چادر مامانم تازه برایم کوتاه بود از اون چادرهای مجلسی نازک بود که برای مراسم ختم به سر می کنند . تازه با اینکه کوتاه بود کلی هی تو دست و پایم پیچید و من هی لعنت کردم . اگر به خاطر نگرانی هایم نبود هرگز اونجا نمی رفتم ترسیدم تا بعدازظهر صبر کنم .

ممنون از دعاهایتان و دل های پاکتان .ممنون از همه خوبی هایتان . پاداش اینهمه دوستی و خوبی است سلامتی است . انشالله همیشه خودتان و عزیز دلتان سلامت باشید .

اگر راه هایی برای خوراندن غذا به یک پسر بی اشتها و البته با گلو درد شدید سراغ دارید ممنون می شوم راهنمایی ام کنید .


بعد از اینهمه از مرضی نوشتن از پسرم بنویسم . مارتیا چند روز پیش می گفت:

 من بزرگ بشوم می روم سربازی .

* متاسفم مام وطن ولی من از سربازی بیزارم . *

گفتم: وای خدای من .اخه من دلم تنگ می شه برای  شما مامان جان .

خوب تو را هم با خودم می برم .

نمی شود عزیزم سربازی که نمی شه کسی را با خودت ببری .

چرا مامان من می گویم با خانواده می ایم . اصلا من می روم سربازی خانوادگی تا شما ها را هم با خودم ببرم .

خوبه بچه ام خاله هم نداره بگویم با خانه خاله اش اشتباه گرفته .


این دوتا لینک را هم ببینید . شاید برا یما ایرانی جماعت که خوشی زیر دلمان زده . بد نباشه تا نگاهی به دور و برمان بیاندازیم .

تنها غم دیگر کشوررها را نخوریم

یک رخداد دلخراش

فقر مادی که داریم فقر فرهنگی امان هم که محدود به خانواده ها و انسان های غنی و فقیر نیست . واقعا مسئولین ما بروند ... بهتر نیست .(جای نقطه چین را خودتان پر کنید )

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 14:25  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

یادتان هست نوشتم اون ویروس لعنتی یا نمی دونم یکی از خانواده اش برگشته . همیچن شش دانگ صدایی نداشتم که حالا بابت این صدای خروسی غصه بخورم .اما ... اما چی ؟پسرکم روز پنجشنبه دوباره چشم هایش قی کرده بود . دو روزی بود که خیلی پراکنده سرفه می کرد . صبح پنجشنبه دیدم که لب هایش خشک شده . معلوم بود با دهان نفس کشیده . پنجشنبه دنبال یکسری کار رفته بودیم بیرون به سرم زد زنگ بزنم بیمارستانی که دکترش انجاست. ساعت ۱۰ توی بیمارستان مریض ویزیت می کرد . با عجله رفتم اونجا . هیچ وقت جای پارک نیست . ماشین را دوبله پارک کردم و رفتم . البته جایی بود که ماشین بغلی با دنده عقب راحت می توانست بیاید بیرون . رفتم نوبت بگیرم . از اون بیمارستان متنفرم . دم باجه یک اقا اومد گفت باید بروم چادر بگیرم . نمی گویم من را که انقدر اشوب بودم چطوری ویران کرد . من یک زنم یک مادرم که تمام دلواپسی هایم اون موقع این بود که ایا ساعت۱۰ صبح  نوبتی برای پسر من مانده است که تا شنبه نخواهم برای یک ویزیت صبر کنم . سکوت کردم . در حالیکه تمام اجزای بدنم داشت داد می زد . رفتم چادر گرفتم . باورکنید بدون جادر حجابم بهتر بود از بس که من بلد نیستم چادر به سر کنم . شده بودم عین مترسک . اصلا نمی دونستم کیفم را باید زیر چادر چطوری بگیرم . نوبت گرفتم و کلی دم بیمارستان معطل جای پارک شدم تا یک جای پارک پیدا کردم . با مارتیا رفتم تو . دم درب اینبار بهم گفتند خانم برو از اون در بیا و چادر بگیر . گفتم اقا این بچه همین جا هم راه نمی اید می خواهد بغلش کنم . حالا من بروم تا توی کوچه  از همین جا می روم چادر می گیرم . رضایت داد و رفتیم تو . احساس بدی داشتم . خیلی بد احساس کردم به من توهین شده به شرافتم به نجابتم به انسانیتم به حق انتخابم به مادر بودن به نگرانی هایم شک دارندو به خودم ...

زود نوبتم شد با اینکه نفر ۲۵ بودم. چون خیلی ها که از صبح زود نوبت گرفته بودند هنوز نیومده بودند . دکتر معاینه اش کرد و گفت هیچ مشکلی نداره و این یک ویروس تازه است . برای چشمش یک قطره نوشت و گفت داروی دیگه ای لازم نداره . مارتیا  امروز صبح  رفته بود توی حیاط . ساعت ۱۱ صدایش کردم که قطره بریزم. دیدم داغ است خیلی داغ . درجه گذاشتم روی پیشانی اش ۴۰را نشان داد . باور نمی کردم . گفتم شاید تازه از بیرون امده .چون داشت تو حیاط چرخ بازی می کرد . دست و صورت و پاهایش را شستم و گذاشتم توی سینک کمی بازی کنه . درجه گذاشتم زیر بغلش . با اینکه هیچ قت تحمل نداره تا درجه ثابت بشه تا ۳۹ رفت که برش داشت . من هم اصرار نکردم .ناهارش را دادم و بروفن هم دادم . بعد کمی استراحت کرد . پاشویه اش کردم . بازهم تبش بالا بود ساعت ۲ با کلی ترس و اضطراب دوباره بروفن دادم . حالا کمی خیلی کم تبش پایین اومده رفته با پدربزرگ توی حیاط . من اومدم بنویسم . حالا اونهمه هذیان که دیگه کابوس شده داره ذره ذره روحم را می خوره . نمی خواهم ناشکری کنم اما الان بیش از یکماه است که مارتیا مریض است . ۱۰ روز اموکسی کلاو خورد و تازه ۱۳ همین ماه بود که تمام شد . فقط ۵ روز گذشته که دوباره یک مریضی دیگه یا شاید هم همان مریضی لعنتی برگشته . خسته بودم . اما امروز دارم دیوانه می شوم .

وقتی فهمیدم تب داره . چندین بار بغضم را به زحمت فرو خوردم اشک امد توی چشم هایم اما نگذاشتم سرازیر بشه .نمی خواستم بفهمه من ناراحتم . می ترسم نگران بشه .من هر چه باشم یک مادرم .


پ.ن :نمی دانم این بیماری چه صیغه ای است . دفعات پیش بروفن می دادم حداکثر یکساعت بعد تبش انقدر پایین می امد که اگر کسی نمی دانست مریضه متوجه نمی شد تب داره اینبار انگارنه انگار . الان پاهایش یخه اما شکم و کمرش بینهایت داغه . غذا هم نخورده .نمی دونم اون بدن کوچولویش چقدرتوان داره . بدون غذا با این داروها . باید مقداری داروی خارجی برایش تهیه کنم . کسی اگر می دانه که تب بر از خارج از کشور چی می شه برایش تهیه کرد و اسم تجاری اش چیه ممنون می شوم به من بگوید . باور کنید این داروها با اب پر می شود . خاصیت که نداره امیدوارم ضرر هم نداشته باشه و دکتر خانوادگی ما تایید کرد که به خاطر بالا نبردن قیمت ها کارخانه ها دوز داروها را پایین اوردند !!!!!!!

راستش من به دکترش اعتماد دارم حداقل ۹۰درصد .بعضی جاها حس می کنم بهتر بود اینقدرمحتاطانه دارو تجویز نمی کرد . اما در کل بهش اعتماد دارم . به شدت از طرف پدرم و بعد مادرم تحت فشار هستم که دکترش را عوض کنم . اونها از من دل نازک ترند و ناراحت هستند که مارتیا الان ۵ هفته است بیماره . در ضمن پدرم به شدت مخالف استخر است برای مارتیا و اعتقاد داره من می برمش استخرو این بلاها به خاطر من و استخر  سرش می اید .

راستش نمی دونم چرا اینطوریه . تا من می ایم کمی گلایه کنم که خدایا چرا اینطوری است و اون طوری نیست و من این جوری می خواهم . خدا انچنان دوبامبی می زنه پس کله من . به قول قدیمی ها به مرگ می گیره به تب راضی بشوم . بگویم خدایا من غلط کردم . خوش  بودم ها. چی گفتم ؟اشتباه کردم . ببخشید . همان ارامش را از من نگیر .

در ضمن اون بیمارستان بیمارستان سپاه است . یادتان هست مارتیا روزئولا داشت .یکروز صبح جمعه بردمش دکتر . دکترش گفته بود تو ان آی سی یو مریض داره . ان آی سی یو تو بخش زایمان بود و اونجا یک اتاقک درست کرده بودند مثل زندان و مردها را کرده بودند اونجا . بعد بنده خداها عین اتاق های زندان سرشان را می اورند بیرون تا یک پرستار رد می شد و می پرسیدند:خانم من زایمان کرد . دلم سوخت . تا حالا چیزی راجع به زایمان و اتاق زایمان بلاد کفر!! شنیده اید از همراهی زن و مرد و فوایدش و ... .در این بیمارستان همراه باید حتما همجنس مریض باشد وگرنه اجازه نمی دهند بیاید تو. درضمن در بخش زنان مرد نمی تواند تردد کند. یادتان هست اینجا جهان سوم است .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 23:52  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چی می شد اگر می شد اینده را دید .شاید نه خیلی دور مثلا شش ماه بعد را . یا یکسال بعد را . دلم برای اینده تنگ است . دلم برای روزهایی که انقدرزیبا برای خودم توصیف کرده ام تنگ شده است . خسته ام خسته . از حال خسته شده ام . می خواهم بروم اینده . اگرنمی شود به گذشته هم راضی ام به ۱۷ سال پیش . اره خودشه.خوبه ۱۷ سال پیش عالیه  .

اینروزها دلخورم .نگرانم . دل تنگم . خسته ام .برای همین  است که دارم هذیان می گویم . به دل نگیرید . خیلی چیزهاهست که می خواهم بنویسم از پسرم شرم دارم . از روزی که هذیان های مادر را بخواند .

راستی امشب بدن درد شدید دارم و سینه درد . فکر کنم دوباره اون ویروس موذی برگشته . البته اگر فقط به من رضایت بده مشکلی نیست .  

اون اکسیر (فراموشی ) را هم پیدا نکردم . امروز به ری را اس ام اس زدم . حتما یادش می ماند و برای اشفتگی هایم دعا می کند .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مدت زیادی بود ننوشته بودم راستش از اخرین باری که پست قبل را نوشتم دوباره مارتیا تب کرد . جمعه سی اردیبهشت اخرین دوزآزیترومایسین ر ا گرفت . خوشحال بودم حالش بهتر بود و صورت کوچولویش دوباره رنگی گرفته بود . دوشنبه بعدازظهر بردمش استخر . بعد از استخر غذای محبوبش پلو عدس را تو ماشین خورد رفتیم یک مغازه من کمی خرید کنم اونجا کمی بازیگوشی کرد .مرتب همه استند های لوازم ارایشی را زیر و رو کرد بعد یکباره به من گفت :مامان من را بگذار روی اون صندلی (که البته قدری بلند بود )گذاشتمش اونجا نشست تا اخر خرید من . بعد هم خواهش کرد بغلش کنم بغلش کردم و بردمش ماشین .گفت مامان خسته ام خیلی خسته ام. تو ماشن خوابید وقتی رسیدیم خانه سریع برایش پایین جا انداختم وقتی رفتم بغلش کنم گفت :مامان من را می خوابانی ؟یعنی بعید ترین حرف زندگی اش را انروز شنیدم . وقتی رفتیم تو و دید جا انداختم گفت این جا برای من است ؟ خوابید تا نزدیکی های ۷ . وقتی بیدار شد . دیدم تب دارد .تبی که بالای چهل درجه بود . وحشت کردم . داشتم دیوانه می شدم . دوباره کمی هم چشمهایش قی کرده بود . زنگ زدم به مطب دکترش و شرح حالش را گفتم . برایش فارمنتین(کو اموکسی کلاو) ۴۵۷ تجویز کرد .دوبار در روز روزی ۵ سی سی ۱۰روز ؟ اول تصمیم گرفتم ببرم دارو را شب بخرم و شروع کنم . بعد انقدر از دوباره تب کردنش وحشت زده شده بودم که  تصمیمم عوض شد . صبح روز بعد که ۳ خرداد بود زود بیدار شدم و ساعت هفت پشت درب ازمایشگا ه بودم . یک کشت ادرار برایش دادم . بعد از اونهمه تب بالایی که می رفت و بر می گشت  . خواستم مطمئن باشم که عفونت ادرار نداره . دارو را هم خردیم تا قبل از اولین دوز دارو کشت ادرار بده . صبح سوم اولین دوز دارو را خورد . بعد از ظهر بردمش دکتر تا از نزدیک هم ببیندش . گفت پرده گوشش خیلی ملتهب است و عفونت داره . همان دارو را داد . علاوه بر اینکه اگر تبش قطع نشه دوباره داروی جدیدی را از سه روز بعد همزمان با اموکسی کلاو شروع کنه . و بعد سه تا راه حل و انتی بیوتیک دیگه برای اینکه اگر بازهم تب کنه که می توانند برای عفونت گوشش موثر باشند . دوست داشتم بگویم اقای دکتر چرا زودتر این انتی بیوتیک را ندادید تا پسرک من بعد از ۱۸ روز عفونت گوش نگیره ؟شما که خودتان می دانید که این التهاب حالا با هر بار سرما خوردگی بر می گردد ؟

مارتیا دیروز اخرین دوز داروی فارمنتین را گرفته و امیدوارم که اون التهاب خوب شده باشه . باید برود و نوار گوش بگیره .چون دکترش اعتقاد داره احتمال داره که پشت پرده گوشش اب جمع شده باشه .

مارتیا مدتی است که اموزش شنا را شروع کرده ۵ جلسه تا به حال اموزش دیده . جلسات اموزشی اش دیدنی است و شما تصور کنید یک پسر کوچولو که به توصیه مربی اش دوبار عرض استخر با دست و پای دوچرخه رفته بعد از پله های استخر می اید بالا و دمپایی هایش را می پوشه بعد دور استخر می دوه و داد می زنه :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ مربی صدایش می کنه و دوباره بر می گرده تو اب.اینبار بعد از اینکه دوتا عرض می رود . می رود بالا دوباره دمپایی هایش را می پوشه بعد با اون چوب مخصوص نجات غریق سعی می کنه که بقیه را از غرق شدن نجات بده .دوباره مربی صدایش می کنه . و اون پرسه بارها وبارها اجرا می شه . من هم که به قول خیلی از دوستان خودشیفته ام گاهی اشک توی چشمهایم جمع می شه که اینقدر خوشحال است و شاد است . وقتی می بینم اون دهن کوچولویش را بسته و روی اب داره با زحمت دست و پا می زنه و فقط یک کله کوچولو تو اون کلاه ابی روی اب پیداست . ته دلم غنج می رود . راستش من خودم شنا را دوست دارم اما من مدتها به خاطر حساسیت مادرم روی اب استخر ها  نتوانتستم بروم استخر. البته خودم هم   همان حساسیت ها را دارم . اما امیدوارم تا جایی که مارتیا دوست داره و علاقه نشان می ده بتوانم ببرمش . چون عقیده دارم شنا قبل از اینکه ورزش باشه یک سرگرمی مفرح است که برای بچه ها بسیار سالم است .همین که شاد است برای من کافیه .

امروز بعد از ظهر داشتم قربان صدقه اش می رفتم .  مامان الهی فدایت شوم . مامان الهی همیشه سالم و موفق باشی . الهی درد و بلایت بخوره تو سر مامان . مامان الهی دست به خاک بزنی طلا بشه .راستش تا حال اینطوری دعایش نکرده بودم باید بروم شناسنامه ام را نگاه کنم نکنه مادربزرگ افشان شدم به جای مامان افشان .  


دوستان خوبی که در مورد استخر پرسیده بودید .مارتیا با من استخر نمی رود اصولا پرسیدن اینکه پسرتان می توانه با شما بیاید استخر هم گناه بزرگی محسوب می شه . در ضمن اصفهان هستم و گمان نمی کنم ادرس استخر مارتیا برای شما مفید باشه .

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 16:7  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا