|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
پشت چراغ قرمز یک چهار راه ایستاده ایم ساعت ۱۰ صبح است . مارتیا می گوید :اینها عروسی گرفته اند . تعجب می کنم اینوقت روز وسط هفته ؟عروسی ؟برمیگردم و می بینم تمام پیاده رو مسجد سر چهار راه پر از تاج های تدفین است . سرم را به ارومی تکان می دهم .اما هیچ جوابی ندارم .
چرا ؟چرا مرگ حقه ؟چرا شتری است که در خونه همه می خوابه ؟چرا من یکروز دیر یا زود باید به بچه ام یاد بدهم ادمها می میرند و هرگز باز نمی گردند . من که خودم با اینهمه سن گاهی فکر می کنم :چه خوب می شد پدربزرگم بر می گشت . چرا ؟چرا ...
مارتیا نان کشمشی را که مادربزرگ بهش داده پرت می کنه کف ماشین .
من :مامان نباید نان را پرت کنی .نان نعمت خدااست .خدا به ما نان داده نباید اینجوری کنی .
مارتیا :مگه خدا گندم را می کاره ؟
من:بازهم جوابی ندارم . نمی دونم باید از کجا شروع کنم که سر دراز نداتشه باشه . نمی دانم باید بگویم :نه عزیزم اماخدا خاک و باران و .. را می ده تا کشاورز زحمت بکشه و گندم بکاره و ... اگر بپرسه چرا دیگه باران نمی اید چی بگویم (تعجب نکنید ها اینجا یکروز یعد از ظهر برف امد و اونهم چندان زیاد نبود که بشه اسمش را برف گذاشت )
پس جوابی نمی دهم فقط می گویم خدا همه چیز را مهیا می کنه تا کشاورز گندم بکاره .
مادربزرگ :مارتیا دوستت دارم .
مارتیا :من هم دوستت دارم .
مادربزرگ :جدی می گویی ؟
مارتیا :معلومه .![]()
هر کدام از فصل ها احساس خوب خودشان را دارند . برخلاف خیلی ها من عاشق پاییز و زمستانم . بماند که خودم تابستانی ام و من از تابستان خوشم نمی اید . یکی از دلایلم سرما است .سرما را دوست دارم . خیلی زیاد از گرما بدم می اید مارتیا هم مثل من است .درست عین خودم .
شده تو اوج سرما حس بهار ار داشته باشید ؟شده تو سرمایی که تا مغز استخوانتان می رسه فکرکنید یک تکه از بهشت کنارتان است ؟ می شه .باور کنید . اینروزها تو حیاط خانه مادرم انگار من تو بهشت غرق می شوم . نفس می کشم و دوباره انگار تازه می شم بهشتی می شم . فقط با یک درخت که بدون داشتن دانه ای برگ تو این سرما گل داده !چی ؟خوب ... گل یخ .
نمی دانم تا حالا بو کردید یا نه ولی ادم را می بره به بهشت . بویش توی حیاط می پیچه و سرمست می کنه هر جنبنده ای را . انوقته که به خودت می گویی هیچ گلی در بهار این بو را نداره باور کنید راست می گویم . ای عطر خوش گل یخ:.کاش همه فصل ها زمستان بود و تو بودی و گل های زیبایت .
فریدون مشیری یک شعر در وصف گل یخ داره که حتما از تو کتاب پیدا می کنم و می نویسم . حفظ که نیستم . سعی می کنم فردا عکسش را هم بگذارم .
اندر احوالات پسر من اینه که مدتی است یاد گرفته ادم تو ذهنش هم می تونه حرف بزنه . می اید می پرسه :بلدی تو ذهنت حرف بزنی . بعد می گوید :می دونی چطوریه ؟: در حالیکه سرش را تکان می ده متفکرانه نگاه می کنه و گاهی می گوید :اوم اوم .
اینروزها تو اوج دوران خیال پردازی های کودکانه فکر می کنه که یکبار یک گرگ را در حیاط دیده و با چوب گرگ را زده و اجازه نداده شاتوت (همان کاسکو خانه مادربزرگ )را بخوره .
دیروز ازش پرسیدم :دوست داری یک حیوان داشته باشی . گفت اره یک اردک . گفتم عروسکش گفت: نه طبیعی .(ماجراهای ذغالی و طلایی را یادتان هست ؟اصلا نوشته بودم )
میگویم مامان نه .پارسال خریدیم برایت نمی شه یک حیوان دیگه ای بخواهی .راستش اگر اصرار داشت شدید میکرد برایش یک حیوان خانگی می خریدم شاید هم نه
. می گه اره :اسب ابی
. می گویم اخه مادر من من اسب ابی را کجا نگه دارم . می گوید تو استخر خانه مامان فریده اینها . (خوشم می اید که خانه خودمان را هم به رسمیت نمی شناسه )شما احتمالا یک بچه اسب اب سراغ ندارید ؟ ارزوهایش هم مثل مامانش عجیب و غریبند . گفتم نه مامان از پس این یکی هم برنمی ایم ![]()
به همه سر می زنم . اما کامنت گذاشتن بیشتر وقت ها تعطیل است . عکس های نازتان را انقدر تار می بینم که انگار شطرنجی شده است . تقصیر اینترنت خانه مادرم است . بروم خانه باید کل پست های دو هفته اتان را بخونم .
بي صدا ،شب تا سحر ،
ياران خود را خواند و گرد آورد ،
جا به جا ،
در راه ،
بر شاخه ها ،
بر بام ها ،گسترد!...
صبحگاهان ،
شهر سر تا پا سياه از تيرگی هاي گنهكاران
ناگهان !چون نوعروسي ،در پرندين پوشش پاك سپيد تازه
سر بركرد
شهر ،اينك دست نيروهاي نوراني ست.
درپس اين چهره تابنده،
اما
باطني تاريك ،دودالود ،ظلماني ست.
گربخواهد خويشتن را زين پليدي هم بپيرايد ؛
همتي بي حرف ،همچون برف،مي بايد !
(برف شبانه فریدون مشیری)
امروز برف امد اما نه به زمین نشست نه به دل من . از هیچ چیز بهتر بود. پسرکم ناگهان بانگ براورد که برف می اید !نگاه کنید .
همین امشب داریم با هم بازی می کنیم . خسته ام ساعت ۱۰ است .می گوید بیا اسب من شو. می گویم :نمی توانم شارژ ندارم شب ها . می گوید :اهان باید شارژ بشوی تا انرژی بگیری و بتوانی من را سوار کنی . ![]()
بعد می خواهد هر چه دارد را به من بخوراند تا مامان اسبه شارژ بشه .سر موضوع کوچکی از من دلگیر می شود . می رود پیش مادربزرگ و به من اشاره می کند و می گوید :از این شهر برو . گفتم از این شهر برو (با بغض البته )![]()
پسر من ۳۸ ماهه شد مدتهاست قرار نق زدن و غر غر کردن نیست و نخواهد بود اما در شگفتم موجودی که تا این حدمی داند و گاهی به بزرگی اش افتخار می کنم . و به خودم نهیب می زنم که ای داد نفهمیدم کی و کجا اینگونه بزرگ شد گاهی انچنان لجباز و یک دنده و خودسر می شود که من با همه صبرم و با همه ظرفیت وجدانم برای به خاطر سپردن اینکه هرگز تندی نکنم اما اختیار از کف می دهم .شرم اور است برای من می دانم .شرم اور است برای زنی که می خواسته اگر بهترین مادر نیست بهترین مامان افشان باشد . (هر چه بگویید به گوش جان می شنوم . حتی اگر زیر لبی باشد . ...)
رفته ام حمام قرار است مادرم مارتیا را راهی حمام کند . خانم برادرم هنوز از سر کار نیامده است تا مادرم سارا را به او بسپارد و مارتیا را بیاورد بالا تا من حمامش کنم . از حمام بیرون می ایم وقت می بینم خبری نیست .گمان می کنم که مادرم هنوز با سارا است . از حمام که می ایم دقیقه ای بعد مارتیا را می اید بالا و مادرم مرا صدا مي زند که چرا زنگ نزدی . من می خواهم مادرم مارتیا را ببرد حمام و مادرم می گوید نه بعد از دقایقی بعد می بینم امده تا برود حمام . از داخل اتاق دارم دارم داد می زنم که مامان نمي خواهد عصر بروید .الان برو بخواب .خسته ای . اشکالی نداره که من فکر کردم شما خودت می خواستی الان بروی که گفتم مارتیا را ببر حمام . همینطور تند تند دارم داد می رنم تا نظر مادرم را عوض کنم که برود استراحت کند که مارتیا با لحن اعتراض امیزی می گوید : چرا داری بهش توهین میکنی.
من:تو هین نه مامان من فقط دارم با مامان جون حرف می زنم
می گویم مامان برویم خانه خودمان مارتیا :نه چرا مامان ؟مارتیا :اخه من مامان فریده را خیلی دوست دارم . خوب مامان فریده را هم با خودمان ببریم (زهی خیال باطل ) مارتیا : من خیلی خوشحال می شوم
.همسر يكي از خاله هاي من سالها پيش به دليل بيماري سرطا ن فوت كرده است . ماردم دارد برا ي ان يكي خاله توضيح مي دهد( از قول همان خاله كه همسرش فوت شده )د رمورد جواب دادن به خواستگار هاي دخترش كه گفته : من كه همسرم فوت شده و خودم بايدتصميم بگيرم و تنها هستم و تصميم گيرنده اي جز من نيست . مادرم مي گويد در حين گفتن اين جملات كه من تنها هستم و ... ناگهان مارتيا كه مشغول بازي بوده و احتمالا اول داستان را نشنيده است . دامن مادرم را مي كشد و با لحن نازنيني مي گويد : خوب من مردت مي شوم . من مرد تو هستم .
راستش وقتي فهميدم تا اين حد مادر بزرگ را دوست دارد و احساس بزرگي مي كند اشك در چشمانم جمع شد .
همين امشب خوابيده و مدتي است ساكت است . بعد ناگهان مي پرسد مامان من چرا بزرگ نمي شوم . نمي گويم :خوب بايد غذا بخوري و تو نمي خوري .جوابي كه مادرها بارها و بارها به بچه ها داده اند . مي گويم :مثلا اندازه كي دوست داري باشي .مارتيا :بابادا مي گويم: فكر ميكني بابادا از اول اين اندازه اي بوده ؟يادت هست سارا به دنيا اومد چقد ربود حالا چقدر شده بعد بابا را و مراحل رشدش را با يكي يكي از اعضاي فاميل كه مي شناسد مثال مي زنم و مي گويم همه اين مراحل را طي كرده اند تا بزرگ شده اند . بعد سعي مي كنم بفهمم چرا مي خواهد بزرگ شود . مي گويد:مي خواهم متر بخرم .منظورش همان مترهاي مهندسي است . مي گويم عزيز دلم بزرگ هم مي شوي و بعد يك لحظه به ذهنم مي ياد كه ايكاش وسيله كم خطر تري خواسته بود اون متر ها به خاطر اينكه كمي تيزند و ناگهان بر مي گردند داخل به نظر من خطرناك هستند .اگر چه هر بار مي رود و با دلبري ازپدر و پدربزرگ متر را براي ساعاتي از ان خود مي كند اما من مخالفم . ![]()
پیش نوشت اول این پست مخاطب خاص دارد .
اول از همه باید بگویم خانم عزیز که همسایه و شاید دوست من باشید و من نشناختمتان به نام ناشناس کامنت دادید .دوست داشتید تماس بگیرید . فکرکنم همه شماره تلفن همکاران را داشته باشند .راستش باید بگویم خیلی متاسف شدم . ولی انگار این موضوع را خیلی ها می دانند چون ما هم تا حدی می دانستیم اما مطمئن نبودیم . برای همین وقتی کسی اشاره کرد ترجیح دادیم درباره اش فکر نکنیم . در ضمن باید بگویم در مورد بد اموزی اش راستش حق باشماست .یک راه به نظرم می رسه اگر صلاح می دانید با همسرم در موردش مشورت کنم و بعد در موردش یک تصمیمی بگیریم که کسی شرمزده نشه و موضوع خاتمه پیدا کنه . با چک کردن آی دی هایم می دانستم که کسی از جم وبلاگ مارتیا را می خواند اما خوب پیگیر موضوع نبودم . خوشحال شدم .فقط تا چهارشنبه اینجا هستم می روم اصفهان برای خرید و دیدن خانواده ام و ... .
پیش نوشت دوم :ممنون از نظراتتان راستش نه تنها با متد اموزشی موافق نبودم بلکه وقتی دیدم هربار این خانم ساعت و روز کلاس را عوض می کند خیلی دلخور شدم . دختر دوستم هم انقدراز عوض شدن ساعت و روز کلاس ناراحت شده بود که مادرش دید بچه اینوری اسیب می بینه و دیگه نبردش کلاس .
مدتی است پیش بینی اب و هوا از سایت "ام اس ان "را گذاشتیم روی دسک تاپ کامپیوتر .دارم وسواسی می شوم از بس می روم نگاهش می کنم ببینم کی باران می اید و کی هوا ابری می شه بلکه چشممان به دوتا قطره باران روشن بشه . مدام اخبار سایت های هواشناسی خارجی را دنبال می کنم و اون ها هم هر دوساعت یکبار پیش بینی هایشان را عوض می کنند می زنند فردا بارانی و من کلی ذوق زده می شوم و بعد می بینم دوساعت بعد هوای اون روز را زده افتابی و افتابی .
راستش دارم دیگه وسواس می گیرم از بس اینروزها می روم سراغ اینجور سایت ها . امروز سایت هوای اصفهان بارانی بود .امامن که تاچند ساعت پیش زنگ زدم و اصلا خبری از قطره ای باران هم نبود .
حالا درسته یکی ازدلایل نباریدن باران دست کاریهای مادر طبیعت و استفاده بیش از حد از الاینده ها و صنعت کهنه و ناقص... است . اما باید بگویم همه اینها یکطرف ما شهرهایی را داریم که الودگی هوا هم ندارند و از اواخر شهریور ماه همیشه برف اونجا باریده و بارید و همیشه سر و یخبندان بودند اما امسال چی ؟ نمی دانم حکمتش چیه .اماهر چی که هست دردناک است و فکرکردن درمورد اینده این عدم بارش کلی برای من غصه می اره . هر بار می روم حمام از خودم می پرسم ایا سال اینده ابی هست که بااون حمام برویم . ریشه های کشاورزی استان هایی مثل اصفهان و فارس که تولیدات گندم و محصولات باغی اشان بالا است داره خشکیده می شود . تصور خشکسالی و اون صحنه های فجیع خشکسالی های افریقا مو به تنم سیخ می کنه . امیدوارم معجزه ای پیش بیاد فقط دوماه و نیم تا پایان سال مانده است .خدایا ![]()
بااحتارم به شاعر محبوبم سهراب باید بگویم این افسون انگا ربرای ما بیش از اندازه تلخ شده است .
*کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
من اعتقاد دارم نوزاد ادمیزاد خیلی توانایی ها داره که فقط مقدار کمی از اون کشف شده ،شما ها باور ندارید . من اعتقاد دارم بچه ها خیلی بیشتر ازحد تصور من و شما می فهمند و قدرت یادگیری دارند . مثلا نمونه اش مارتیا که یک شب بابا توی پارک حروف الفبای انگلیسی را برایش دوبار گفت و اون تکرار کرد و بعد هم حفظ شد به همین سادگی . فقط دلیلش خالی بودن ذهنشان از افکار روزمره و گرفتاری ها نیست . دلیلش اینه که بچه ها در کودکی مشتاق یادگیری اند و مدام از فکرشان و ذهنشان استفاده می کنند .همه شماها ماشین های لباسشویی را دیدید که 30سال عمر می کردند و عین ساعت دقیق (نمونه اش مثل ماشین لباسشویی مادرم )و اشکالی هم پیدا نمی کردند .اماهمین ماشین را اگر 15 سال بگذارید یک گوشه و کار ازش نکشید تمام لوله هایش (حتی اگر استفاده نشده باشه )می پوسد و از بین می ره . به نظر من مغز ادمیزاد هم همین طور است . حالا بچه ها مدام از مغزشان کار میکشند بچه ها هر روز چیزهای جدیدی را یاد می گیرند و مدام در حال فعالیت جسمی و ذهنی اند . اما ما چی ؟من خودم در دبیرستان رشته ریاضی تحصیل کردم . به اینکه ریاضیات مغز ادمها را فعال می کنه شدیدا اعتقاد دارم . ادمها را منطقی بار می اره و به ادمها استدلال یاد می ده . نمی دانم نوشتم یا نه اما مارتیا حدود یکماه پیش خودش اولین مساله ریاضی اش را حل کرد که تفریق بود با یک تکه شکلات بدون اینکه من ازش بخواهم خودش اومد و گفت که شکلاتش چند تکه بوده و حالا که خورده شده چند تکه اش میماند و بعد یکی یکی ازش خورد و حساب کرد تا تمام شد . راستش من اصلا در تمام این مدت دربند یاد دادن و اموزش نبودم . بعد از اینکه بارها و بارها با روانشناسان حرف زدم همه اموزش را در این سن اشنتباه می دانند. نمی دانم علم چند سال دیگه چه نظری داره . راستش اموزش خواندن و علی الخصوص نوشتن رامنع کردند . تا چهار سالگی اصلا معتقدند اموزش به وال روتین نباشه . می خواستم بارها و بارها ماجرای مهد کودک را بنویسم اما فرصت نشد . راستش بعد از اینکه از مهدتابهار سال اینده انصراف دادیم . مدام در فکر بودم تا کاری برای مارتیا کنم که یک جور فعالیت خارج از خانه باشد . یادتان هست پارسال رفت دو جلسه کلاس اسکیت .نمی دانم مشکل از حضورمن بود در جلسه سوم که گفت نمی خواهم بروم یا چیز دیگه . خوب ما هم اصرار نکردیم . امسال اینجا تو شهرکمان زمین و کلاس اسکیت هست . خواستیم ببریمش با مخالفت شدیدش روبرو شدیم که من مربی خودم را می خواهم و اصلا حاضر نشد لحظه ای بره تو زمین .گرچه خارج از زمین تا پارک خانه خودش با اسکیت اومد و ما را خوشحال کرد که هنوز راه رفتن و سر خوردن پارسال را فراموش نکرده اما غصه ام شد .چرایش را برایتان خواهم گفت .
بعد شنیدم که خانمی که در همسایگی ما زندگی می کنه نقاشی تدریس می کنه علاوه بر اینکه مربی هنر دبستان است در خانه هم تدریس می کند . قرار را با دوستم براین گذاشتیم که یکروز بچه ها را ببریم خانه اش تا از نزدیک کارش و میزان علاقمندی بچه ها راببینیم . گفت می خواهد از خط ها و اشکال شروع کنه و مارتیا خط عمودی و اشکال هندسی را بلده و می تواند اون ها را بکشه . بهش این را گفتم . نمی دانم یادتان هست هنوز نمی توانست حرف بزنه که به دایره می گفت دادی یه و دایره می کشید به هر حال مارتیا اصلا ازش استقبال نکرد نمی دانم چرا ؟البته دلایلی دارم برای خودم .و جواب سوالاتش ار هم نداد فقط نشست روی صندلی و برای خودش یک خانه کشید و بعد یک نهنگ ! بعد هم تا توانست خط کشید پاک کرد و بعد از نیم ساعت هم که حوصله اش سر رفت از مبل و دیوار بالا رفت تا کلاس تمام شد . حتی جواب اون خانم را نداد وقتی می پرسید :این چه رنگی است با اینکه تمام رنگ ها و حتی رنگ های فرعی را بلد است . بعد امدم خانه یکی از چندین کتابی ار که خریده بودم و هنوز فرصت نشده بود به دست گرفتم و اونجا دیدم چقدر نکوهش شده که بچه ها قبل از چهار سالگی اموزش نوشتن و نقاشی ببینند و و اینکه من به اون خانم گفتم و البته حرفم را نپذیرفت. خواستن ازبچه برای رنگ امیزی و دادن نقاشی اماده به بچه بودکه اینکار ابرای دختر دوستم انجام داد و اون مدت زمان طولانی مشغول رنگ آمیزی خانه ای بود که اون خانم کشیده بود . راستش در تصمیم دودل شدم. برای اینکه ببرمش به اون کلاس یا نه ؟یکی ازدلایل دیگرم اینه که اون خانم ساعتهای بسیار نامناسبی را برای کلاس انتخاب می کنه مثلا 3 بعدازظهر که اغلب مارتیا اون موقع خواب است و یا اگر صبح دیر بیدار شده باشه تازه اماده می شود برای خواب . خوب من می توانم ظهر بیدار نگهش دارم اما مسلما سر کلاس بد اخلاق خواهد بود . و اگر هم بخوابه تا 3 بیدار نمی شود . راستش اون خانم شرایط زندگی خودش را مدنظر قرار می دهد و کلاس را برای اون ساعت می گذارد .جالبه که خودش یک بچه دو ساله داره و می گوید بچه ام باید خواب باشه خوب اون وقت بچه من چی ؟ حالا می شه لطفا با توجه به شرایط من را راهنمایی کنید هم با توصیفات من و هم با توجه به شرایط اون کلاس هم با توجه به توصیفی که از جلسه اول کردم و هم برخورد مارتیا با اون خانم .نظرتان چیه من ببرمش اون کلاس تا عادت کنه و یا ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادتان نرود به سوالم حتما جواب بدهید .
اینروزها می خوهد با مادر بزرگ برود اصفهان و اصلا هم نمی گوید من مامان یا بابا را می خواهم .
بزرگ مرد کوچک گاهی که یادش می اید و ذهنش یاری می کند یک لیوان (اغلب از کشوی ظروف خودش که دم دست است ) بر می دارد از یخچال اب می کند و جعبه قرص مادرم را بر می دارد و می اید و می گوید :مامان فریده فرص هایت را نخوردی . این در حالی است که به کسی اجازه نمی دهداز ظرف هایش استفاده کند .
هر شب باید برود حمام اجازه اش را از من می گیرد و بابا را راهی حمام می کند .
هر بار در حمام با رنگ ها نقاشی می کند و در و دیوار حمام پر است از نقش هایی که پسرمان می کشد البته هر بار بابا کل دیوارها را می شوید.
مارتیا در هفته گذشته صاحب پنجمین وسیله نقلیه شد . این دومین دوچرخه مارتیا است .اون دوچرخه اصفهان است و اینجا مارتیا فقط همان ماشین که نه شارژی بود و نه پایی را داشت . تصمیم گرفتیم برای چند ماهی که اینجاییم نگذاریم فرصت از دست بره و بتواند حالا که هوا خوبه دوچرخه سواری کند . حالا عاشق این دوچرخه است . چرا ؟ما هم نفهمیدیم چرا اون یکی را اینقدردوست نداره .
استدلال هایش من را می کشد !وقتی سر یک مساله پیله می کنه که من مخالفشم و من هم انقدرثابت قدم هستم که حدنداره .وقتی می بینه به جایی نمی رسه می اید می گوید مامانا من داشتم شوخی می کردم باهات . و اینجوری به روی خودش هم نمی اره که مامان حرفش را به کرسی نشانده نه اون .
خلاصه که تو دعای شبهایش دایی ،زن دایی و سارا هم هستند برای سلامتی اشان دعا می کنه و می گوید دوستشان داره . البته برا ی کولر هم دعا می کنه وقتی می خواهد سر به سر بزرگترها بگذاره .
وقتی برویم اصفهان چند ساعتی دیدن دارند این مارتیا و سارا و عشقولانه هایشان با هم .تا که مارتیا خسته بشود بازهم بساط لج و لجبازی . بگذریم که دختر دایی اش انقدرعاشق است که حد نداره . چندی پیش پسر خاله ام یک عکس از مارتیا روی موبایلش بوده نشان سارا داده مادرم می گوید بیدرنگ موبایل را از دست پسر خاله ام کشیده و شروع به بوسیدن عکس مارتیا کرده . وقتی مارتیا خوابه احساساتش قلنبه می شه و می پره رو سر مارتیا و بوسش می کنه . انوقت بگذریم از رفتار پسر ما ...
رفتیم دستشوئی ،به مارتیا می گویم اوه اوه ببین رنگ جی*شت انقدر پر رنگ است مامان .باید مایعات بخوری خوب نیست ادرارت غلیظ باشه .می گوید :خوب جی*ش زرد است دیگه مثل خورشید .(اهای خورشید خانم به دل نگیری ها )
کنار خیابان توقف کردیم . بابا رفته انطرف بلوار نان بگیرد .مارتیا هم کمربندش را باز کرده و امده جلو و هی از روی کله من می اید جلو و می رود عقب . داره با مارد بزرگش باهم شوخی می کنند و سعی می کنند تو تاریکی شب تشخیص بدهند که بابا کی نان می گیره و بر می گرده نانوایی شلوغ است .و کمی معطل شدیم مادر بزرگ و مارتیا با هم شوخی می کنند و هر از چند گاهی مادربزگ بهش می گوید: بابات امد این اقاهه که کاپشن پوشیده و مارتیا می خنده . مادر بزرگ می گوید اصلا از کجا می دانی اون باباته ؟مارتیا :از اون جاییکه شکل من است خوب . (من و مادرم غش می کنیم از خنده از حرف زدنش و دلیل اوردنش .اونهم بابا شکل مارتیا است و نه مارتیا شکل بابا )
این هم یکی از عکس های دوهفته پیش .من عاشق غروب دریا هستم . چون خورشید درعرض چند دقیقه در دریا غرق می شود . واقعا به اندازه چند بار فشردن شاتر دوربین .

زندگی خرد است به روز شده است . یادتان نرود مارا بخوانید . و البته نظر یادتان نرود اگر نظر نگذارید ما از میزان استقبال شما و یا کم و کیف کارمان بی خبر می مانیم اگر کتاب معرفی شده را قبلا برای کودکتان خوانده اید شما هم نظرات خود را درباره کتاب بنویسید تا خوانندگان دیگر هم از نظرات شما هم بهره ببرند و و برای انتخاب کتاب برا ی دلبندانشان راحت تر عمل کنند .
مارتیا امروز ساعت ۹ بیدار شده و ساعت ۱۰تا حدود ۱۲.۵ خوابیده
شماهم تعجب کردید . دلیلش دیفن هیدرامین است که ساعت ۹ خورده . هنوز مریضه و هنوز ابریزش و عطسه و گاهی هم سرفه دست از سرش بر نداشته .خداراشکر احتیاج به انتی بیوتیک نداشته . باهمین شربت سرماخوردگی و دفن هیدرامین و قطره کلرور سدیم و البته منتول برای شبها راحت بوده . اما خوابش زیاد شده وبرای همین است که ظهر هم نخوابیده و الان داره کارتون می بینه و هر وقت کار داره با صدای ارام می گوید :مامانا اب سرد می خواهم از یخچال .می گذره !!!!گرفتارم اما به همه سر می زنم .
تو این سه سال من هم انقدر بزرگ شده ام که با هر سرفه و عطسه اش اشک نریزم . بزرگ شدم . دل سنگ شدم یا عادی شدم تازه ؟
|
|