تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دوستهای خوبم تو کلوپ لگو چیزی را اموزش نمی دهند . سعی می کنند هر بار با طرح کردن یک داستان که به قول خودمان یک جای کار ایراد داره .بچه هار ا وادار کنند که مشکل شخصیت های داستان را با سازه های خودشان حل کنند . یکی از دلایل من برای گذاشتن مارتیا به این کلاس ها این بود که در ترمهای بعد لگوهای اموزشی در بازار هیچ جای دنیا (البته این ادعای مسئولان بود ) فروخته نمی شود . مگر در واحدهای اموزشی . در واقع اگر کلاس به روال و با نظم دائر می شد جای خوبی بود برای بازی و در عین حال تفکر و حل مساله . در ترمهای بعد مثلا ترم ۴ به بعد با سازه های ساده بچه ها با مفاهیم و پایه های رباتیک و مکانیک و .. اشنا می شوند . من ومارتیا سازه  های ترم های بالاتر را خیلی دوست داشتیم . اما متاسفانه نمی توانم این بی نظمی ها را تحمل کنم و تحملش برای یک بچه ۳.۵ ساله از من هم مشکل تر بود .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 23:44  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دقیقا سه هفته پیش دوشنبه مارتیا را بردم کلوپ .قبلا پرسیده بودم و قرار بود که وقتی کلاس ها به حد نصاب رسیدتماس بگیرند . اما نگرفتند . اتفاقی یکروز از درب کلوپ رد می شدم . رفتم و پرسیدم و گفتند  فردا شروع می شود . اما خبر نداده بودند . اتفاقا مسئول انجا اصرار داشت به من بگوید که ما تماس گرفتیم (شماره شهرام را داشتند )اما دقیقا همان روز شهرام به من گفت: رد شدی ببین چرا خبر ندادند .

روز اول که رفتیم خیلی بی نظم بودند خیلی زیاد . من رفتم از همان خیابان عکس هارا بگیرم که مادرم اعتراض کرده بود و خانم مسئول با قاطعیت فرموده بودند :که نه امروز جلسه ازمایشی است و ما از جلسه اينده مادرها را به كلاس راه نخواهيم داد و  راس ساعت ۶ درب ها را می بندیم . گفتیم کلاس شلوغ است ؟فرمودند که حتما کلاس را دو قسمت می کنیم و دوتا مربی هم روز اول حضور داشتند . اما حدود ۵ دقیقه ای که من پنهان از چشم مارتیا کلاس را دیدم مربی ها اصلا حواسشان به بچه ها نبود و سازه ای که مارتیا درست کرد را یک پسر بچه بسیار شر (که البته بعد از دوجلسه انقدر بچه ها را زد و سازه هاي بچه هار اخراب كرد  که ثبت نام نشد )از دستش گرفت و بعد چون نمي توانست سازه را نگه داره در کش و قوس با مارتيا سازه را پرت کرد و سازه مارتیا شکست و مارتیا خیلي ناراحت شد و بعد از کلاس هم به من گفت :امیر علی برجم را خراب کرد . و البته مربی ها  هم بودند ولی نشسته بودند و نگاه می کردند.ما فقط همان روز دوتا مربي ديدم .ديگه اگر شما ديدي ما هم ديديم .  جلسه دوم با یکربع تاخیر شروع شد ساعت ۶:۱۵ و بعد از اعتراض والدین به بی نظمی و دیر امدن عده ای از بچه ها که نظم كلاس را به هم ریخته می شود و .. بازهم وعده هفته اینده داده شد و خانم مسئول فرمودند که اشکالی نداره ما کلاس را تا ۷:۱۵ ادامه می دهیم . کلاس ساعت ۱۰دقیقه به هفت تعطیل شد!! جلسه سوم کلاس ساعت ۶:۲۰شروع شد به جاي 6 شما تصور كنيد تكليف بچه 3.۵ ساله من كه هميشه 10 دقيقه زودتر در محل حاضر بود چه مي شد ؟  محل کلاس را تغییر دادند که این باعث شد که بچه های کوچک که دوجلسه به کلاسشان عادت کرده بودند ناراحت بشوند و بعضی حاضر نشوند بروند کلاس . کلاس جدید اتاقی بود در حیاط . بچه های مسئولین مشغول اسکیت و بادکنک ترکاندن در حیاط بوند و ۱۵ تا بچه که حواسشان به حیاط بود با یک مربی در کلاس .شما بودید با این اوصاف بازهم بچه خودتان را می بردید به کلوپ خلاقیت لگو . همه چیز در این کشور بازیچه انسان های خودخواه است که از هر راهی با اسم و رسم سعی می کنند پول در بیاورند به چه قیمت ؟ اگر بدانید وقتی برای ثبت نام رفتم چه وعده ها دادند که ما نماینده رسمی هستیم و هر جلسه گزارش از رفتارها و کارهای بچه ها تهیه می کنیم و ...  همه اش کشک بود . البته برای مسئول كلوپ اب و نان بود و هست اما برای ما کشک بود .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:17  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

می خواهیم برویم کلوپ خلاقیت لگو (بعدا در موردش بیشتر توضیح می دهم چون علیرغم عقیده من به سازنده بودن این اسباب بازی و علاقه مارتیا به خاطر بی نظمی هایی که درکا رمی بینم مثل همه کارهای هموطنان عزیزم ممکن است دیگر به کلوپ نرویم ).

مامان فریده هم با ما می اید ؟

بله عزیزم .چرا دوست داری مامان فریده همش با ما بیاید ؟

اخه اون من را دوست داره من هم اون را دوست دارم . ما دوتا عاشق همیم !

خوب من هم تو را دوست دارم اما چرا تو من را دوست نداری .

خودت را هم دوست دارم .

پس چرا شب ها همش می گویی من می خواهم پیش مامان فریده بخوابم .

خوب تو من را دعوا می کنی برای همین است که دوستت دارم اما کاری به کارت ندارم .


ایا سهم من ازمادر بودن این حق نیست که هر جا اشتباه می کند دعوایش کنم . انهم نه برای هر کاری که من از نظر خیلی ها به اغماض کاری هم متهمم .نمونه اش همین بابا شهرام . متاسفم مامان جان کاش مادری کردن را انقدر بلد بودم که هرگز دعوایت نمی کردم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:59  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حالا ده روز است که مریض است .از پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت . فقط کمی بینی اش گرفته بود از شنبه ۱۷ تب کرد . تا سه روز . فقط خدا می داند که شب ها چقدر سخت می خوابید و من نمی خوابیدم از صدای وحشتناک نفس کشیدن هایش . شنبه تعطیل بود و من یکشنبه بردمش دکتر .گفت ویروسی است . سه روز تب داشت . انقد رکه روز اخر دست بهش می زدی دستت می سوخت .(اجازه تب گیر گذاشتن نمی دهد حتی زیر بغل ) بعد تبش فروکش کرد . سرفه امد و اب ریزش بینی کمی قطع شد . بهتر شده بود . از دیروز دوباره اب ریزش بینی اش دوباره شروع شد . امروز ظهر چشم هایش قی کرد انقدر زیاد که حد ندارد . دوباره بردمش دکتر . گفت :گفت گوشش ملتهب است . پس ازیترومایسین داد . قطره چشمی سیپروفلوکساسین . زادیتن و پزودوافدرین . من ماندم و اینهمه دارو و پسرکی که با دارو دشمنی دارد . بخصوص با ان قطره چشمی ۴ ساعت یکبار.

خودم و مادرم هم همان بیماری را گرفته ایم . مادرم هم هفته پیش رفت دکتر . همان ازیترو را برایش نوشت . گلو درد و ابریزش بینی بسیار زیاد . شهرام هم امروز رفت  . امدم اینجا بنویسم. کمی غر غر کنم شاید از غصه هایم کم بشود . از خون دل خوردنم وقتی به چشم های ملتهب پسرم نگاه می کنم . دلم یک دل سیر گریه می خواهد .گریه ... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:4  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

عکس های بیشتر از اتلیه را در پست های بعد خواهم گذاشت و به دلایل بسیاری بعضی از پست های آینده را خصوصی خواهم کرد .این برای این بود که مدتها است که عکس از مارتیا نگذاشته بودم .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:31  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

رفته بودیم بیرون . با مادرم . مارتیا از مجتمع اوسان یک ست دامپزشکی خریده که یک سگ کوچولو داره . عاشقش شده . و قول داده که دیگه سگ واقعی نخواهد . انقدراصرار داشت که ما دیگه داشتیم در مورد داشتن یک سگ فکر می کردیم .

بعد مادرم یک خرید کوچک دارد .من برای خرید کتاب می روم به همان کتابفروشی (اجازه بدهید اسمش را نیاورم ).مارتیا با مامان است می گویم کارتان تمام شد بیایید .فکر کردم کارم زیاد طول می کشد . صاحب ان کتاب فروشی مردی است مسن و جا افتاده . من دوستش دارم قیافه اش هم فرهنگی است . مغازه اش بزرگ است خیلی بزرگ . خوش جا . از ان ادمهایی است که احساس می کنم کارش را دوست دارد . خاک این کار را خورده . می روم انتهای مغازه . جایی که همیشه چندین ردیف کتاب بچه گانه بود . تعجب می کنم . جای کتاب ها خالی است . جای ان ها را استیکر ها و برچسب های سه بعدی و مقواهای رنگی گرفته اند و پس انهمه کتاب و وسیله کمک اموزشی برای بچه ها چه شد . چندتا کتاب انتخاب می کنم بعضی ها مجموعه اند و البته تقریبا همگی ناقص . می پرسم من این کتاب هار انتخاب کردم اما بعضی ها ناقص هستند . چرا ؟تمام کردید؟می گوید بله خانم این ها چاپشان هم تمام شد . می روم و بازهم کتاب ای دیگری را انتخاب می کنم حدود ۱۵ تا کتاب بر می دارم که همه برای مارتیا است . یک مداد نرم و یک پاک کن می خرم که خرده ریزه نداشته باشد . قبل از اینکه نوبت من بشود مارتیا با مادرم می ایند . از همان درب مغازه داد می زند بلند: مامانا و صدایش در مغازه می پیچد . مغازه دار می خندد . داریم با هم حرفیم زنیم .می گوید :خانم وضع کتاب به شدت خراب است . همین کتاب ها که برداشته اید همه را لااقل دو یا سه برابر شده اند . مردم کتاب نمی خرند . مادرم که تازه امده است می گوید :اما خوب تند و تند فست فود و پیتزا فروشی با زمی شود مردم برای فست فود خوردن پول دارند اما برای کتاب نه . مغازه دار با افسوس می گوید بله . ما هم همین روزها باید از اینجا برویم . صاحب ملک هر روز تهدیدمان می کند (قبلا گمان می کردم ملک مال خودش است ).کسی امده اینجا را دیده و پیشنهاد ۵۰-۴۰ میلیون رهن و ماهی ۵-۴ میلیون هم اجاره داده تا اینجا را قهوه خانه سنتی کند . همه می دانیم که ان خیابان پاتوق دختران و پسران جوان است و اینکار درامد زیادی دارد اگر در مدت زمان حضور من در ان کتابفروشی فقط ۳ یا ۴ مشتری امدند و بیشتر  لوازم التحریر خریدند. اما اگر انجا قهوه خانه سنتی شود مطمئنم که جای سوزن انداختن نخواهد بود . با نگرانی می پرسم شما می خواهید از اینجا بروید کجا می روید ؟با خنده تلخی می گوید معلوم نیست شاید افغانستان و عراق و بعد اضافه می کند که وضع فرهنگ انجا از ایران بهتر است . می گوید خانم این کتاب ها که شما برداشتید بعضی ۵ سال پیش چاپ شده با تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخه و هنوز فروش نرفته است . الان ما کتاب هایی داریم که با تیراژ ۵۰۰ نسخه چاپ می شوند ؟من و مادرم به شدت بهت زده می شویم  حرفش فاجعه است . می دانید ۵۰۰ نسخه یعنی چه . یعنی مرگ کتاب . می دانیم که اکثر کتاب ها در ایران به چاپ دوم هم نمی رسند .

ادرس سایتش را می دهد تا اگر جا به جا شدند و من متوجه نشدم بروم ادرس جدید . متاسفم می شوم . یکی از بهترین کتاب هایی که در عمرم خوانده ام را این اقا به من معرفی کرده است ومن مدیون کارش هستم . اروز می کنم صاحب ملک از خر شیطان پایین بیاید و اجازه بدهد این مغازه اگر چه امروز به اندازه دیروزها غنی نیست بازهم بماند و لااقل به قهوه خانه تبدیل نشود .

من تقریبا سه برابر قیمت پشت جلد کتاب ها را می پردازم و یک جورهایی مغزم هم سوت می کشد . فکر کنید کتاب هایی را که می توانستم چند ماه پیش با ۱۰ هزار تومان بخرم حالا باید ۳۰هزار تومان بابتش پرداخت کنم . امیدوارم همیشه انقد راستطاعت داشته باشیم که تا بتوانیم هر ماه برای پسرم کتاب بخریم انگار کتاب هم می خواهد رکورد دار شود مثل طلا.


من هم سالهاست که نرفته ام نمایشگاه کتاب . البته می دانم انجا هم خبری نیست اما می دانم به هر حال غنی تر از کتاب فروشی های اصفهان است . احساس می کنم من هم به فرهنگ کتاب خوانی خیانت می کنم از بس سالهاست امسال و سال دیگر می کنم و نمی روم .

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:50  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

اون روز ظهر طبق معمول رفتم دنبال مارتيا ساعت كمي از 11:30 گذشته بود و از ساعت 11:30 كم كم خانواده ها مي ايند دنبال بچه ها ساعت 11:30تا 12 فكركنم شلوغ ترين ساعت است .بقيه بچه ها اكثرا بچه هاي مادران كارمند هستند و تا بعد از ظهر مي مانند . مارتيار ا صدا كردند ،امد. ديدم موهايش خيس است اول فكركردم انقد رعرق كرده كه صورت و موهايش خيس است . خانم شين كه مادر يار (مستخدم يا نمي دانم اسمش چيه )گفت من صورتش را شستم كثيف بود .چرا ؟؟؟؟ نشست روي صندلي دم درب سالن ورودي تا كفش هايش را پايش كنم آستينش كوتاه بود متوجه يك قرمزي روي دستش شدم كه مثل گير كردم گوشت دستش جايي بود . پرسيدم دستت چي شده مامان ؟گفت مهشيد گاز گرفته . گفتم چرا ؟گفت :اخه من مي خواستم ماشين را از دستش بگيرم اون هم من را گاز گرفت .پرسيدم تو اون را زدي گفت :نه . گفتم چرا به خانم مدير نگفتي . رو كردم به خانم مدير كه با والدين بچه اي صحبت مي كرد و گفتم مهشيد دستش را گاز گرفته . خانم مدير گفت :كدوم مهشيد (حالا اون مهد يك مهشيد بيشتر نداره )بيا بگو ببينم . و مارتيا مخالفت كرد و گفت :برويم خانه . امدم بيرون تو نور افتاب كه دستش را ديدم . مغزم سوت كشيد جاي گاز دختر بچه به صورت تمام دايره رو دستش بود .با يك خون مردگي كمي انطرف تر .  به خودم گفتم خوب حالا اين جاي گاز گرفتگي چند روز ديگه مي رود اما اگر اتفاق خاصي افتاده بود چي ؟يعني حواس اين مربي و مدير و .. كجا بوده كه دوتا بچه با هم دعوا كردند . برگشتيم مهد . خانم مدير دم درب بود . بهش گفتم ببينيد دست مارتيا را . مي خواهم بدونم چه اتفاقي افتاده . كه خانم مدير بهش گفت بيا بگو ببينم كي اينكار را كرده و مارتيا همان مهشيد را نشان داد كه دختر همان مادر يار مهد است . خانم مدير دعوايش كرد و بهش گفت ديگه كسي را گاز نگير . چشمتان روز بد نبينه و دختر بچه انچنان جيغ بنفشي كشيد و اشكي ريخت و در يك چشم بهم زدن مادرش پيدا شد و شروع كرد به داد و بيداد . من درتمام اين مدت ساكت بودم . مادرش بغلش كرده بود و هر دو با هم جيغ مي زدند  . و مي گفت نه مهشيد دست بزن نداره . حتما از خودش دفاع كرده .حتما زدنش اون هم زده . مهشيد مامان بگو چكارت كرد :اون هم درحاليكه جيغ مي زد . گفت من را زد .  انچنان قشقرقي راه انداخته بود من هم اهل دعوا نبودم وگرنه بايد حسابش را مي گذاشتم كف دستش اما با اون داد ها فهميدم اصلا نبايد باهايش دهن به دهن شد . رفتم خريد و 20دقيقه بعد برگشتم . درب مهد باز بود مدير را ديدم از همان درب بدون اينكه بروم داخل راهرو صدايش زدم و بهش گفتم ببينيد . من به بچه ام بارها و بارها گفته ام كه اگر بچه اي تو را زد برو به خانم مدير بگو .اگر من به بچه ام بگويم كه هر كس تو ر زد تو هم بزنش كه مهد مي شود جنگل . شما رفتا راين خانم را ديديد ؟شما رفتار دخترش را هم ديديد . وقتي جلوي بچه مي گويد حتما زده اونهم از خودش دفاع كرده حرف تو دهن بچه مي گذاره . من سه بار ازمارتيا پرسيدم گفت من نزدمش من فقط مي خواستم ماشين را ازش بگيرم . (احتمالا سر يك اسباب بازي دعوايشان شده ) در ضمن حالا اين دوتا بچه اند مي شود بپرسم مربي ها كجا بودند دعواي اين دوتا لااقل چند دقيقه طول كشيده هيچ مربي اين دوتار ا نديده .اگر اتفاق بدي افتاده بود كه غير قابل جبران بود چي ؟حالا جاي اين گاز گرفتگي چند روز ديگه يك رود . در ضمن اين خانم كه مي گويد بچه من دست بزن نداره . دفعه اولش بوده! چطوري دفعه اول اينطوري دست مارتيا را گاز گرفته كه جايش مانده . بماند كه چقدر چرت و پرت سر هم كرد و تحويل من داد با يك عذر بدتر از گناه كه :نه من الان كه شما رفتيد پرس و جو كردم كه چي شده گفتند: همين الان كه مارتيا را صدا كرديم خانم شين خواسته دست مارتيا را بشوره انگار مهشيد هم ديده حسادت كرده يك گاز از دست مارتيا گرفته . انگا رمردم بچه هايشان را از سر راه اوردند كه اون خانم بچه اش را بياره تو مهد همچين كاري بكنه اصلا يك لحظه هم در مورد اون دورغي كه مي خواست بگويد فكر نكرده بود . بعد هم گفت البته من بگويم مامان مارتيا مارتيا هم بچه ها را مي زنه .من هم بهش گفتم هيچ مادري نمي توانه ادعا كنه كه بچه اش كسي را نمي زنه اما اگر مارتيا كسي را زد شما دعوايش كنيد . اما نبايد اين خانم از بچه اش جلوي بچه ها دفاع مي كرد به جاي اينكه بگويد تو بايد به خانم مدير مي گفتي اگر مارتيا اذيتت كرد مي گويد از خودش دفاع كرده . خلاصه دوباره شروع كرد كه اره . اين خانم فكر ميكنه كه چون مستخدم است پس بچه اش با بقيه فرق داره و بايد ازش دفاع كنه .  شما چون وجه اجتماعي خودت را داري اعتماد به نفس داري و ... اين حس را نداري .  من هم بهش گفتم اتفاقا بچه من اينجا اسيب ديده چون فكركرد اون دختر چون مادرش در مهد است حق داره بقيه را بزنه و ديديد كه تربيت خانوادگي اشان چطوري بود داد و بيداد كرد . اما پسر من حتي به من نگفت كه دستش چي شده من خودم ديدم . و حتما گريه هم كرده بوده براي همين هم خانم شين صورتش را شسته . گفت :نه خدا شاهده گريه نكرده  . فقط صورتش كثيف شده بوده خانم شين هم لطف كرده (انگار صلواتي بچه ها را نگه مي داره )صورتش را شسته حالا من باهايش صحبت كردم و گفتم كه رفتارش بد بوده به من گفته از شما معذرت خواهي كنم (كاش ادمها وقتي دروغ مي گفتند دماغشان دراز مي شد )من هم گفتم نه خودت فردا معذرت خواهي كن .

اين يك مورد بود . يك مورد ديگه اينكه من هر روز يك واحد ميوه يك واحد نان يا كيك و يك شيريني يا شكلات كوچك و حدود 10 الي 15 تا هم  بادام هندي و پسته برايش مي گذارم .  براي مارتيا مي گذارم و بعضي از روزها شير هم اضافه مي كنم . اكثر روزها لااقل نصف ظرفش دست نخورده مي ايد .

يك روز مارتيا اومد خانه و گرسنه بود .برعكس هر روز كه اصلا غذا نميخوره انروز هلاك بود . نشست به غذا خوردن . ظرف غذايش هم خالي بود .  تعجب كردم پرسيدم امروز تغذيه هايت را خوردي گفت :توتم را دادم به امير محمد و نان قندي را هم به ..  پرسيدم شيرت را كي برايت باز كرد ماند چي بگويد يا اصلا شير را بهش نداده بودند و يا كس ديگه اي خورده بود . بهش گفتم مامان اشكالي نداره با دوست هايت خوراكي هايت را بخوري اما به شرط اينكه خودت هم بخوري اينطوري تا حالا گرسنه نماني .

فردايش برايش تخم مرغ اب پز گذاشتم به جاي نان  .صبح به مربي بهداشت تاكيد كردم كه بهش بگوييد خوراكي هايش را بخوره .  ظهر مربي بهداشت را ديدم . پرسيدم چيزي خورده گفت:هر كاري كردم تخم مرغش را نخورد . اما خاله ”آ ” گفته كه از مغز بچه ها خيلي خورده . مثل اينكه مغز خيلي دوست داره . گفتم اره ولي من امروز نگذاشتم كه تخم مرغ بخوره .

فردايش همان اتفاقي كه بالا توضيح دادم افتاد . عصر همان روز كه تو مهد دعوا شده بود . داشت خوراكي مي خورد كه يكهو گفت برايم اب بيار . رفتم اب بياورم خورد و هي گفت من چرا اينطوريم . چرا تو گلويم گير كرده . من هم هول شده بودم كه بگو مامان بگو چته كه مامانم گفت :حالش داره بد مي شه سطل را بگير جلوي دهنش بلافاصله سطل زير ميز را گرفتم زير دهنش و اون بالا اورد .

فردا صبحش كه رفتم مهد مدير را ديدم . فكركنم فهميده است كه از انروز تا به حالا من خيلي رفتارم سر و سنگين شده با پرسنل مهد . بهش گفتم مي شه حواستان باشه چيزي از بچه ها نخوره چون ديروز حالش به هم خورده و امروز هم حال خوبي نداره و نتوانسته صبحانه بخوره . گفت نه خيالتان جمع باشه ما اينجا اصلا اجازه نمي دهيم كه بچه ها هيچ خوراكي را از همديگر بخورند .

چشم هايم گرد شده بود باور كنيد اون دماغش دراز نشد اما من دوتاشاخ روي سرم سبز شد نمي دانم چه مدت با چشم هاي گرد شده و دهان باز بهش نگاه كردم . حرف معاون و مربي بهداشتت و پسرم را باور كنم يا تو را. اصلا امكان داره كه بچه ها خوراكي اشان را دور هم بخورند و با هم خوراكي هايشان را جا به جا نكنند . توقعي هم ندارم بچه اند شايد همان رو زكه پسر من تخم مرغ نداره هوس كنه با اين كه دوست نداره .

هيچي نگفتم . بعد پيشمان شدم نمي دانم بايد به رويش مي اوردم تا ديگه به من دروغ نگويد .

ببینید در مورد اول مقصر کادر مهد هستند که حواسشان به بچه نبوده و البته تربیت و نوع نگرش خانم مادریار هم اشتباه است به جای اینکه روش های کنترل خشم را به بچه یاد بده داره تاکید می کنه که زد تو هم بزنش . در مورد دروغ گویی خانم مدیر چی بگویم والله .

در عجب اين خانم مدير ادعا داره سي سال در اموزش و پرورش مربي بوده ياد نگرفته در تمام اون سي سال كه با دروغ نمي شه اعتماد هيچ كس را جلب كرد بچه هاي ما در چه سيستمي دارند بزرگ مي شوند ؟

فكر هم نميكنم جاهاي ديگه اينروزها تفاوتي داشته باشه .متاسفانه اينروزها مردم تنها چيزي كه جلوي چشمشمان مي بينند اسكناس است و بس .


شایلی و لیلی عزیز و بعضی دیگر از دوست های خوبم اینروزها نمی توانم برایتان کامنت بگذارم . اصلا کد تاییدی بهم نمی دهم هرچقدر صبر کنم با کلیک راست هم شو پیکچر نمی ده. فقط بعضی ازوبلاگ های بلاگفا اینطوریه .  باید چکارکنم راهنماییم کنید اگر کسی اطلاع داره ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:45  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

امرز بعد از ظهر مارتیا درحالیکه به عکس پدر بزرگ من نگاه می کند :

--مامان فریده این عکس بابات است ؟

بله عزیزم .

--کجاست چرا من ندیدمش تا حالا؟

خوب اخه رفته پیش خدا .

--مگر خدا دست داره که بابات را برده پیش خودش ؟

می دونی خدا خیلی قدرت داره هر کاری که بخواهد می توانه انجام بدهد .

--اهان پس الان بابا نداری ؟

نه عزیزم .

--باشه بگذار من بزرگ بشوم خودم بابای تو می شوم .


این روزها دلخورم .از شیوه تربیتی مهد ها اما ... . کاری از دستم بر نمی اید . مشکل اینجاست که خیلی از مهد های خوب هم دارند می روند زیر نظر اموزش و پرورش و فقط بچه های ۴ تا ۶ ساله را پذیرش می کنند و مارتیا هم نیمه دومی است و قوانین را هم که می دانید برای همین بعضی از گزینه هایمان برای مهرماه و انتخاب مهدی جدی تر دارد از دست می رود . شاید امدم نوشتم که چه اتفاقی افتاد که به طور کل دلزده شدم .

عکس هایی که ۱۱ ماه پیش در اتلیه گرفته بودیم . امروز رفتم گرفتم. خواهش می کنم برای زرنگی و آن تایم بودن من و همسرم دست نزنید راضی نیستم خودتان را خسته کنید . قرار است هفته اینده  سی دی اش را بگیرم از اقاش عکاس باشی . عکس های مارتیا خیلی خوشگل شده اند . انقدرازخودم خوشم اومده که نگذاشتم ۱۲ ماه بشه انوقت همه می توانستند بگویند یک سال بعد  . نه بابا  ۱۱ ماه با یکسال فرق داره . ۳۰روز تفاوتش است .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:3  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حکایت این سیستم ایمنی بدن من حکایت دوستی خاله خرسه است .چرا ؟حتما همه داستانش را می دانید . این سرباز های کوچولوی نازنازی بدن من خیلی مراقبند ۲۴ ساعته د رخدمتند و اماده باش . برای همین است که ۱۰ ماه از سال حداقل من یکی از انواع و اقسام داروهای کورتونی را مصرف می کنم . اصلا یک ادم از کنار من رد بشه این سیستم فعال می شه و دستم پر از دانه می شه .همین امسال بود چند وقت پیش که گلو درد وحشتناکی گرفتم که بعداز ۵ روز من بی خیال را وادار کرد بروم دکتر انقدر گلویم التهاب داشت که خون می اومد . هفت روز کورتون مصرف کردم و بعد از دومین نوبت دارو انگار این داروی معجزه اسا اب روی اتش بود . چند صباحی بود به خودم توی ایینه نگاه می کردم و هی می گفتم فتبارک الله ... ماشاالله...خدایا چه پوستی خلق کردی بس که این پوستم ماه شده بود صاف انگار ایینه . همه اون اگزماهایی که مدتها بود روی دستم دیگه با پمادها جواب نمی داد ناگهان نابود شدند . دیگه داشت یادم می رفت که ای بابا صبر کن تحمل داشته باش تند نرو . یک حدود ۱۰ روزی که از اتمام قرص ها گذشت .انچنان این سربازهای کوچول موچولو از خجالت پوست صورت من در امدند که هی هی چی بگویم التهاب و اگزما واه واه .انوقت بود که دست به دامن انواع و اقسام پمادهای کورتونی شدم . این در حالی بود که قبل از سال جدید هم رفته بودم دکتر و دکتر تشخیص الرژی ریه داده بود و من بیچاره اسپری هم استنشاق کرده بودم .البته همه این ماجراها دفعه اول نبوده و صد البته حتما هم دفعه اخرنیست .  حالا فهمیدید چرا حکایت سیستم ایمنی بدن من حکایت دوستی خاله خرسه است ؟

خوشحال می شوم اگر کسی مشکل کشابه داره و البته درمان های غیر دارویی برایم بنویسه .


در مورد پست قبل باید بگویم ممنون از جواب ها و کامنتهایتان . باید بگویم ارزش خیلی زیادی نظراتتان برایم دارند . بغیر از یکی دومورد که لحنشان هم بی ادبانه بود می دانم که همه از سر دوستی جواب دادند .

فقط چند تا نکته هست و جواب که باید به کامنت بعضی از دوستاهای خوبم می دادم که اینجا می نویسم .

اول یک نکته که گویا ابهام دداشت اینه که فکر می کردم همه کتاب های ریاضی پیش از دبستان را دیده اند اگر اشنا نیستید باید بگویم من گفتم مارتیا این کتاب ها را یک جلسه ای و بدون خستگی حل می کنه و شاید این ابهام پیش اومده که مارتیا الان جدول ضرب را هم بلده و من داره بهش جذر و معادله دومجهولی یاد می دهم . نه این کتاب ها روی مفاهیم ریاضی کار می کنند. البته خودش گاهی در بعضی موارد جمع می زنه مثلا می شماره می گوید الان سه نفریم بابا بیاید می شویم چهار نفر .  من یک خلاصه ای از مقدمه کتاب و اسمش را می گذارم دوست داشتید می توانید تهیه کنید .

کودک و فعالیت های ساده ریاضی (در سه جلد)

علی اکبر صفایی دیبا انتشارات سیب .قیمت هر جلد ۴۰۰ تومان است البته من این کتاب ها را دو یا سه سال پیش خریده بودم .

منظور از اموزش پیش از دبستان اموزش شمردن و یا نوشتن اعداد نیست . بلکه هدف اصلی بالا بردن درجه دقت کودکان به مشاهده دقیق محیط زندگی کشف شباهت ها و تفاوت ها او روش درست به کار بردم مفاهیم اولیه نظیر بالا   پایین   پشت   جلو   کنار  وسط  زیر   رو    داخل   خارج   دور  نزدیک   چپ  راست    درست    نادرست و پایه های ریاضی مانند طبقه بندی ارتباط منطیق اندزه ها  ترتیب منطقی و .. است .

خوب این از این کتاب های کمک اموزشی دیگه ای هم دارم که به محض اینکه با مارتیا کار کردم و دیدم جواب می دهد اینجا می نویسم .


لیلای عزیز مامان مارتیا دوست خوب و مهربانم ممنون می شوم که اگر اطلاعات بیشتری به دست اوردید به من هم خبر بدهید .

مرجان عزیز مدتی بود تو فکرتان بودم قبلا بیشتر اینجا سر می زنید ازتان ادرس میل دارم اگر شد در اولین فرصت برایتان میل می زنم . راستی همان اقای دکتری که باهایش مشورت می کنم عقیده داره که اموزش زبان زیر ۴ سال به بچه هایی که در محیط های دوزبانه زندگی نمی کنند اشتباه است . راستش من یکی دیگه گیج شدم از بس هر روز نظریه های متفاوت شنیده ام و خوانده ام .

و اما بابای عرشیای عزیز ایکاش ادرس وبلاگ هم داشتید . باید بگویم نه اقای محترم شاید اگر از سال ۸۶ با من اشنا بودید می دانستید که به دلیل نگهداری مارتیا را مهد کودک نبرده ام . من کارم را به دلایل خاص بارداری و صد البته به خاطر الوده بودن محیط کارم به مواد شیمیایی کنار گذاشته ام . و فعلا هم قصد ندارم که شاغل باشم اما دلیل اصلی ام برای بردن مارتیا به مهد های با عرض معذرت فکسنی ایران (لااقل در ظاهر که اینگونه اند ) تعامل با گروه های هم سن بوده . مارتیا بچه تنهایی است( درفامیلی که هیچ بچه ای نیست تا در گروه سنی مارتیا باشد سارا هم دوسال کوچکتر است )ما اصولا فامیل کم رفت و امد و البته کم جمعیتی هستیم . برای مارتیا لازم است که در حال حاضر روزی سه ساعت در مهد با بچه های کم و سن سال تعامل داشته باشد . وگرنه هر چه اموخته و به گمانم بعداز این بیاموزد از طریق مهد نخواهد بود . در ضمن خوشبختانه مدیر مهد با اموزش مخالف است و کلاس اضافه ای هم مهد ندارد . من مخالف نیستم ا ما ترجیح می دهم بچه ام دست و پا شکسته و نصفه و نیمه چیزی را یاد نگیرد . شاید اگر می توانستم یک تشکل خانگی راه اندازی کنم که چند خانواده مثلا ده خانواده با یک مربی خوب و تحصیل کرده هر هفته در خانه یکی از بچه ها بچه ها را اموزش می داد و بچه ها با هم بازی می کردند راحت تر بودم . البته بحث عادت کردن به محیط های اموزشی هم جای بحث دارد .

اگر نوشتم دوست دارم برود سر کلاس برای این است که مارتیا بچه خودسر و خود رای است و اصولا همه جا سعی می کند تا نظریات خودش را به کرسی بنشاند . دوست دارم برود سر کلاس و تا حدودی نظم را یاد بگیرد که اینطور که معلوم است دارد انجا هم فرماندهی می کند و هر کاری که دلش بخواهد انجام می دهد .

در ضمن در کمال شگفتی باید بگویم که در دوسه روزی که از نوشتن پست پیش گذشته یکباره عاشق مهد شده است و امروز ساعت ۷ بیدار شده و پرسیده ساعت چند است ؟گفتم ۷ پرسید مهد الان هم باز است گفتم بله از ساعت ۷ باز می شود . بلند شد وگفت پس پاشو تا برویم مهد . برای همین است که دارم فکر میکنم تمام اون ۲۰روز پیش من را گذاشته بوده تو کفه ترازو تا ببینه چقدر روی حرفم هستم و چقدرثبات قدم دارم برای بردنش به مهد ؟یا شاید هم اتفاق غیر منتظره ای نظیر اوردن حیوانات به کلاس برای کار کلاسی باعث شده تا علاقمند بشه . الله اعلم .

اهان در ضمن بابای عرشیای عزیزدرمورد هوش هفته گانه مطالب زیاید خوانده ام و باید بگویم که می دانم بچه های ما حداقل در یکی از موارد خاص هفت گانه برجسته ترند . من حوصله اش را دارم شما وقت کنید و بنویسید من می خوانم .نظرات شما برایم در خور توجه و مهم است .

شایلی عزیز دوستانی که اینجا را می خوانند که البته بیشتر اونها وبلاگ شمار ا هم می خوانند می دانند شاینا هوش سرشاری در هنر دارد . همین علاقه بیش از اندازه به نقاشی و رنگ ها و حتی شکل ظاهری ماشین ها نشان دهنده این هوش هنری است . به نظر تو ایا کافی است که با رفتن به کتاب فروشی و خرید چند تا دفتر و رنگ این موضوع را به فراموشی بسپاری . شاید شاینا اگر از حالا اموزش (البته منظورم اموزش خشک و رسمی نیست) را شروع کند در اینده نقاش بزرگی بشه و یا حتی موسیقیدان بزرگی . می دانی که بیشتر محقیقن اعتقاد دارند برای سازهای تخصصی تری مثل ویولن اموزش از چهار سالگی  الزامی است . درست مثل ورزش حرفه ای می دانی که قهرمانان ژیمناستیک دنیا این ورزش را از سنین خیلی پایین شاید همسن مارتیاها شروع کرده اند . البته در مورد ورزش بحث درست و غلط جدا است . من خودم به عینه اعتقاد دارم که مارتیا با اینکه چپ دست است و این طور بچه ها اصولا در فعالیت های هنری قوی تر باشند علاقه چندانی به نقاشی ندارد . اگر چه گاهی نقش های دقیقی از یک حیوان و ... می کشد اما علاقه چندانی هم نداره . به نظر من وقتی من مادر ویا تو احساس می کنیم که بچه ما در یک مورد خاص مثل هنر ریاضی و یا موسیقی فعال تر است و یا حتی علاقه نشان می دهد بدون اینکه توانایی خاصی داشته باشد درست این است که شروع کنیم به ارام و اهسته پیش رفتن. من اعتقاد دارم همان طور که شاید تا ۲۰-۱۵ سال پیش اعتقاد بر این بود که بچه روزهای اول تولد نه می بینه نه می شنوه و حالا اعتقاد بر این است که جنین هم حس شنوایی اش فعال است روزی می اید که معلوم می شه اموزش از هفت سالگی و ۵ سالگی خیلی دیر است . که به نظر من در همه دنیا این واقعیت محرز شده جز در ایران و بچه ها سالهای طلایی شکوفایی استعدادشان را که قبل از هفت سالگی است از دست می دهند .  در ضمن خود من هم قبل از سنین مدرسه خواندن و نوشتن را بلد بودم و درست یادم هست وقتی امتحان ثلث اول روخوانی سال اول دبستان بود من درس اخر را که مربوط به انق**لاب اسلامی بود را برای معلم خواندم .

فریدای عزیز نوشته بودید امار خودکشی های دانشجویان ایران بالا است . اره عزیزم می دانم نمونه اش همین دانشگاه صنعتی اصفهان . اتفاقا یکی از دلایلش هم همان است که گفتم بچه ها فقط حفظ می کنند و سیستم  اموزش ایران فقط برای محفوظات ارزش قایل است می روند کلاس های کنکور انچنانی و بعد در یک دانشگاه دهن پر کن و یک رشته انچنانی تازه می فهمند یا راه را اشتباه امده اند و یا اصلا ظرفیت درک و پذیرش اشان در حد قابل قبول یک رشته فنی و مهندسی نیست . وگرنه چرا باید دانشجویی که راه و استعداد و جایگاه درست دارد در دانشگاه خودکشی کند ؟؟؟؟؟

ممنون بازهم کامنتهایتان را می خوانم و شما هم بازهم نظرات دانسته ها و شنیده ها یتان را برایم بنویسید . متاسفم که سیستم اموزشی ایران اینقدرپیش و پا افتاده و ناقص است . اما امیدوارم دانایی و توانایی پدران و مادران امروز ما این ضعف ها را تا حد زیادی بپوشاند .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:51  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
این هوا نوشتم پرید  باور میکنید شب دوباره می نویسم .
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:40  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

یک : 

به سرم زده است با خودم می گویم فردا کفش هایم را پایم کنم کلاه به سر بگذارم . بروم مطب خانم "ر" که معروف است به: مته به خشخاش گذاشتن . بروم یا تا اخر وقت بنشینم و یا برای چند ماه دیگر وقت بگیرم .اصلا بهتر است از امروز شروع کنم و اسید فولیک بخورم تا اینکه نوبتم بشود و بروم بگویم خانم دکتر قصد دارم در میانه دهه چهارم زندگی بچه دار شوم . می شود . اگر بگوید نه که هیچ .اگر تاییدم کند انوقت باید مو به مو حرف هایش را گوش بدهم و صد تا ازمایش غربالگری انجام بدهم . اگر ... اگر ... اگر ... اگر ها راحتم نمی گذارند . یک نگاه به اوضاع اقتصادی و اجتماعی ایران عزیز می اندازم و به یاد مخالفت های شهرام خوابم می برد و فردا صبح که بیدار می شوم انگار می کنم خودم نبوده ام . انگار شرب خمر کرده باشم و در مستی کلامی گفته باشم . می خندم و به برنامه های روزم فکر می کنم .اگر چه خواب نوشینی داشتم با فکرهای شب پیش اما :  می اندیشم این نیز بگذرد .

دو :

می رویم مهد .در مرحله انتخابیم . من و شهرام با مارتیا . مدیر سوالاتی از مارتیامی پرسد تا ببیند ایا می تواند در کلاس همسالان باشد و یا حتی در کلاس های بچه های بزرگ تر از خودش تنها مهدی است که می گوید بچه ها را بر اساس هوش و میزان درک و فهمشان طبقه بندی می کند و اگر بچه ای بالاتر از سن خودش و یا پایین تر باشد این طبقه بندی از حالت عرف خارج می شود . مارتیا تمام سوالات را جواب می دهد و انقدربا ریزه کاری که من مادر هم کلی کیف می کنم . مهد سه ستاره است اگر چه گمانم میزان سنجش و اهدا ستاره ها را احتمالا همان سازمانی انجام می دهد که که به هتل هایمان در ایران ستاره می دهد . چیزی که انتظار می  رود از مهد  سه ستاره نیست . دلیل انتخابمان مدیر مهد توضیحاتش و وقت گذاشتن بود وگرنه می دانم اسمان همه وهمه مهد ها در ایران یک رنگ است . دل نگرانم و راضی نیستم اما می اندیشم این نیز بگذرد .

سه :

می روم مهد تا مارتیا را بیاورم برا ساس سنجش مدیر و مربیان که هر روز تاکید می کنند بسیار باهوش است . باید در کلاس ۵-۴ ساله ها باشد که می دانم و مطمئم انقدر ها می داند که شاید پیش دبستانی ها هم ندانند . انقدر مشتاق یادگیری است که همه اموزش های اندک من را در خانه با ولع و اشتیاق می شنود و به خاطر می سپارد .اما سر هیچ کلاس ثابتی نمی رود ی جورهایی در مهد هم فرمانروایی می کند . می روم با خاله "آ " که مسئول کلاس است حرف بزنم اگر چه وقت کافی ندارد و نصفه نیمه حرف می زنیم .از تجربه ۹ ساله اش می گوید و مارتیا را می بوسد از دوست داشتنی بودن و هوش فوق العاده اش می گوید و می گوید :قدرش را بدانید فوق العاده بچه باهوش است .   معاون مهد می گوید یک جورهایی هوشش فوق هوش است . و من مادر اگر چه ته دلم غنج می رود ام دل نگرانم . من چه کنم که قدرش را بدانم .من چه کنم که مهد های ایران هیچ کدام مزیت خاصی ندارند . هیچ کدام جذابیت خاصی ندارند و می دانم همان طور که بابای عرشیا در کامنت های قبلی نوشته اند سیستم های اموزش ایران پر از اشتباه هستند و به جای یک دانشجو فقط دانش اموز بار می اورند بخواند حفظ کند ۲۰بگیردالبته با کمک معلم برای کمک به سیستم ارزشیابی معلم . برود کنکور بدهد و در رشته ای تحصیل کند که قبول شده است و نه استعدادش را دارد . و بعد بنشیند پشت میز و فسیل شود . هوش سرشار پسر من چه کمکی می کند جز اینکه حتی از حالا مهد را دوست ندارد چون من مادر هم می توانم تشخیص بدهم که کلاس ها و محیط مهد نه تنها جذابیت ندارند بلکه بسیار هم از محیط خانه دلگیر ترند . و چیزهایی که من مادر می توانم ا موزش بدهم مهد یا اموزش نمی دهد و یا به گمان اینکه زود است از اموزشش خودداری می کند . چکار می توانم بکنم شاید بهتر بود پسر من هم هوش معمولی و متوسطی داشت اما هر روز فقط با پرسیدن ساعت و زمان روز من را به چالش نمی کشید تا هر طوری که هست از رفتن به مهد کودک خودداری کند . باید اروز کنم پسرم انقد ردر خانه محبت و توجه نمی دید تا مهد را دوست داشت و با رغبت می رفت و من هر روز شاهد استرس و اضطرابش برای رفتن به مهد نبودم ؟؟؟؟ باید چه چیزی را برایش اروز کنم . می اندیشم :این نیز بگذرد اما نه این اینده پسرک من است باید برایش راه حلی بیابم .

پی نوشت :می دانم اصلی ترین و بهترین راه حلش مهاجرت است اما من ادم غربت نیستم . اگر بتوانم از وطن دل بکنم از خانواده نمی توانم . پسرکم هم وابستگی زیادی به خانواده دارد . امروز در ماشین زمان برگشتن از مهد می گوید مامان فریده و بابا آصف را اول دوست دارد بعد مامانا و بابادا .

چهار :

از اصلی ترین دغدغه هایش اینروزها کارکرد اعضای بدن است و البته چگونگی پیدایش شب و روز  و البته رسیده است به ان حدی که بپرسد اگر کره زمین گرد است چرا ما از رویش نمی افتیم ؟.تا انجا که بتوانم عملی و گاهی با پرسیدن سوالات و درگیر کردن خودش به سوالاتش در حد درک و فهمش جواب می دهم .

هنوز هم دوست داشتنی است .هنوز هم عاشقش هستم اگر چه بی اندازه لجباز یک دنده و سرکش است .

هنوز هم قلنبه سلمبه حرف می زند . سیب نیم خورده اش را تعارف مادر بزرگ می کند و می گوید: بخورمامان فریده برای سلامتی ات خوبه .

بابا آصف می دانی شب را برای چیه ؟برای اینکه مغز ادمها استراحت کنه . مغز ما باید هر روز استراحت کنه تا خسته نشه می دانی شب چه طوری اتفاق می افته . ببین کره زمین گرد است اینطوری مثل یک توپ خیلی بزرگ . خورشید ستاره است و نور داره و ... (هر چیزی که یادش بدهم برای همه بازگو می کند ).

یک جلسه مشاوره دیگر با دکتر .. درمرکز مشاوره "ر" . برای روشهای علاقمند کردنش به مهد کودک . در اخر اقای دکتر سوالاتی در زمینه هوش می پرسد اگر بگویم که همه را بدون استثناءاشتباه جواب داد .خنده اتان می گیرد . خوب است هنوز انقدر سیاست ندارد که بداند وقتی هه جواب ها را برعکس میده  خودش را لو می دهد . مثلا وقتی از حیوانات اهلی و وحشی پرسید همه را بدون استثناء برعکس جواب داد اقای دکترهم خنده اش گرفته بود .

 اوه مامان فریده ببخشید دیروز دستم خورددوغ ها را ریختم روی فرشتان . حواسم نبود .

مامان ببخشید دستم خورد توی صورت . ببخشید . مامان ممنون برایم بستنی خریدی . بعضی وقت ها هم به شدت مودب می شود و انقدر تشکرو ببخشید ببخشید از خودش درم اورد که یادم می رود همان لجباز یک دنده حرف گوش نکن یکساعت پیش است .

کتاب های ریاضی پیش از دبستان را حل می کند انقدربه درس خواندن به قول خودش علاقه دارد که تمام کتاب را در یک جلسه حل می کند می گویم عزیزم بس است استراحت کن خسته شدی . شهرام هم غر می زند که همه را یک جا حل نکند اما گوشش بدهکار نیست همه کتاب را یک جا حل می کند و وقتی می فهمد که درست بوده اثار رضایت روی صورتش من را یاد همان مارتیا کوچولویی می اندازد که لبخند رضایتش در خوابپس از شیر خوردن زیباترین صحنه عالم بود . بعضی صفحه ها که دوست دارد را می گوید مامانا پاک کن دوباره حل کنم .

هنوز هم عاشق کتاب است و داستان . هنوز هم کاهی روی پاهایم می خوابانمش دوستی که کودک هفت ماهه دارد پرسید سخت نیست الان که بزرگ و سنگین شده است . نه برایم سخ نیست باید گویم حس بودنش را روی پاهایم و گرمای بدنش را وقتی خواب است دیدن چهره معصوم و زیبایش را با هیچ چیز عوض نمی کنم . حتی اگر پاهایم خواب برود و بی حس شود . بازهم دوست دارم روی پاهایم بخوابم . می ترسم از روزی که دیگر واقعا روی پاهای من جایش نشود .

تازگی ها سگ می خواهد . سگ کوچولوی پشمالو . فکر کنید فکرهمه چیزرا کرده است میشوییمش تا تمیز باشد تو هم پوشکش کن تا توی اتاق جیش نکند قیافه من دیدن یاست نه !!!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا