تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
مارتیا در بهمن ۸۶ قبل از سه ماهگی

مارتیا در بهمن ۸۷

مارتیا در بهمن ۸۸

مارتیا دربهمن ۸۹

حتما متوجه شدید اون تعداد از عکس هایی که تاریخ دارند و مال بهمن ۸۹ هستند با دوربین مارتیا گرفته شده که اصلا کیفیت خوبی نداره و واقعا حیف ۲۰۰ هزار تومان پول بی زبان .توصیه می کنم کمی بیشتر هزینه کنید و یک دوربین حرفه ای بخرید . حتی برای بچه هایتان .

مارتیا قبل از حمام رفتم همه دیوارها هارا مزین به خط خطی ها می کنه و هر بار باید حمام شسته بشه .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 21:23  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

شده تا حالا یک خواب ببینید که قابلیت  تبدیل شدن  به یک مجموعه شش قسمتی  را داشته باشه . یک سریال هر قسمت یک ساعت . شده توی خواب با یک ادمی ازصبح تاشب حرف بزنید . خانه اش را ببینید از علائقش با شما حرف بزنه باهاش بروید کتاب فروشی . کارش را به شما نشان بده باهاش بروید غذا بخورید و .. و در حالیکه که دارید فکر میکنید اون چه ادم جالب و منحصر به فردیه ، .می دانید که اون ادم سالهاست مرده . می دانید اون یکی از فامیلهای مادری اتان است که شما خیلی بچه بودید از دنیا رفت و صورتش محو در ذهن شماست و شما اصلا تعجب نکنید چرا دارید با یک ادم که حدود 20سال پیش مرده  راه می روید و حرف می زنید و تازه می شناسیدش .

فکر می کنید تا چند روز نمی شه از فکر این خواب عجیب بیرون آمد .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دلم می خواهد ببینمش . دلم می خواهد بدونم چقدر از من بهتره ؟چقدر بیشتر کتاب خوانده؟دلم می خواهد بدونم چقدر عاقل تره و چقدر زندگی اش را زیباتر و بهتر از من ساخته ؟دلم می خواهد بدونم گذشته اش را ،که بدونم چقدر پاک دامن تر از منه؟ چقدر انسان تره ؟دلم می خواهد بدونم چی می دونه که من نمی دونم؟ دلم می خواهد خدا بیاید بگوید کدوم ماها انسان های بهتری بودیم برای خلق خدا ؟ دلم می  خواهد بدونم که اون چه مدرکی داره که بهتر از اون دیگه نیست ؟ کیه که راه زندگی من را از خودم بهتر می دونه؟ دلم می خواهد بدونم اون کیه که می دونه چی به نفع منه که من نمی دونم؟ دلم می خواهد بدونم اون کیه که تصمیم گیرنده است برای من و امثال من ؟ اخه من اون وقتها که جوان هم بودم به بیراهه نرفتم ؟ با اینکه عقل کل نبودم با اینکه جوان بودم و خام و نا پخته .اون کیه که من را نمی شناسه اما برای من و شوهرم و .. تصمیم می گیره .  کیه که از همه عاقل تره عقل کل تره؟ اخه من هم انسانم . باور کنید . گوشت دارم با پوست و یک کله که تویش انقدر مخ هست که یک مدرک دانشگاهی بگیره تو یک رشته مهندسی . وقتی مادر نبودم کلی کتاب خواندم .حالا هم که مادرم چون برای کسی تصمیم نمی گیرم از صبح تا شب وقت دارم بازهم بخوانم . من یک زنم در دهه چهارم زندگی .من یک مادرم . من تو خانواده بزرگ شدم . باور کنید تو خانواده خوب .همه شهراونها را می شناسند و کلی دانشمند و تحصیلکره داشته و داره . باور کنید من می فهمم . حداقل حالا می فهمم که نصف عمرم را پشت سر گذاشته ام که یک پسر دارم . اون کیه که از من بهتره ؟می می خواهم بدونم بشناسمش می خواهم بفهمم شاید هم درکش کنم . شاید بتوانم باهایش کنار بیایم . شاید دیگه زیر لبی بهش لعنت نفرستم . خوب بهم بگه که کیه ؟اونی من را از خودم بیشتر می شناسه و صلاحم را می دانه ؟جناب یادت باشه من یک مادرم یک زن یک همسر و یک حس.

*منظورم همان شخصی است که بر مسند قضاوت سایت ها و وبلاگ ها نشسته .و بعد خیلی راحت اون ها را فیلتر می کنه .  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

می خواستم یک پست مفصل بنویسم اما حیفم امد که حرف ها وکارهای امروزش که به یاد دارم را ننوسیم .

داره می ره سوپر با باباشهرام .هنوز هم در سوپر بستنی لازم دارد و بس . به خوارکی های دیگه نگاه هم نمی کنه . از این بابت خوشحالم . به مامان فریده که مهمان ماست می گوید :مامان فریده من رفتم دلتنگ من نشوی ها مامانا پیشت هست .

با مامان فریده رفته بیرون .می دود دنبال مامان فریده و می گوید :خانم محترم صبر کنید .

داره از روی اپن شکلات بر می داره.می گویم به مامان هم بده می گوید :دارم برای شتر جون می برم (بابا شهرام )

توی حیاط است و ناگهان صدای گریه اش در می اید . بابا و مامان فریده و من با اون حال نزارم هر سه  می رویم طرف در امده پشت در و گریه می کنه . خورده زمین و اخرش نفهمیدیم چطوری پایش اون همه خراش برداشته و قرمز شده .شلوارش را در می اوریم و به پایش دتول می زنیم .البته خودش در حالیکه گریه میکنه پنبه را می گیره و دتول می زنه . بعد باند می بندیم و چسب می زنیم .این بچه که ثانیه ای روی زمین بند نمی شه حدود یکساعت روی مبل می خوابه و می پرسه :مامانا بروم حمام رنگش می ره . مثل خون شده . دلم را به درد می اره می رود دستشویی دلم نمی اید که شلوارش را پایش کنم . وقتی شلوارش را در می اره بره دستشویی یاد پایش می افته و می گوید :مامانا پس چرا هنوز خوب نشده .می دانم فردا حتما بد جوری کبود می شه . دلم به درد می اید و اون که دوباره یاد اتفاق عصر افتاده کمی لنگ می زنه و می ره دستشویی .

می خواهد بخوابه .خوشحاله مامان فریده اینجاست و توی اتاقش می خوابه . مامان فریده ازش می خواهد که دعا کنه .یکسری دعا هم یادش داده . می گوید :خدایا همه گاوها را سلامت نگه دار با مامان و بابا (اشکالی نداره بچه طرفدار حقوق حیوانات است )نمی کنه لااقل اول اسم مامان و بابایش را بیاره .حالا که سه ساله اش من از پس زبانش بر نمی ایم وای به حال بعد . هر سه تاییمون خنده امان می گیره خودش هم می خنده و خوب می دانه که داره مامان و بابا را اذیت می کنه .مامان فریده می گوید برای سلامتی خودت هم دعا کن مامان .می گوید :خدایا من و بزغاله ها همیشه سلامت باشیم . (این یکی را خوب امدی من به توچی بگویم با این زبانت )

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 23:53  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پست قبل را یادتان هست . نوشتم پسر ما برس دستشویی را با اون دسته بلندش با زور و ضرب کرده بود داخل دستشویی و  اون برس بیچاره جا خوش کرده بود اون ته ته ها . با فداکاری بابا شهرام امد بیرون . و بابا شهرام قهرمان داستان شد . راستش یک لحظه بعد از دیدن اون برس به خودم غلبه کردم و به خودم گفتم که اشکالی نداره  اگر حتی بیرون نیامد می شه دو سه روزی از دسشویی حمام استفاده کنیم تا درست بشه .دیگه فوقش اینه که باید سنگ دستشویی را شکست . از سیاهی که بالاتر رنگی نیست . و کاملا مادرمهربانی بودم .

زهی خیال باطل فردا عصر که بابا رفت حمام اومد گفت: که سیفون دستشویی را زده (هر از چند گاهی می زنیم تا اب راکد نماند )و اب بالاا امده و پایین نرفته و احتمالا اقا پسرمان یک چیزی هم داخل دستشویی فرنگی انداخته . حالا قیافه ما را تصور کنید از اینجا مانده و از انجا رانده بدون دستشویی . اوه اگر این اتفاق افتاده بود ما  باید چه می کردیم ؟قیافه ما دیدنی بود . خیلی دیدنی .

نتیجه اخلاقی این که :خانمها اقایان محترم بچه هایتان را با هیچ وسیله و یا شی جامدی در دستشویی و حمام تنها نگذارید بخصوص به جعبه های رنگ انگشتی !وقتی دارید پوکه های جعبه های رنگ حمام و انگشتی را دور می اندازید امار بگیرید ببینید تعداد درها و جعبه ها با هم جفت هست ؟

پی نوشت ۱:باید عکس می گذاشتم ببخشید .انشالله دفعه بعد .

پی نوشت ۲:ببخشید اونهایی که رمز خواستند و وبلاگ نداشتند نتوانستم رمز بدهم . هرکس رمز را دریافت نکرده و یا رمز کار نمی کنه دوباره خبرم کنه .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 21:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

 به این که مرد شده است علاقه زیادی دارد . دیشب بعد از حمام چشمهایش ورم کرده بود . شاید به یکی از مواد شیمیایی داخل  شامپو ها واکنش نشان داده بود . می خواهم چشمهایش را ببینم می گویم فکر کنم ورم کرده بیا ببینم مامان . می گوید :خوب معلومه دارم مرد می شوم!  چشم هایم بزرگ شده اند.  مردی و مرد بودن اگر چه اصطلاح است و در واژه نامه من متعلق به جنسی خاصی نیست اما هزاران راز و رمز و ویژگی دارد . پسرم مرد نمی شوی حتی اگرپشت لبانت  سبز شود و پدر شوی . صدایت کلفت شود و بازوهای نیرومند .مرد بودن هزاران نکته دارد ظریف تر ازمو دارد، که باید انها را یاد بگیری . مرد بودن سر کار رفتن و درس خواندن و ازدواج نیست . مردی هنر است . مردی بر عکس تصور تو بزرگی نیست .مردی فقط یک معنا دارد و ان انسانیت است . انچه اروز دارم بسان معنای نامت باشی. مردی ،بچه ای ،پسری یامادر یا دختر و یا مربی و اموزگار یا پزشک و یا حتی کارگر و کارمند و خلبان باید انسان باشی . یادت باشد احترام مخصوص مسن ها نیست . احترام مخصوص انهایی است که خود برای خود احترام را می خرند به بهای احترام گذاردن به دیگران . من خودم مخالف احترام به دیگران هستم فقط به دلیل انکه زودتر از من به دنیا امده اند . چه بسا کودکی بیش از بزرگسالی شایسته احترام باشد . مدتی است که مادرت فهمیده حتی سلامش را جایی به اسراف خرج کرده است .  کسانی خود نشان داده اند که احترام را برای خود خریدار نیستند .  احترام شایسته انسان ها است و نه انسان نماها . انسان باش هر چه می خواهی باش زن و مرد وکودک چه تفاوت دارد دلبندم .


امشب پسرم رفت دستشویی می دانم که سلسله مراتبی را طی می کند . می رود دستشویی برعکس می نشیند سر توالت . بعد از اتمام کارخودش را می شوید و بعد با دستمال خودش را خشک می کند و  دستانش را که بشوید اما خشک کردنش با ماست .  دیرتر از حد معمول امد .صداهایی عجیب می امد از برخورد اشیاء . صدایش کردیم امد بیرون . کسی داخل دستشویی را نگاه نکرد . دفعه بعد که رفت من رفتم و دیدم شلنگ داخل دستشویی است . بعد تازه چشمم خورد به محفظه خالی برس دسشویی  نبود . پرسیدم شهرام تو برداشتی گفت :نه . نگاه کردم دیدم در اعماق سوارخ دستشویی جا خوش کرد . خودش گفت من انداختم البته فکر کنم با زور و ضرب برس را به داخل سوراخ هدایت کرده بود . د رحالی که بسیار خنده ام گرفته بود سعی کردم خودم را کنترل کنم و بهش گوشزد کنم که اگر با زبان خوش بیرون نیاید چه مصیبت ها که باید بکشیم . اما بیرون امد و پسرم هم معذرت خواهی کرد . سر شب که با هم بازی می کردیم می بوسیدم و می بوییدم و قربان صدقه اش که می رفتم می گفتم ایکاش تو سه قلو بودی . اگر سه قلو بود انوقت دنبال چه چیزهای دیگری باید در سوراخ دستشویی می گشتیم ؟

پی نوشت۱ :شیرین عزیز روی ماه دخترهای گلت را می بوسم مشتاق دیدارم . عزیزم . ببخش انقدر گرفتار بودم که به دیدن گل نوشکفته ات هم نیامدم . چشم عکس های یکماه اخیر روی دوربین است و خالی نشده اند به زودی عکس می گذارم . ما عکس شاهزاده خانم های شمارا کجا باید ببینیم ؟

پی نوشت ۲:دوستان عزیز دلم می خواست مادرانی که پست اخر زندگی خرد است را خوانده اند نظر بدهند می دانید که نظراتتان برایم مهم است اما خیلی ها رمز گرفتند و نظر ندادند . بینهایت ممنونم از دوستانی که نظر دادند . شاید اگر کسی مخالف نباشد با حذف اسم ها و ادرس ها نظراتتان را در متن اخر منعکس کنم .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 23:47  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

زندیگ خرد است به روز شده است . به دلایلی که با خوندن پست جدید زندگی خرد متوجه می شوید پست رمزی است هر کس تمایل داشت پست را بخواند لطفا به من و یا دریا اطلاع دهد .


ظهر داشتم ناهار اماده می کردم . امدی اشپزخانه مرد کوچک .یک هویج برداشتی .پرسیدی: می شه به من رنده بدهی مامانا؟ فکررکردم بعد گفتم اره می شه مامان .(نگران نشوید منظورش همان رنده کوچکی است که با آن سیر ،گاهی جوز و زنجبیل رنده می کنم و تقریبا بی خطر است ) .

یک بشقاب و رنده را دادم بهت و ازت خواستم مراقب خودت باشی .پرسیدم مامان را دوست داری ؟گفتی اره .به سرم زد. پرسیدم ؟ چرا مامان را دوست داری ؟جوا ب دادی :چون من از تو دل تو  اومدم بیرون .

نمی دانی چقدر ذوق کردم . نمیدانی چقدرجوابت با بچه های 3 ساله دیگه فرق می کند .راستش منتظر این بودم که بگویی خوب تو مامانمی یا مهربانی یا هر چیز دیگه اما منتظر این جواب نبودم .

 خوشحالی من فقط به سبب جواب تو بود نه به سبب معنایش . پسرم روزی بزرگ می شوی پدر می شوی و یاد می گیری که پدری و مادری نه فقط به دنیا اوردن بچه است که اتفاقا این قسمت ساده ترین و پیش پا افتاده ترین است . نه اینکه گمان کنی بارداری ام را دوست نداشتم خدایم هم می داند که  ان وقت بود که فهمیدم خدا زن ها را بیش از مردان دوست دارد. چون مادری و بارداری چیزی است که نه تنها به قلم ناتوان من که در قلم هیچ سخنوری نمی گنجد . پس بارداری را دوست داشتم با همه سختی هایش . تو را که در دلم شنا می کردی می پرستیدم . چرا که تو یک زندگی بودی و چه عشقی بالاتر از این که پاره تنت د ردرون تو باشد و تو به انتظار بزرگترین های الهی باشی .  اما پدری و مادری درست بعد از تولد اغاز می شود . درست انجاست که مادر  می شوی و می توانی مادر بمانی . بسیار دیده ام  پدر و مادرها را که مسئولیتشان با به دنیا اوردن و یا حتی با بزرگ شدن بچه ها تمام می شود . به نظر من پدر و مادری انقضا ندارد . ساعت و مکان ندارد . خانم دکتر "ن" که تو را به دنیا اورد روزی به من گفت :"مادر می شوی از همان لحظه که به دنیا می اید تا چشمت در این دنیا باز است هرگز دیگر از فکرش بیرون نمی ایی"

و این مسئولیت ،همان راز بقاست .

پسرکم جواب هایت را دوست دارم اما می خواهم بدانی که روزی نه چندان دور پدر می شوی یادت باشد یا هرگز پدر نشو یا بهترین بابای دنیا باش تا انجا که در توان بابا مارتیا باشد .

(می دانیدپسرکم گاه پدر من می شود یا پدر عروسک هایش وانچنان بچه ام بچه ام می کند که بیا و ببین .نگویید این بازی ها مخصوص دختران است . تکرار نقش پدری می تواند در اینده برای پسرها مفید باشد.شاید برای همین است که خیلی از مردهای ما در ایفای نقش پدری خود ضعیف هستند .بازیهای کودکی قسمت اعظم شخصیت بزرگسالی را شکل می دهند . )

مرد کوچک من در استانه چهارمین بهار  زندگی است . شما صدای پای بهار را می شنوید ؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:19  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دیروز هم باران بارید ،می نویسم تا یادم بماند .گاه تند و بی امان چون تازیانه بر سقف می کوبید وگاه ارام چون نوعروسی خرامان از  برگ های ریز درختان به پایین می غلتید .  می نویسم تا یادم بماند که چه روزی بود .برق می امد و رعد می زد . رعد تند و خروشان بود از پی اش دانه های درشت باران با صدایی گوش نواز بر سقف پارکینگ فرود می امدند .

می نویسم تا یادم بماند که من روزهای ابری را دوست ندارم اگر با باران نباشد . دلگیر می شوم، اگر هوا ابری باشد. اما وقتی باران می اید وضع فرق می کند شادم . به پسرم هم یاد داده ام که رعد وبرق زیبا است باران لطیف است .هر چه دو دوتا می کنم نمی دانم چراباید از رعد و برق ترسید . نمیدانم چرا به جای اینکه توانایی ،قدرت و لطف خدا را درس بگیریم باید بترسیم .این همان چیزی که سالها است با ان کنار نیامدم . دیروز سومین روز از همان چهار روز دلنشینی بود که در پست قبل  گفتم . دلنشین بود کنارهم . یک خانواده کوچک .به پسرم بیش از همه خوش گذشت . پدرش خانه بود . بازی می کرد و از سر و کولش بالا می رفت کشتی غولی با پدر می گرفت . از من هم بوسه تقویت کننده می گرفت  تا بتواند بر پدر پیروز شود و عجب تقویت می شد و هر بار بر پدرش پیروز به واسطه همان بوسه ها . (اینهم کلک من بود تا بتوانم بوسه های شیرینش را از ان خود کنم و پدر هم همکاری کرد)می نویسم تا یادم بماند ،بعد از ظهر تا ساعت  6 خوابید . خوب هوا تاریک بود ومهندسی خانه های ما تاریک تر کرده بود هوای خانه را . شب مسلم بود که خواب به چشمان نازنینش نمی امد . شب من حمله می کردم و پسر کوچولو فرار می کرد .تا ساعت 12.5 صدای خنده و جیغ و دادمان به اسمان بلند بود .سلخ شکست دهنده مادر بوسه شیرین پسرک بود و مادر غش می کرد و از پا می افتاد .  می نویسم تا یادم نرود .

اگر کسی برایتان تعریف کرد که در همسایگی اشان خانواده ای ساعت 12.5 امده بودند بیرون و صدای شادی بچه اشان با چتر زیر باران گوش فلک را پر کرده بود یاد ما باشید.  تا ساعت 1 بیرون بودیم .خوش گذشت . اسمان شب روشن بود و می بارید . ناودارن ها پر اب بودند و انگار باز هم مثل دفعه های پیش خدا نظاره گرمان بود . نظاره گر همان شکر که به درگاهش داشتیم . همین کافی بود تا به درگاهش شکرکنیم . با شادی و بازی با پسرکمان زیر باران . کافی نبود ؟

می نویسم تا یادم نرود . پسرک ساعت 1.5 هم نمی خواست بخوابد .  دیشب بابا روی صندلی اتاق نشست تا مارتیا بخوابد . صدایشان را می شنیدم . بابا قصه مرغ ماهیخوار و برکه در حال خشک شدن را می گفت .همان که دست اخر به دست خرچنگ خفه شد . یادتان هست .می اندیشم حالا که باران امده شاید برکه خشک نشود .کاش هیچ برکه ای خشک نشود .  وقتی بابا قصه را شروع کرد ،فهمیدم بد چیزی انتخاب کرده اگر قصه جدید باشد یا مدتی باشد که از شنیده شدن قصه گذشته باشد  ،خواب به چشم پسرکم نمی اید . دوبار قصه را شنید . جالب بود و خیلی وقت پیشتر بابا قصه را گفته بود . می نویسم تا یادم بماند که من دراز کشیده بود و در ذهنم هزا رو یک حرف نا گفته بود،حرف ها رژه می رفتند و من مستاصل بودم نمی دانستم  اجازه دارم اینجا افکارم را بنویسم برای پسرم یا نه ؟شب پیش با مامان محمود و نور حرف زدم . چت کردیم با هم تا پاسی از شب . چت می کردم اما می توانستم طنین صدایش را در ذهنم بشنوم .می توانستم لابلای صفر و یک های دیجیتال اهنگ گوش نواز صدایش و مهربانی اش و خنده هایش را بشنوم .یادم امد باید خیلی چیز ها را برایش می گفتم اما مجالش نبود .   می نویسم تا یادم بماند . سعی می کنم تا بنویسم اما ننوشتم اخرش هم ننوشتم شاید روزی بیاید تا یادم بماند و بنویسم از همه ان گفتنی های نشنیدنی که گلوله ای شده بر راه نفس و سخن گفتنم . می نویسم تا یادم بماند روی باید بنویسم . می نویسم پسرم .شاید روزی درهمین نزدیکی ها .

جمعه 8 بهمن 89

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 10:44  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بوي گل يخ بود كه ...

 

وقتي همه گل ها

ريزند به خاك از اثر حمله دشمن .

سرماي دي و بهمن

تنها گل يخ هست

سرباز وفادار

كه در سنگر گلشن

با باد ستيزد

بر خاك نريزد !

 

روزي گرش از شاخه بچينند ،

تنها گل يخ هست،ميان گلها،

كزچهره او رنگ و طراوت نگريزد .

 

تنها گل يخ،

نيك ببوئيد ،بچينيد،ببينيد

بر شاخه ،نه پژمرده،نه پرپر

چون روزشكوفائي شاداب بماند

وان گونه كه در باغ بود عطر فشاند .

 

 

بوي گل يخ بود كه باز اين دل شيدا

بيگانه شد از خوبش

بوي گل يخ بود كه مي برد مرا مست

سرشار ،سبكبار

سرمست از پيش .

 

 

مي رفتم و خوش بود سراپاي وجودم

درگرمي يك اتش دلخواه

يك شاخه گل يخ

با من همه جا همدم و همراه

نامش گل يخ بود ،ولي گرم تر از عشق

مي سوخت مرا ،آه !

 

بوي گل يخ بود كه مي برد زهوشم

مي خواند سخن هاي دلاويز به گوشم .

 

بوي گل يخ ،رازگشاي غم من بود .

مي خواند سخن هاي دلاويز به گوشم .

بوي گل يخ ،رازگشاي غم من بود .

افسونگر و جان پرور ،

با من به سخن بود .

 

گفتم :

عطش،از آتش اگر نيست ،چگونه ست

كاين آتشم ،اين گونه عطشناك به جان است ؟

گفت:اين همه از گرمي آن عشق نهان است !

اين گرمي جانبخش ،تورا در همه احوال

نيروي تكاپوي دل و دست و زبان است .

جان مايه شعر تو همين گرمي عشق است ،

زنهار،

آنرا به همه حال فزاينده ،نگهدار !

تا چون منت آن روز كه از شاخه بچينند

صد سال دگرباز

در شعر تو ،اين بوي خوش عشق ببينند!

 بوی گل یخ بود که ...(فریدون مشیری )

و این هم عکس گل یخ .


یک روز زمستانی که باران اومده و یک خانواده سه نفری  که قرار است چهار روز با هم باشند .یک جورهایی این وقت ها خوشحالم که اینجاییم .می دانید چرا؟ برای اینکه یک چنین تعطیلی های اجباری معمولا اگر در یک شهر بزرگ پیش بیایند ،محال است که خانوده بازهم دور هم جمع بشوند و هر کدام تازه به فکر کارهای عقب افتاده هستند یا معمولا سعی می کنند با تفریح بیرون از خانه خودشان را سرگرم کنند .اما اینجا که از اون مراکز خرید و تفریح خبری نیست . ما هم که اینبار ماشین نداریم پس در خدمت خانه و خانواده هستیم و از ارامش خانه و هوای ابرای که شب پیش باران زده هم  لذت می بریم . صبح با صدای پسرکم بیدار شدیم که صدا می زد :مامان بابا بیایید پیشم . شهرام بلند شد رفت و بردش دستشویی و صورتش ار شست و سماور را روشن کردند و امدند پیش من یک ۱۵دقیقه های تو تخت ما با هم بازی کردیم و سر به سر هم گذاشتیم و به قول مارتیا نقشه کشیدیم و کلی پایین و بالا پرید و بعد تصمیم گرفت بابای من باشه و شهرام هم مامانم باشه !!! تو چشمهایش نگاه می کنم و بهش می گویم مامان اندازه یک دنیا دوستت داریم . با زیبا ترین لحنی که تا به حال شنیده ام و با مخملی ترین صدای دنیا می گوید :آره می فهمم .(من چقد رخوشبختم خدای من ) انقد رقربان صدقه اش می روم که خودش از حرفی که زده کیف می کنه .  

حالا سوئیشرت پوشیده و رفته بیرون با اچار خودش که دوچرخه اش را تعمیر کنه . بابا بهش گفته از مامان بپرس که این لباس مناسبه ؟اومده می گوید: مامان خوبه این طوری اذیت نمی شوم ؟

حالا هم دوتایی چتر بردند بیرون و از باران کمی که می اید لذت می برند .

من هم اینجا نشستم و از بوی غذا و اینترنت ای دی اس ال 512 و ارامش و یک اهنگ اروم لذت می برم . جای همگی خالی .

 تا جایی که ذهنم یاری می کرد دوستان عزیز را لینک کردم .لطفا هرکس از قلم افتاده برایم کامنت بگذاره .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 10:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دیروز توی اژانس نشستیم تا برویم فرودگاه . اقای راننده پرسید از اینطرف هم راه داره . جواب دادم بله . سمت راست بعد دوباره سمت راست مستقیم بروید تا برسید به اتوبان .

سر پیچ دوم :

مارتیا :آقا نمی توانید از اینطرف بروید .راه بسته است کوچه را کنده اند .

آقای راننده :(در حالیکه می خنده )نه مثل اینکه تازگی باز کردند. الان که بازه . به به ببینم اسم شما چیه ؟

مارتیا :مارتیا

آقای راننده :خوب ببینم شما پسر خوبی هستی یا مرد خوبی ؟

مارتیا :در حالیکه ثانیه هایی سکوت می کنه و فکر می کنه :من مرد خوبی ام . (دوباره تامل ) قد من  بلند شده برای همین به من می گویند مرد .

دوستت دارم بزرگ مرد کوچکم .دیروز در تمام طول پرواز و مدت انتظار در فرودگاه شرایط بد جسمی من در همه پروازها را درک کرد و اصلا بازیگوشی نکرد بخصوص در طول پرواز . انقدراقا بود که زبانم از گفتنش قاصر است .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:34  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا