|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
نمی دانم از کجاامده بود ،ویروس را می گویم .همان که تو خانواده ما 5 نفر را درگیر کرد و عجب چیزی بود .احتمالا با امدن حجاج به ایران امده بود.نفرات اول اون وقت این ویروس را گرفتند حالا که حدود 12 روزی است که از بیماری ام می گذره،هنوز پس لرزه هایش می اید و می رود و بدنم را بد جوری درگیر کرده .منتها چندبارزه مشخص داشت یک تب و لرز یک شبه ،گلو درد وحشتناک در حد خفگی ،ابریزش از بینی بصورت بی حد و حصر و سرفه های بد،خیلی بد و درگیر شدن ریه و البته مردها و بچه ها ویروس را نگرفتند !!!!!این مورد اخر خودش خیلی خوب بود . یعنی همین که بچه ها مریض نشوند دیگه خیلی عالی است .
اما من هفت روز تمام در اغوش نگرفتمش ،هفت روز تمام نبوسیدمش ،هفت روز تمام نبوئیدمش ،هفت روز دور از من بود . انقدر برای خودش گران تمام شد که اواسط کار یکروزپرسید :مامان هنوز با من بدی ؟ انقدر که هر چه جلو امد نهی اش کردم و بلند شدم و رفتم انطرف تر نشستم .انقدر که نهی اش کردم دستش را روی صورت من نگذارد . انقدر که بوس فرستاد هوایی و از جلو من را نبوسید . کلی توضیح می دادم که من ویروس دارم و بعد می خواست بازهم در اغوشم باشد . هفت روز بود معجزه خدا را در بغل نگرفته بودم . دیروز تا توانستم بوسیدمش . انقدر بوسیدم که صدایش در امد . انقدر بوسیدم تا غم خواندن خبرهای بد اینروزها از یادم برود . انقدر بوسیدم که فکر کردم دورغ هست هر چه این روزها می خوانم از کودک ازاری ،انقدر در اغوش فشردمش تا باور کنم همه خیال است، مرگ دو کودک در کمتر از یکماه گذشته فقط به دلیل کودک ازاری ،چه جامعه فرهیخته ای .که حضانت دختر را به پدر معتاد می دهند و پسر سه ساله ای را که حتی یکبار به دلیل ازار در بیمارستان بستری شده به خانه ای نفرین شده باز می گردانند تا اینبار دیگر شدت جراحت به مرگ منجر شود . عجب قانونی!دست مریزاد به مردان قانون گزار این مملکت . من که فکر کنم اشتباه شده .من که فکر کردم تمدن چند هزار ساله ما اجازه نمی دهد که شاهد این صحنه ها باشیم .ایکاش همه این اتفاق خواب و خیال شود روزی در این کشور . در روزهای بیماری برای مادرانی که به هر دلیل دور از فرزندانشان هستند دعا کردم تا هیچ مادری حتی برای یک دقیقه منتظر در اغوش گرفتن فرزندش نشود و هیچ فرزندی از اغوش گرم پدر و مادر طرد نشود چه به دلیل یک ویروس و چه به دلیل کودک ازاری .
برای گذر از تلخی این پست :
شازده پسر ما در حال کار با آی پد.

مادر بزرگ و مارتیا روی زمین کنار هم می خوابند . مارتیا انقدردر خواب حرف می زند و نمی گذارد مادر بزرگ بخوابد .ازخواب که بیدار می شود سراغ مامان فریده را می گیرد و سراغ مامان فریده می رود فقط و فقط

همین جمعه ای که گذشت !هوا انقدرگرم هست که بشود بچه هار ا ظهر برد دریا تا در اب بازی کنند .انقدر بازی کرد که بیا و ببین .تازه کمی هم سرما خوردگی داشت اما خداراشکر مساله خاصی پیش نیامد .

عکس های زیبایی همین جمعه پیش از غروب افتاب گرفتم بعضی ها بسیار زیبا هستند . باورم نشد که اینقدربتوانم عکس های خوب بگیرم .باید برای خودم اسپند دود کنم . بزودی عکس ها را می گذارم .
چند رو زاست مریضم .سرما خورده ام چه سرماخوردگی بدی . راستش نه ابریزش و نه عطسه .هیچی .فقط گلو درد .گلو دردی که حتی اب دهانم را فرو نمی توانم بدهم . دو شب پیش زودتر رفتم که بخوابم مارتیا هم اومد برایش توضیح دادم که حالم خوب نیست وویروس ها وارد بدنم شدند و همه جا هستند اصلا نباید دست به صورت و دست من بگذاره . بره امشب را پیش بابا بخوابه تا من بهتر بشوم .بلند شد رفت . شهرام تو اشپزخانه بود . بهش گفت مارتیا پس چرا نخوابیدی :
اخه مامانا رو کله اش ویروس داشت .
بابا هم از خدا خواسته که یک شب این پسر نصیب اون شده . جای خودش و مارتیا را انداخت تو پذیرایی و با هم خوابیدند . البته خیلی دیر وقت ساعت 12:45 دقیقه بابا از خستگی خوابش می بره .
طبق معمول جای همه عروسک هایش حرف می زنه .به من می گوید: مامان شیطونی یعنی ادم حرف بابایش را گوش نکنه . خنده ام می گیره و می گویم:اره تقریبا .
صدایش را نازک می کنه و جای خرسی بزرگه می گوید :من حرف بابایم را گوش می کنم . (خرسی البته پسرش است و مارتیا هم بابایش )
دارم پاهایش را می بوسم بهش می گویم نمی توانم صورتت را ببوسم چون مریضم .پایش را می اره بالا و می گوید: ببین پایم ویروسی شد .
هرچیزیکه درباره تفنگ باشه را می داند یعنی یک مدت مرتب تو خط ماشین های سنگین بود حالا تو فکرتفنگ است چون تفنگ هم نداره دائم با لگوهایش تفنگ ،توپ ،تانک می سازه یک فیلم اموزشی در مورد ساخت تفنگ دیده .حالا ماشه ،قنداق،گلن گدن و ... را می شناسه و وقتی با لگوهایش تفنگ می سازه همه این موارد را به نوعی تو تفنگش جا می ده .ما بهش یاد دادیم تفنگ برای نشانه گیری به هدف است نه برای کار دیگری . و سعی میکنیم فیلم هایی که تفنگ ها استفاده غیر اخلاقی دارند را نبینه .
کلا مدتی است که با لگوهایش خیلی سرگرم می شه از چند چندماه قبل از سه سالگیش و خیلی هم ساخته هایش جالب است . یک مدت هم دوربین می ساخت یکبار توی تلویزیون دوربین هایی که گزارشگرهای ورزشی دارند را دیده که لنزهای بزرگ داره مرتب با لگوهایش دوربین های می ساخت که لنزهای واقعی را از رومی برد . جالب اینجاست که انقد ردقت کرده بود که برای لنزها پایه هم درست می کرد . من خوم بازی با لگو را برای بچه ها خیلی مفید می دانم .
داره با ای پد کارتون باب را می بینه .بهش می گویم . این قسمت جدیده ؟می گوید نه .این بوده. بابادا کپی اش را برداشته بعد دوباره گذاشته رو ای پد .(چون بابا شهرام یک تغییر و تحولی داده بود و اپدیت کرده بود برایش کارتون ها ها را دوباره برایش کپی کرده )
امروز مهمان عزیز ترین زندگی امان هستیم .مادرم امروز می اید .کمتر می توانم سر بزنم .
راستی یادم رفت بگویم که مارتیا واکسن انفولانزا زده. من خودم با واکسن ها مخالفم اما وقتی اینبار دکترش گفت واکسن بزنه همه غم های عالم به دلم ریخت راستش از گریه اش از مریضی احتمالی بعد ش و ... ترسیدم. ولی دکترش بهم اطمینان داد که مدل پیشنهادی اش عوارض نداره . ما هم رفتیم همان تزریقاتی همیشه که کارش بسیار خوب است و اقای پیری است ومی دانستم مراعات مارتیا را می کنه . امانبود رفته بود مسافرت و من هم با خاله ام تماس گرفتم که اون اقایی را که همیشه می اید خانه و تزریقات انجام می ده خبر کنه رفتیم خانه خاله ام . گفتم این شاید استرس اش هم برای ماتیا کمتر باشه . این اولین تزریقش به عضله با*سن بود .قبلا فقط واکسن زده بود . حالا البته واکسن هم که یک سر سنگ بسیار نازک و کوتاه داشت و اقای .... هم خیلی مراعات کرد .البته پسر ما خودش را کمی لوس کرد ولی زود حل شد . این درست یکماه پیش بود .درست روز بعد ازتولدش .
خاطره عزیز :هنوز هم همان پیغام را دارم باید از قالبتان باشد . یک ی از قالب های بلاگفا را انتخاب کنید . بازهم وبلاگتان تروجان دارد .
آخه من چی بگویم از کمالات این پسرم .بعضی ها هم با ناباوری به حرف هایش نگاه می کنند .
پشت کامپیوتر نشسته ام . می آید می گوید مامانا می آیی برویم بازی ؟
می گم آره مامان می آیم .
می پرسه :دختر ها تفنگ بازی دوست دارند ؟
می گم :نه عزیزم ،نه زیاد ،شاید یک کمی .
می گه :باشه بیا برویم خانه سازی .
تا حالا دقت کردید بچه ها تو غذا طعم های ساده را دوست دارند . شما تا حالا بچه ای را دیدید که عاشق نان خالی و برنج سفید خالی نباشه .ممکن است من و شما دوست داشته باشیم غذا سرخ کرده و با ادویه و .. باشه .بچه ها هر چی غذا ساده تر باشه بیشتر می پسندند . دیدید که خیلی از بچه ها وقتی خورش را با برنج جلویشان بگذاری اغلب برنج را جدا و محتویات خورشت را هم جدا جدا می خورند .
مثلا مارتیا برنج رابا مرغ دوست داره این غذایی است که بهتر از همه چیز می خوره اما مرغ ساده یعنی مرغی که با کمی اب و ادویه مختصری مثل زردچوبه و زعفران پخته شده باشه . بدون رب گوجه .
بد غذایی اش مثل همه بچه هااست و تقریبا صبحانه تعطیل است . فقط یک فنجان اب پرتقال . بعدش هم شیر و گاهی تکه ای کیک ساده یا یکی دو ورق پنیر تست . همین نه اینکه همه با هم معمولا یکی دو مورد از اون هایی که گفتم . این تا ظهراست . البته منظورم غذا است و نه میوه ها . (البته اب پرتقال را حساب نکردم ) چیزی که بابتش خوشحالم علاقه اش به مغز هااست که بادام هندی و پسته خام و بادام زمینی به ترتیب در اولویت هستند . خوشحالم که مغز هار ا دوست داره و اینطوری خودم را دلداری می دهم که اگر غذا نمی خوره لااقل مغزها جای هر نوع غذایی را پر می کنند . ناها را با هم می خوریم البته سعی می کنم اول ناهارش را بدهم و با عرض شرمندگی و خجالت سعی می کنم در حال دیدن تلویزیون باشه وگرنه ثانیه ای بند نمی شه تا بهش غذا بدهم . بعد از ظهرها معمولا یک بستنی می خوره . و بازهم کمی مغز تا شام .شام را چون سه نفری با هم می خوریم .می نشیند سر میز و لی اغلب به بازی می گذره و با ماست و دوغ سر و ته اش را هم می اره . بعد از شام هم میوه را بابا پوست می کند و با هم می خوریم . همگی با هم مارتیا سیب و سیبری و انارو لیمو شیرین را دوست داره . یادتان هست از بچگی عاشق اناربود ؟خلاصه بعد هم یک قاشق شربت روغن ماهی و بعد از اون شاید موقع خواب و قبل از مسواک شیر بخوره . گاهی هم اب پرتقال می خواهد . فکر نکنید این برنامه هر روز بی کم و کاست انجام می شود ها نه و اصلا و ابدا . این یک کلیات بود روزهایی می شه که از صبح تا شب یک قاشق غذا تو دهنش نمی کنه و روزش با شیر می گذره . دیگه همین است من هم یاد گرفتم اصرار نکنم . واقعا اصرار نمی کنم و به نظرم بهترین راه است .
بازهم ممنون بابت پست انتظار اینهمه بهم نیرو انرژی مثبت دادید باید بگویم به دوستی اتان افتخار میکنم امیدوارم که بعد از 45 روز بیایم و خبر های خوب را برایتان بنویسم .
در ضمن دوست هایی که پرسیدید ایا مارتیا به این خوبی حرف می زنه (یعین کلمات ر ا به همین شفافی بیان می کنه )باید بگویم واقعا همین قدر بدون غلط میگه و اکثرا هم کتابی .
مرد عاشق پیشه .
بابا برای کاری می رود دم درب خانه دوستش همان که وصف عصرانه با خانمش دوتا پست قبل رفت .از مارتیا می پرسه می ایی برویم دم خانه الناز .
کمی فکر میکنه داشته گیتار می زده .می گوید: اره می ایم .گیتارم را هم می اورم تا بزنم الناز بشنوه بیاید از خانه بیرون .
مرد مامان
شهرام از سرکار اومده .مارتیاخوابه .ازش می خواهم که پودر ماشین لباس شویی را از تو کیسه اش بریزه تو ظرف تا استفاده اش راحت بشه .
مارتیا بیدار می شه و می بینه بابا شهرام کمی پودر ها را ریخته رو موکت .
بابا شهرام چرا خانه را کثیف کردی .مامانا باید تمیز کنه خسته می شه .از دست تو شهرام . (اینهم مزایای داشتن پسر مامان دوست )
مرد شاکی
مخاطب ممکن است من یا بابا باشیم . خدا می دانه که همیشه حق بامااست .اما مثل یک پدرو مادر فرزند ذلیل (واژه بهتری نداره؟؟؟ )انچنان بعد از شنیدن این سخنان دلمان به رحم می اید که نگو و نپرس .البته کوتاه نمی اییم .اما بابت اینکه ناخواسته باعث ناراحتی سرورمان شدیم معذرت خواهی می کنیم .
مامانا (بابادا )من از دست تو خیلی ناراحتم .تو من را اذیت کردی .ببین اشک هایم داره به خاطر تو می ریزه .اشکم را دراوردی .
دیییییگه پسرت نمی شوم . (اون دیگه را می کشه چه جور ) می روم پسر زن دائی می شوم .
تو 20روزی که اصفهان بودم .دوبار رفتم روانشناس(دو نفر مختلف ) .چی بگویم هر چی بگویم این راه هاراامتحان کردم هر چی بگویم ثابت قدم و قاطع بودم اما اون همیشه یک پله از ما جلوتر است .باورشان نمی شه .
درمورد اون روش وقفه و ان حرف های قلنبه سلمبه اش یکی گفت باید جنس گریه اش را تشخیص بدهید .و اگر تشخیص می دهید که واقعی گریه می کنه و این کا ربه روحیه اش لطمه می زنه اینکار ا انجام ندهید(حس مادرانه خودم هم همین را بهم گفت ) .اما اون یکی گفت بگذارید گریه کنه . در(با ضمه برای دال ) از چشمش نمی اید !!!!
خلاصه که هر دو دوتا روش متفاوت راپیشنهاد دادند . ما ماندیم و هاج و واج .
چند روز پیش با دوستی به خرید رفته بودیم . اب سرد کن کثیف مغازه توجه مارتیا و دوستش را جلب کرده بود . لیوان های دهن خورده کنار اب سرد کن .مارتیا به دوستش گفت ک نباید دست بزنی این لیوان ها دهنی اند . دوستش گفت نه تمیزند . مارتیا گفت دهنی اند و بحث بالا گرفت . مارتیا هم که دیگه صبرش تمام شده بود : اشتباه می کننه تو اشتباه می کنی می گویی اینها دهنی نیستند اینها دهنی اند تواشتباه می کنی .
جوان که بودم زیاد صف دیده بودم ،برای دیدن فیلمهای ایرانی .ببخشید باید بگویم لااقل 99 درصدشان ارزش دیدن و وقت صرف کردن را ندارند .بارها اسم کلاه قرمزی و سروناز به گوشم خورده بود . صف صدها متری!سینما را دیده بودم که لااقل 90درصدشان هم ادمهای بزرگ بودند و می شنیدم که میگفتند :فیلم خنده دار است . من حتی دفعاتی که تلویزیون هم کلاه قرمزی ر پخش کرد این فیلم را ندیدم . شهرام چند روز پیش چند تا سی دی از ویدئو کلوپ شرکت برای مارتیا اورده بود . که یکی اشان کلاه قرمزی و سروناز بود . امد پرسید کدام را برایش بگذارم . من نگاه کردم و با شنیده ها درمورد کلاه قرمزی و سروناز گفتم این را بگذار . چندی که گذشت خودم هم رفتم توی هال و دیدم .واکنش مارتیا اصلا جالب نیست . نخواستم من تحمیل کنم . با اینکه به نظرم بسیار فیلم کم محتوا و حاوی بد اموزی های بسیار برای بچه ها بود . عروسک های زشتی که در نهایت بی سلیقگی طراحی شده بودند و ... . بگذریم کمی بعد مارتیا رو پدرش گفت :بابادا من این را نمی خواهم این ادمهای خیلی بدی تویش هستند .دوست ندارم .همان پلنگ صورتی را بگذار که ادمهای کمتر بدی داره .
جالبه پسر سه ساله من تشخیص می دهد که فیلم بی محتوا است . تهدید با اره برقی ،تهدید با چاقو و ... .متاسفم برای نویسنده ،برای تهیه کننده ،برای بازیگران ،و برای ادمها که وقتی یک نفر (به چه دلیل ) فقط اسمش سر زبان ها می افتد سخیف ترین فیلمها را هم که بسازد بازهم صف های چند صد متری برای دیدن فیلمش درب سینما ساخته می شود .
می دانم این مطلب بسیاری را ناراحت می کند . می دانم پلنگ صورتی هم بد اموزی دارد ،تفنگ هم دارد (اگر دقت کنیددر شلیک های پلنگ صورتی ادمها فقط سیاه می شوند ).همه کارتون های ساخته شده ،حتی بهترین ها و خوش ساخت ترین هایشان توسط والت دیزنی بد اموزی ها و نکات منفی روانشناسی دارند اما متاسفانه نه به اندازه ساخته های ایرانی ،که به هر قیمتی باید بیننده را بترسانند و یا بخندانند . متاسفاه همان طور که در پست شماره 10 زندگی خرد است اشاره شد .نه تنها در امر کتب برای خردسالان که در امور تصویری هم کار قابل ملاحظه ای برای کودکان ساخته نمی شود . به خصوص در زمان حال . برنامه های کودک ،مجریان بی مزه با حرف های مسخره اشان که همه و همه به طور مشخص و صریح نصیحت است به بچه ها که از نصیحت متنفرند و بیزار . عروسک های زشت و بی سلیقه که سعی می کنند با حماقت هایشان و حرف های اشتباهشان بچه ها را بخندانند. تنها کار کودک که در حال حاضر می شناسم و پسرم بی اندازه دوستش دارد و حرف هایش منطقی است .همان خانه مادر بزرگه است که متاسفانه تکرار نشده . و کار خانم مرضیه برومند است که چه در حوزه کودک و چه بزرگسال کارهای هنری اش ماندگار و بارز است و فاقد نکات منفی است .
و دیگه اینکه ممنون بایت همه دعاهایتان ،انرژی های مثبت و اینکه برایم ارزوی خیر کردید .شاید روزی دل و دماغ داشتم و نوشتم یا خصوصی برایتان و یا یک پست رمز دار .
توجه :و اما دوست !!!!خانم و یا اقای عزیزی که به نام خاطره برایم کامنت می گذارید من برایتان اینجا می نویسم چون وبلاگتان را باز نمی کنم .
(ادرس را اینطوری نوشتم که دوستان ناخواسته رویش کلیک نکنند)
saheledarya16.blogfa......com
نمی دانم می دانید یا نه اما گمان می کنم ندانستن موضوع محال است . وبلاگ شما حاوی تروجان است که درجه اش را ضد ویروس من بالا تشخیص می دهد و بلافاصله پیشنهاد بلاک کردن را به من می دهد. بهتر است اگر خودخواسته نیست قالب وبلاگتان را عوض کنید.شاید مشکل از قالبتان است . اما اگر هست بهتر است دیگه سراغ کامپیوتر من نیایید .من خیلی بیشتر از انچه شما تصور میکنید سالیانه هزینه ضدویروس اوریجینال می دهم . تا به حال این اسم را شنیده اید ؟
دوستان خوبم یادتان باشه سراغ این وبلاگ یا ادرس هایی که نمی شناسید نروید بخصوص اگر کامپیوترتان ضد ویروس ندارد .
زندگی خرد است به روز شده است این پست را بنا به درخواست دوستان عزیز نوشتم که بچه های زیر دوسال دارند . البته برای بچه های بالای دوسال هم مناسب است .
انتظار بده ،سخته ،انتظار غیر قابل تحمل است . انتظار نفسم را بند می اره ،انتظار پاهایم را سست می کنه ،انتظار دستهایم را به لرزش در می اره .انتظار بده سخته ،طاقت فرساست ،انتظار قلبم را به درد می اره ،انتظار وحشتناکه ،ازار دهنده است .از هر شکنجه ای دردنیا بدتر است . انتظار دیوونه کننده است . انتظار دلم را رختشوی خانه سلطنتی می کنه . یکی هی چنگ می زنه ،یک می چلوندش ،یکی مدام پر و خالی اش می کنه . دلم پر می شه بعد خالی می شه یکهو .انگار زیراب استخری را بزنند و در عرض ثانیه ای خالی اش کنند .من می مانم تو خالی و پوچ . دستم به هیچ جا بند نیست .هزاربار به خدا می گویم همراهمی؟ همراهم باش .کمکم کن .هزاربار با خودم زمزمه می کنم دلها به یاد خدا ارامش می گیرند ارام می شه بعددوباره می افته رو دور تند و دوباره پر و خالی می شه .جو انتظار سنگین است . انگار نمی توانم نفس بکشم نمی دانم نفسم می ره ومی اید اما سنگینه . انگار قفسه سینه ام را پر از سرب داغ کردند . اما دست و پاهایم یخ میکنه . یخ دلم می خواهد فنجان چایی داغ را تو دستم نگه دارم تا انگشت های بی حس و سردم را گرم کنه اما انگشتهای پایم را چه کنم . باید یک شومینه باشه تا انگشتهای منجمدم را بکنم توی اتشش تا گرم بشه .شایددلم برای خودم و افکار پوچ و بی معنی ام بسوزه . چند بار باید تا حالا کتاب شفای لوئیز هی را خونده باشم . چند بار خوبه . چرا تو کله ام نمی ره که باید مثبت نگاه کنم و مثبت اندیش باشم . تفکرات مثبت را بکشم به طرف خودم . برای خودم نه، سنگ از اسمون بیاید برای خودم ، دستم را رو سرم نگه نمی دارم که نخوره تو سرم . اما برای اطرافیانم برای عزیزام ...........انتظار بده سخته انتظار مغزم را داغ می کنه انگار هر چی خون هست تو رگ هایم در ان واحد هجوم می اره تو رگ های سرم و داغ می شه داغ داغ داغ .
اما بازهم حالا خدا من با اینهمه بیزاری از انتظار باید 45 روز انتظار بکشم .سخته، سخته خدا . قبلا بهت گفته بودم من ادم ازمایش نیستم من ادم امتحان نیستم .بی برو برگرد رفوزه ام در جا . تجدیدی هم ندارهم من را امتحان نکن اون هم 45 روز .من که خودم می دانم تو هم می دانی .
دعا کنید برایم دعا کنید .
زندگی خرد است به روز شده است .در ضمن پست بعدی من در مورد بچه های زیر دوسال است .خیلی ازدوستان درخواست کرده بودند . امیدوارم بازهم ما را بخوانید .
دیروز بعدازظهر دختر کوچولویی که پدرش همکار بابا شهرام است با مادرش خانه ما بودند . برای یک گپ عصرانه .دوتا کاسه بستنی بهشان داده بودم و نشسته بودند روی قالیچه هال داشتند بستنی می خوردند. یک قاشق از بستنی دختر کوچولو ریخت روی فرش .مادرش بلند شد تا جمعش کنه و با دستمال پاک کرد بهش گفتم :... خودت را اذیت نکن این قالیچه می دانی چقدر کثیف شده .انقدر که دوغ و ماست و اب میوه و شیر رویش ریخته من عید شستم .دوباره عید می دهم بشورندش .بیا بشین ولش کن . دوستم بستنی ها را پاک کرد . مارتیااما بعد از کمی تفکر گفت :مامانا لکه دوغ پاک می شه اما لکه بستنی کاکائویی نه !!!!!گفتم می شه مامان لکه بستنی هم می ره .پیله کرده بود که نه رنگش نمی ره . هم خنده ام گرفته بود از فکر و حاضر جوابی اش و هم ... .نمی گویم احساس خجالت بود چرا که مدتهاست یاد گرفتم ادم بابت افکار بچه ها نباید خجالت بکشه چون با غرض نیست. فقط اون چیزی را می گویند که به نظرشان درست و واقعی می اید .
بچه ها پاکترین موجودات خداوند هستند .
امسال بیست و سومین سالی است که از نبودنت می گذرد .سال های بعد هم (شاید تا 10 سال بعد)هنوز در بهت بودم باور می کنی که ان ساهای اول در خیال کودکانه ام تصور میکردم که باز می گردی و می گویی اشتباه شده !!!!این خیال کودکانه برای سالهای متمادی با من بود .چون نمیخواستم باور کنم رفته ای .
در خلوتم به یاد می اورم که وقتی از مدرسه بازگشتم مادرم خواست تا تلفن بزنم .گفت که برای خداحافظی به خانه شما امده اند اما من مدرسه بودم و می خواهی با من حرف بزنی . بعد از خوش و بش پرسیدی :سوغاتی چی بیارم باباجون ؟گفتم چیزی نمی خواهم اقا جون گفتی بگو بازهم گفتم نمی دانم. چیزی احتیاج ندارم .گفتی :پس من به سلیقه خودم برایت هدیه می آرم .گفتی کاری نداری بابا جون گفتم نه گفتی:" من زود بر می گردم بابا جون ".طنین صدایت در گوشم هست وخواهد بود .اما خیلی زود برگشتی بابا رضا خیلی زود ،زودتر از زمانی که منتظرت بودیم .
جمعه برای فوت دایی امده بودیم آرامستان باغ رضوان .مارتیا خواب بود .می دانی بابارضا پسرم را می گویم .من و دختر خاله ام که هرگز تور ا ندیده است (مادرش وقتی از پیش ما رفتی در ماه اول بارداری بود )و پسرم اخر از همه راه افتادیم .سرراه یک دسته گل مینا خریدم .قبل از رفتن به مراسم امدم بر سر مزارت .امدم و مزارت را شست و شو دادم و گلهای مینا را دانه دانه بر سرمزارت چیدم.دلم نمی اید هیچ وقت دست خالی بیایم .مثل خودت .همیشه یادم هست که چه نظر بلند بودی . یادم نمی رود که تا روزهای اخر عمر 67 ساله ات(فقط 67 سال) چقدرشیک و تمیز بودی و بوی ادکلنت فضا را پر میکرد .کی باورش می شد اقا رضای خوش اخلاق که قفل همه کلیدها بود انقدر زود از دنیای خاکی پر بکشد . باور کردنی نبود .
ایکاش بیشتر بودی چند سالی لااقل تا روزهای نوجوانی و جوانی ام را هم کنارت تجربه می کردم . شاید روزی که رفتم دانشگاه شاید روزی که عاشق شدم، می توانستم بیایم و کنارت و بگویم اقا جون می دانی رفتم دانشگاه می دانی من عاشق شدم ؟اقا جون می خواهم ازدواج کنم اقا جون من باردارم .تصور شادی و هیجانت حتی در خیال هم زیبا است .هر وقت امدم درد دل کردم و برایت همه چیز را تعریف کردم .هر وقت خوابت را دیدم روزها و روزها اصلا از فکرم بیرون نیامدی .توی خوابم همان بابارضا هستی که خوش پوش بود و خوش رو و مهربان .همان بابا رضا که حالا فقط در چهارچوب قاب دیوار نیست برای انکه پسرکم با انگشت نشانش بدهد و بگوید: اینهم بابا رضا است بابای مامان فریده .بابا رضا حالا در قاب قلب منی .جتی بعد از بیست و سه سال و حتی تا سالها بعد و بعد .
نمی خواستم این مطلب را اینجا بگذارم . نوشته بودم اما نه برای پابلیش کردن در اینجا . دلیلم این بود که اخرین باری که بر مزار پدر بزرگ رفتم اشکهای مادرم بهانه ای شد تا ثبتش کنم . می خواهم پسرم بداند که دوستش داشتیم و هنوز برایمان قابل احترام است و ستودنی . در ضمن این پست را مهرماه نوشتم (سالروز فوت پدربزرگم 20مهر است )
اصولا ما تو این سه سال نفهمیدیم کجای زندگی هستیم . دعوا نکنید !!!!ما یکروز بلند با پسرمان حرف زدیم .انچنان حق به جانب گفت :چرا با من بلند حرف می زنی مامانا ؟؟؟؟؟![]()
کافیه من مخالفتی انجام بدهم . مامانا من خیلی ناراحتم .چرا ؟چرا به من گفتی اگر فلان کار را انجام دادی امروز بستنی نمی دهم . حالا من هزار استدلال بیاورم مبنی بر حقوق خودم به عنوان مادر و تحریم و تنبیه و ...چی می شنوم .اخر سر .ولی من خیلی نا راحتم .
ناراحت را هم خیلی کش دار عنوان میکنه .ناراآحت .
پسرک ما عاشق بستنی است و ما سعی کردیم بابت کارهایی که نباید انجام بدهد و ما می خواهیم اصلاح بشود ممنوعیت بستنی را تو خانه انجام بدهیم و یا برای تشویق برای کاری که باید انجام بشود . مشکلات روش وقفه که یادتان هست ؟
از دیروز شروع کردیم که اگر فلان کار را انجام بدهی بستنی می گیری اخر شب و اگر نه .دیگه از بستنی خبری نیست .یکبار گفت بستنی می خواهم و وقتی با مخالفت من روبرو شد . به پدرش گفت :بابادا :من خیلی ناراحتم . مامانا به من بستنی نمی ده. .بعد هم رفت سر یخچال و یک شیر پاکتی برداشت و اومد گفت :حالا که اینطور شد من اصلا بستنی نمی خواهم .یه جایش شیر می خورم و دیگه اسم بستنی را نیاورد .
باید بگویم این روش پیشنهادی یک روانشناس بود . من بهش گفتم من همه روش ها را متحان کردم . جواب نمیده باور نکرد . این پسر ما متخصص روکم کردن شده .
بابا رفته بانک .من و مارتیا نشستیم تو ماشین .کمربندش را باز می کند کفش هارایش را در می اورد و می اید جلو .به قول خودش رانندگی کند . قران را کنار فرمان می بیند .برمی دارد . می گیرد جلوی من و می گوید :این کتاب خدااست . بگیر بخون . دعا کن تا بارون بیاد .(ماجرا به قبل از تعطیلی ها و بحث های الودگی هوا برمی گردد )
با مادر بزرگ بازی می دونی من چی هستم بازی می کنند . یک نفر می پرسد می دونی من چی هستم و طرف مقابل می گوید :نه؟بعد جواب می دهد .هر بار این جواب حول یک موضوعی می گردد . مثل قوی بودن .ترسناک بودن و یا جالب بودن . توی ماشین نشستیم مارتیا رو به مادربزرگ :می دونی من چی هستم . مادربزرگ نه ؟من مسجدم .که تویش نماز می خونند .
و اما اهمین امروز صبح مکالمه مارتیا با مادر بزرگ از پشت تلفن :
مادربزرگ گویا می گوید :دلم برایت تنگ شده .
خوب من که گفتم سوار ماشینمان بشو .
اخه جا نداشت ماشینتان (ما هروقت مسافرت کنیم تا سقف ماشین وسیله داریم )
خوب برمی داشتی می گذاشتی وسیله هار ا تو خانه اتان . حالا اگر دلت برای من تنگ شده سوار هواپیما شو بیا خانه امان .
باشه می ایم بگو چی دوست داری برایت بخرم .
پلنگ صورتی و ببر صورتی که برایم خریدی .دیگه چیزی نمی خواهم . عاشق این مناعت طبعش هستم که اصلا و ابدا بچه ای نیست که مرتب چیزی بخواهد و اگر چیزی بخواهد وبرایش نخریم اصلا و ابدا مثل بعضی از بچه ها سر و صدا و داد و بیداد نمی کند .از بچگی هم همین جور بود .
زندگی خرد است به روز شده یادتان نرود سر بزنید و یادتان نرود :ما را تنها نگذارید .
امروز را با پسرکم رفته بودیم پارک .باور می کنید یا نه اما رفتارش بزرگ تر شده .نه همین دیروز و هفته پیش چند وقتی است که احساس می کنم رفتارش پخته تر شده .شاید همان دوسالگی وحشتناک را پشت سر گذاشته و حالا برای خودش مرد شده . مرد کوچکی که سایزش رسیده به 104 و من را شگفت زده می کند وانگا رنه انگار که همین سه سال پیش بود که روز چهارم تولد بند نافش افتاد و چند روز بعد برای چند قطره خونی که از سر ناف امده بود .اشک ریختم و اشک ریختم .مادر شدم اما شجاع نشدم . مادر شدم اما ترسوتر شدم .اعتراف می کنم پارسال پاییز و زمستان هر چه شد کمتر و کمتر رفتیم پارک می ترسیدم از انفولانزای خوکی و مرغی و عراقی و افغانی و ....
اگرچه صابون و مایع ضد عفونی کننده و اب حاضر بود تا بتوانیم دست هایش را بشوریم اما بازهم می ترسیدم . حالا که مرد شده انگار من هم ترسم کمی ریخته .
تصمیم داریم برویم پارک .می رویم جایی کمی دورتر از خانه مادر بزرگ که پارک هایش تکراری است . از ماشین، اسباب بازی های رنگارنگ پارک را که می بیند با همان زبان شیرینش می گوید : مامانا چه پارک قشنگی اوردی من را ؟
سارا و مادرم هم هستند .محوطه بازی خیلی خلوت است .بچه ها انگشت شمارند . البته 5 دقیقه اول بچه ها یک مهد هستند که دارند اماده می شوند بروند . بعد از اینکه می روند مارتیا مشغول بازی است . سارا توی کالسکه اش نشسته .حالا که پارک خلوت شده مردی توجهم را جلب می کند که بلند بلند با موبایل حرف می زند برمی گردم و نگاهش می کنم .هیکل بزرگی دارد از همان ها که بهشان زیبایی اندام می گویند .انقدر بلند و بی توجه حرف می زند که بدون اینکه بخواهم صدایش را می شنوم از دادگاه و دادخواست و ...می گوید .دارد محترمانه حرف می زند . در حین دعوا و دادخواست با همسری که دارند از هم جدا می شوند مرتب شما ،شما می کند .مارتیا می رود سمت اسباب بازی دیگری می رویم طرف تاب ها .دوتا مرد بچه های کوچکی را تاب می دهند یکی که بلند می شود دوباره هیکل بزرگش جلب توجه می کند می بینم بچه را می برد .طرف همان مرد اولی .می بینم دختر بچه که به زحمت 3 ماهی از سارا بزرگ تر است .بابا ،بابا گویان می رود بغلش .بابا را هم انگار تازه یاد گرفته .مرد پریشان است .مرتب تلفن می زندوبه مرد همراهش می گوید :گفته یک ساعت دیگه بیا کلانتری .مدام به وکیلش زنگ می زند و بلند بلند و کمی ناراحت از وکیل می پرسد چه کنم ؟می خواهد وکیل به همسرش زنگ بزند .دختر بچه راه می رود من نگاهش می کنم و تند تر مارتیا را تاب می دهم .تا برسد به کلاغ ها و گنجشک ها و درخت ها .دلم می شکند .امده بودم خوش باشم . نگاهم را از دخترک بر نمی دارم که نمی دانددر این روز زیبای پاییزی که دارد از تاب و الاکلنگ بالا می رود قرار است خط سیاهی بر اینده اش کشیده شود . .مرد به همراهش از قول زن می گوید : که برگه حضانت را دارد اما فقط قرار ملاقات می خواهد .برای قرار ملاقات برویم کلانتری .همراهش می گوید :لاف می زند و ...
و من اه می کشم .ممکن است یک زن دختر 15 ماهه اش را که با رای دادگاه حضانتش به او واگذار شده نخواهد .نمی دانم چقدر عادی است ونمی دانم عشق به فرزند ممکن است این قدر کمرنگ و بیرنگ باشد ؟می شود دختر بچه ای را از این سن رها کرد و رفت .دلم می خواهد انقد رشهامت داشتم که می رفتم جلو و می گفتم به مرد :اقا دلتان بسوزد برای اینده بی مادر این بچه !نمی دانم گناه و تقصیر کیست ؟اما می شود گاهی از حق خودمان بگذریم تا حداقل بچه برسد به سنی که تشخیص خوب و بد را بدهد !نمی شود؟ نمی شود شادی های معصومانه بچه ها را با اختلافات خودمان از انها نگیریم .نگاه می کنم به سارا که روی تاب می خندد و قهقه می زند . یادم به نگاه دخترک می افتد که بی حس و سنگین بود روی تاب، فقط تاب می خورد و نمی خندید . شاید دلش برای مادرش تنگ شده شاید دیدن پدر تا این حد مضطرب خسته اش کرده و شاید هم می داند که چه روزهای سختی را در پیش دارد .
دلم گرفت امده بودم پارک با پسرم شادی کنم و بخندم اما نخندیدم . غصه خوردم برای دخترکی که شاید هرگز بعد از این نبینمش .
این هم کادوی تولد پسر ما .البته باز هم دوربین مامان جالب تر است .اخه این بچه فوق حرف ایه نه که از اول با دوربین حرف ای کار کرده الان هم ویزرو برایش راحت است و این دوربین هم البته ویزور نداره.
همین رنگ هم هست وقتی داشتم سایت های فروش را چک می کردم امد دید و سفارش داد .ما هم انقدرگشتیم تو مدل ها تا اون رنگی را که می خواهد سفارش بدهیم .ولی از حق نگذریم با دوربین من با اینکه سنگین است بهتر و قشنگ تر عکس می گیره .
راستی امروز تولد سارا بود اول اذر.امروز وارد دومین سال زندگی اش شد .
|
|