تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

پی نوشت دارد .

هر چه اینجا می شنوم از بستگان و از طریق تلفن  متاثر تر می شوم . هر چه شرح حادثه را می شنوم . بسیار نگران تر می شوم و صد البته ایمانم بیشتر می شود به خدایی که بندگانش را دوست دارد  .

اگر چه دلم ریش می شود با شنیدن شرح ماجرا و اتفاقات بعداز ان اما بازهم خدا را شکر .

مینا تاساعت ۱۲ یا ۱۲.۳۰ در اتاق عمل است . دعا کنید سالم و تندرست از اتاق بیرون بیاید و عملش موفقیت امیز باشد . با دلهای پاکتان برای سارا و برادرم دعا کنید تا مینا سلامت باشد .


مینا دیروز عمل شد مهره دوازدهم شکسته بود و باید عمل می شد . حال عمومی اش خوب است به جز اینکه درد زیادی داره . الان تو ای سی یو بستری است احتمالا تا فردا . ممنون برای دعاهایتان . ممنون برای اینکه با دلهای پاکتان مارا دعا کردید .

دیروز شوهر خاله ام و برادر مینا رفته بودند میمه تا کروکی تصادف را برای بیمارستان ؟؟؟بگیرند .شوهر خاله ام می گه هیچی از ماشین نمانده و افسر حادثه چندین بار حال سارا را پرسیده و تاکید کرده که صندلی جانش را نجات داده . شوهر خاله ام می گه تنها وسیله سالم اون ماشین صندلی سارا است . خدا جون میدانم دستت رو سر اونها بوده . بخصوص روی سر سارا کوچولو :که فقط صورتش خراش برداشته است .  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:56  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

سفره هفت سین نیانداخته ام . 

دل و دماغش را دیروزداشتم و امروز نه .

سرم از صبح درد می کند . انگار بازهم می دانستم مثل همان خواب که تعریفش را کردم . منع کردم . رطب خورده بودم اما منع کردم . اما به گوش جان نیوشیدند گواهی دلم را ..   . 

سارا به جز اغوش مادربزرگ در اغوش هیچ کس ارام نمی گرفت .می گرفت ؟

سبزه و سنجد و سمنو ندارم . ندارم و به دستم هم نمی رسد سبزه که مادر انداخته بود . با هزاران عشق برای سال جدید . برای اینکه با هم بنشینیم بر سفره جشن نیاکانمان .

مهمان دارم . از مدتها پیش بلیط تهیه کرده اند و جز تعطیلات ابتدای سال تعطیلی دیگری ندارند . پایم بسته شده انگار دوخته شده به کف خانه . شاید هم ترس برم داشته است . 

من بازهم خدارا دیدم . نگهبان من و خانواده  ام . خدایی که مهربان است و سایه رحمتش را امروز هم گسترده بود بر خانواده کوچک ما . 

اگرچه نبودم و ندیدم اما اشفتگی ذهن و روح خانواده کوچکی را دیدم که برا ی تعطیلات نوروزی به سفر می رفتند . 

می خواهم اگر کسی دیروز مسافر پرواز ساعت 15 اصفهان -عسلویه کیش ایر بود و اینجا را خواند بداند من حکمت خدارا دیدم در لغو پرواز بعداز سه ساعت . 

من سر درد دارم . دلم اینجا نیست . دلم اصفهان است درخانه پدری . جسمم اما اینجا است .می دانم که چندین خانواده دل نگرانند . همان هایی که من می شناسمشان و ان ها مرا و مادر ها و پدر هایی هم اشفته اند . 

می دانم که اگر مادر هم امروز اینجا بود .دلش بی تاب رفتن و بود و پایش به ماندن نمی توانست . 

می خواستم بنویسم سال 89 خوب بود اما نمی نویسم . روزهای پایانی اش بامن خوب تا نکرد .

نگرانم  اشوبم . بازهم منتظرم . 

صد بار تماس گرفته ام  . 

شاید فردا سفره هفت سینی بیاندازم حتی اگر سبزه ای در میانش نباشد برای دل پسر کوچولو .نه اصلا برای دل خودم برای اینکه پای سفره هفت سینم دعا کنم . برای سال جدید و برای بهترین هابعد از یک اتفاق بد . 

می دانم انچه که امروز پیش امد می توانست بدتر و بدتر باشد . می توانست بد باشد به معنای واقعی . می دانم دعا جادو می کند . پسرکم دیشب دعا کرده بود خانواده برادرم را بدون اینکه من بگویم و بدون اینکه با مسخره بازی بخواهد دعا کند دعا کرد: خدایا دائی .زن دائی و سارا کوچولو همیشه سلامت باشند .

خدایا شکر شکر که تو هستی که خوبی   که دوستمان داری   که بهترینی    که مراقبی   تو بهترین مادری نگهبان همه فرزندانت . 


امروز پیش از ظهر در جاده اصفهان -تهران  ماشین برادرم در حالیکه خانم برادرم و سارا در ماشین به قصد مسافرت و دیدن بستگان به تهران می رفتند :چپ شد و سه بار معلق زد  .به قدرت خدا برادرم و سارا کاملا سالم هستند و زن دائی مینا یکی از مهره های کمرش اسیب دیده که هنوز مشخص نشده باید عمل شود یا نه .( هنوز جواب ام ار ای نیامده). حال عمومی اش خوب است .

سارا در صندلی ماشین بوده و خواب بوده . وحشتی که تجربه کرده قابل تصور نیست . برادرم هم  کمربند داشته . فقط مینا عقب کنار سارا بوده و به احتمال 99 درصد کمربندنبسته بوده است . خواهش می کنم بدون صندلی کودک به مسافرت نروید . حتما می دانید در کشورهایی بستن کمربند برای سر نشینان عقب هم اجباری است . و صندلی کودک خودتان تصور کنید چه بلایی ممکن بود بر سارا بیاید اگردر صندلی ننشسته بود. . 

مادرم می گفت وقتی امبولانس حامل خانواده برادرم امده به اصفهان سارا بهت زده بوده و تا مدتی حرف نمی زده است و در اغوش هیچ کس ارام نمی گرفته است جز مامان( به زبان سارا و لقب مامان فریده ) . حالادانستید حکمت لغو پروازی را که مادرم دیروز مسافرش بود . 


 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:29  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حال و هوای عید ندارم .یعنی اصلا باورم نمی شه که سال ۸۹ انقدر زود گذشت . اصلا نمی خواهم باور کنم فقط سه روز تا پایان سال مانده . دلم می خواهد زمان تو همین سه سالگی پسرک متوقف بشه . البته خانه تکانی کرده ام . کمی . اما نه بصورت کامل معلوم نیست سال دیگه من اینجا باشم .

اما در این روزهای پایانی سال دلم می سوزد برای وسائل خانه و بالاخص برای ماشین لباسشویی . چقدر تابید . چقدر هی کف کرد و به هر ساز من رو هر درجه رقصید . خداراشکر که زبان نداره . البته من که دارم بهش می گویم چقدر دوستش دارم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:26  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حتما شنیدید این ضرب المثل را :چنین است رسم سرای درشت     گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. بعد ازمدتها که بابا شهرام تو پذیرایی می خوابید و من و مارتیا توی تختخواب . مارتیا یاد گرفت که باید توی تختش بخوابه و تا همین دوهفته پیش هم می خوابید حالا بعد از دوهفته مهمان بودن در خانه مادربزرگ دیگه حاضر نیست توی تختش بخوابه و من هم کلی توضیح دادم که تو بزرگ شدی و اون تخت دو نفره است پس باید دونفر توی اون تخت بخوابند . پس با اطمینان گفتم اگر تو بخوابی من می روم تو هال و تو و بابا اونجا بخوابید . خوب معلومه اون هم قبول کرد حالا من اونجا تو اتاق پسر می خوابم . امروز صبح که بابا رفت هوا تاریک بود . یک لحظه دیدم صدای پا اومد چراغ اتاق روشن و خاموش شد .بعد یک موش کوچولو خزید زیر لحاف . خیلی زود خوابم برد و خواب یک دوست قدیمی را دیدم که حالا حدود سه سال و نیم است ازش بیخبر بودم . خواب دیدم بهش زنگ زدم و صدای یک بچه اومد .ازش پرسیدم ... این صدای بچه تو بود . جواب داد اره .پسرمه .

ساعت ده و نیم بود . داشتم برنج پاک می کردم و دست هایم کثیف بود بلند شدم عزمم را جزم کردم دست هایم را شستم و بعد بهش زنگ زدم . تلفنش خاموش بود . شماره تلفن خانه اشان یادم نمی امد . نشستم دوباره پای برنج ها . کمی فکرکردم از روی منطقه پیش شماره تلفنش یادم اومد و بعد هم چهار تا شماره بعدش . گفتم فوقش اینه که بهم می گویند اشتباه گرفتم . اما درست بود. صدای خودش بود باور کنید هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای بچه اومد پرسیدم چه خبر؟ گفت که یک کوچولوی هفت ماهه دارم . پرسیدم ؟ ... جون  پسره؟ گفت اره . باور کنید انقدرخوشحال شدم که اشک از چشمهایم در امد و گریه کردم . خوابم مو به مو تعبیر شد. کلی باهم حرف زدیم . یک عالمه دلم برایش تنگ شده بود .  کی بود می گفت :خواب ها زایده های ذهن هستند و واقعیت ندارند .  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:42  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

آمده توی آشپزخانه  شب قبل رسیده ایم و هزار تا کا ردارم .(شب قبل خسته و کوفته از یک مسافرت ۱۱ ساعته تا ساعت ۱۲ کا رکرده ام و ترتیب مواد غذایی را داده ام که با خودمان اورده بودیم . انقدرخسته بودیم که شب هم نتوانستیم درست بخوابیم . ) با دوتا اسباب بازی بزرگ تر از خودش مدام توی دست و پایم راه می رود و من مدام غر می زنم .گوش نمی کند تازه مدام می کوبد به درب های کابینت اشپزخانه و من یکباره عنان از دست می دهم و داد می زنم :بیرون .گفتم بیرون از اشپزخانه(می دانم کاری اشتباه بود و اصلا ناراحت نمی شوم اگر هزار تا غر بزنید و ملامتم کنید ) . باناراحتی می رود بیرون . می رود توی انباری روبروی اشپزخانه و روی کلمن (که دیشب خالی شده از انواع گوشت ) می نشیند . دست هایش را می گذاره روی صورتش و بغض می کنه و شروع می کند به ناراحتی . مامانا من خیلی ناراحتم . مامانا من باهات حرف نمی زنم !!! مامانا اگر اینبار مامان فریده اومد گفت بیا برویم باهایش می روم و دیگه نمی ایم پیشت!!!! . خوب البته که خیلی ناراحت می شوم . بعد بلند می شود می رود می نشیند توی هال روی مبل . کمی بعد کارم را رها می کنم و می روم جلوی مبل زانو می زنم و می گویم: اخه عزیزم ببین چقدرکار دارم همه خانه به هم ریخته چمدان ها را باز نکردم باید ناهار درست کنم تازه هر چقدر می گویم برو بیرون بازی کن نمی روی . دست های کوچولویش را که توی دستم گرفتم می بوسم . و بهش می گویم مامان را ببخش ما از یک خانواده ایم . بعد به شوخی به انگشت شست پایش می گویم گله گنده تو بگو من را ببخشه. یعد از هزار بار منت کشی به روش های مختلف دستش را می گذاره روی صورتم و می گوید :باشه باهات حرف می زنم اما نمی توانم ببخشمت . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوستای خوبم از اینکه تو این مدت اینهمه به یاد ما بودید ممنون . ممنون با کامنت و اس ام  اس تماس تلفنی سراغ ما را گرفتید . ببخشید گرفتاری های شب عید و بعد هم اینترنت دیال آپ مزید علت بود . دوستتان دارم . البته همه پست ها را حتی بدون کامنت و دیدن عکس هایتان از دست نداده ام . اما  حالا بیشتر می خوانم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:14  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا