تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دنبال یک اکسیر می گردم .یک اکسیر که بشود باهایش بعضی ادمها بعضی از اتفاقات و بعضی چیزها را فراموش کرد و به هر قیمتی که با شه می خرم اون اکسیر را .فقط دلم می خواهد بعضی از ادمها و اتفاقات را فراموش کنم چون احساس می کنم بد جوری جلوی تصمیم گیری و پیشرفتم را گرفته اند این خاطرات بد .این اکسیر را به قیمت همه دستاوردهای مادی زندگی ام خریدارم . اگر چه اندک است !!!!شما سراغ دارید کجا می فروشندش؟؟؟؟؟


احساس می کنم این وبلاگ دیگه به جای اینکه برای پسرم باشه شده روزمره نویسی من ! باید کاری بکنم نه؟

ما اصفهانیم و مارتیا می رود مهد کودک .می ایم و بیشتر می نویسم از روزانه های مارتیا.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 17:14  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

یک سفر اجتناب ناپذیر امده ام . بدون مارتیا که حداکثر ۳۵ ساعت به طول می کشد . هنوز ۲۴ ساعت نشده بیقرارم و دلتنگ . دلتنگ بوسه های شیرینش و بیقرار صدای مهربان و دوست داشتنی اش .دلتنگ مادر بودنم  ؟؟؟؟


ممنون از دوستان خوبم . لیلا جان (مامان مارتیا ) شایلی عزیز .گلی خانم و غنچه کوچک خانم مرضیه .الف عزیزم دوست و همکار قدیمی که تماس گرفتید و من را شرمنده کردید . دوستانی که اس ام اس دادید و کامنت گذاشتید ممنونم . امیدورام بتوانم دوستیهای بی دریغتان را جبران کنم . ممنون که در ان لحظات سخت تنهایمان نگذاشتید .

حال مینا رو به بهبودی است . با کمک دیگران می تواند راه برود . فعلا یک استعلاجی دوماهه دارد . مهم نیست که خوب شدنش چقدر طول بکشد مهم این است که خوب می شود .

جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:22  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دارم توی حمام چهچه می زنم . صدایم بلند است و هاها یا هاهاها از خودم در می اورم . یک جورهایی دارم خودم را از استرس خالی می کنم .

یکهو با صدای بلند فریاد می زنه :بسه دیگه . سرم درد گرفت .

من :


امروز مینا مرخص شد همین حالا که زنگ زدم  رفته بود حمام تا بتوانه به سارا شیر بده . خدایا دوستت دارم .

راستی من ندیدم امسال گوگل لوگوی نوروز را بگذاره شما دیدید ؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 15:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فاصله میان زمستان و بهار دقیقه هایی بیش نیست . فاصله میان سختی و اسانی . فاصله میان خواب و بیداری . بیدار می مانم تا دوباره زندگی را ببینم . امدن بهار را که نوید روزهای جدید می دهد . دقیقه هایی پر از امید .پراز زندگی .پر از حس نو شدن .می نشینم به امید نوروز    روزی از نو .

اگرچه هنوز کابوس ان تصادف وحشتناک از ذهن هیچ کدام بیرون نرفته  اما سفره هفت سینی انداخته ایم تا پسرکم هدیه عمو نوروز را با شادی بر سر سفره دریافت کند .

دلم ریش ریش می شود برای سارا که در اغازین لحظات بهار در اغوش مادر نیست .

ممنون از تلفن ها و اس ام اس هایتان ممنون از کامنتهایتان و ممنون از انهمه دل های پاک و دوستی های بی ریا. دوستتان دارم بهترین ها را برایتان ارزو دارم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:24  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا