تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

این هم کیک تولد که بنا به درخواست حضرت والا باب معمار بود و جای همگی خالی بسیار خوشمزه و تازه و البته خوشگل .

و البته اون کیک توت فرنگی هم کیک تولد یکسالگی سارا خانم است که بسیار غیر منتظره (البته برای مامان و بابایش )سفارش داده بودیم وبرایش تولد گرفتیم .چون پدر و مادرش این روزها در کار ساخت و سازند و بسیار گرفتار .

متاسفانه مارتیا یک دانه عکس تکی هم نداره . تنها عکس هایش وقتی هستند که فشفشه ها روشن شد و هی دوتایی با سارا تکان خوردند و عکس ها کمی تار شد.حتی پشت کیک هم حاضر نبود بشینه .همش داشت با سه پایه بازی می کرد و اخرش هم سه پایه مامان را شکست .

این هم مارتیا در حال باز کردن کادو ها .

اما سارا خانم روی عمه را زمین نگذاشت و چند تا عکس گرفت .

می توانید حدس بزنید هدیه مامان و بابا به مارتیا چیه ؟اگر پست های اخیر ما را خونده باشید حدس می زنید .؟؟؟؟


 سایت زندگی خرد است بازهم به روز شد .ما را تنها نگذارید .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 19:34  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دارم می خوابونمش تا بلکه بتونم بیایم و عکس های تولدش را (اگر بتونم عکسی از توی اونهمه عکس پیدا کنم )اماده کنم تا اپلود بشه .

*می گوید :مامانا می دانی من چی نیستم ؟

نه .

*من مارتیا نیستم .تو هم مامانا نیستی .مامان فریده هم مامان فریده نیست .

می گویم چرا ؟پس ما چی هستیم ؟

*می گوید ما اسم نداریم هیچی نیستیم .

هر ادمی باید اسم داشته باشه بدون اسم که نمی شه .اسممان کجاست .

*می گوید رفته .فرار کرده به یک جای دور .

می گویم باشه باید برویم هر جا هست پیدایش کنیم .

*می گوید نمی شه اخه خیلی دور است .بعد کمی مکث می کنه و می گوید :مامانا :می گویم بله .می گوید حالا مامانا شدی .تو هم بگو مارتیا .

می گویم مارتیا می گوید:بله بعد می خنده و می گوید : حالا اسممان برگشت . ما خودمان شدیم .بعد می گوید:مامان فریده .زود قضیه را ماست مالی می کنم تا نخواسته برود پایین و قضیه را توضیح بدهد و هویت مامان جون را بهش برگردانه و خواب از سرش بپره .

دنیایی داریم با مارتیا .راستش علاقه اش روز به روز داره به کتاب هایش بیشتر می شه .خیلی زیاد .تا جایی که جایی اگر با ماشین توقف کنیم و بیکار باشیم باید کتاب بخوانیم .اگر برویم جایی مهمانی وکتاب را جا بگذاریم باید برگردیم بیاریمش کتاب والاحضرت را و البته اگر یادش برود چون خیلی زود تا بشینه تو ماشین یادش می اید .


اگر شد همین امشب عکس ها را در ادامه پست می گذارم .

این هم آدرس  سایت زندگی خرد است .در لینک های گودری خودم هم هست .

www.lifeiswisdom.com

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 22:56  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

                                            تولدت مبارک خوش امدی ارام جانم

این اون هدیه ای که خدا به من داد سه سال پیش ساعت ۹ صبح در چنین روزی .

امروز وقتی وبلاگم را باز کردم جشمم افتاد به روز شما ربالای صفحه که نوشته بود سه سال و یک روز .نمی دانم باور می کنید که یک لحظه قلبم ایستاد انگار برایم باور کردنی نبود .این پسر کوچولو

حالا یک مرد کوچک شده با اون حرف زدن و استدلال های منطقی اش و اینکه از حالا شده قهرمان زندگی من .

چندی پیش یکی از کلیدهای خانه اتصالی کرده بود و برق مدام قطع می شد .اول از تابلو برق خانه شروع شد و تا تقسیم برق قبل از درب ورودی کوچه شروع شد .شهرام  می  رفت حیاط و می امد برای پیدا کردند دلیل این اتفاق  .

برق خانه قطع بود و خانه تاریک بود من با سینی چایی رفتن بیرون که روشن بود .برای خودم و شهرام چایی ریخته بودم و نمی خواستم سر ذبشه .تا اومدم بیرون درب را زدم به هم و همان لحظه شهرام پرسید کلید داری ؟فکر می کردم اون اورده .وای تازه مشکل دوتا شد .غذا هم روی گاز بود و من می خواستم زیرش را به محض تمام شدن اب خاموش کنم . حالا سه تا مشکل داشتیم .من نگران نشستم روی پله های ورودی .که مرد کوچکم آمد طرفم و گفت: مامانا نگران نباش درست می شه ها.تازه فهمیدم چقدر پسرم بزرگ شده .به همین سادگی و به همین زودی شد دل آرام مادرش .

به من حق بدهید دلم بلرزد از بزرگ شدنش .

تولد خوبی بود .جای همه دوستان خالی قول می دهم عکس های مارتیا را زود بگذارم .بگذریم که چقدر خون به دل شدیم تا ازش عکس بگیریم !!!!!

ممنون از تبریکاتتان عزیزانم .ممنون از این همه لطف به من و پسرم .


دوستای خوب زندگی خرد است باز هم به روز شده لطفا ما را تنها نگذارید .نظراتتان را برای ما بنویسید .علی الخصوص در مورد کتا بهای معرفی شده .

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 23:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
                 

 

                                     اب زنید راه را هین که نگارمی رسد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:32  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

اگرچه حدود چهار سال است که همه چیز را کنار گذاشته ام تا مادر باشم ،مادر تمام وقت که به نظر بسیار از روانشناسان درست است و درستی نظریه اش  باید ببینیم چند سال دوام می اورد.اگر گاهی دلم می گیرد از کارهایی که نکرده ام و انجام نداده ام و ارزویشان را داشته ام ،اگر چه گاهی دلم سکوت می خواهد ،یک خانه مرتب و یک فنجان قهوه و یک عالمه کاغذهای کاهی و یک خودکار بیک و تنهایی ،اگرچه دلم یک دوش اب گرم می خواهد با ارامش و صبوری ،یک استخر و سونا بدون سرعت ۱۴۰ کیلومتر برای زودتر رفتن و زودتر رسیدن ،یک خیابان گردی طولانی ،قدم زدن در هوای پاییزی و زاینده رود و بعد یک فنجان قهوه در یکی از کافه های مشرف به زاینده رود ،دلم دوربین و سه پایه می خواهد و پارک ناژوان و خدا می داند که چقدر دلم افشان ان روزها را می خواهد مرتب و منظم ، خوش هیکل و شیک پوش و اراسته . وکسی چه می داند :چقدر دلم برای همه شبهایی که گاهی تا صبح بیدار می ماندم و سر را داخل سطل اب می کردم و رادیو توپ فوتبالی را روشن می گذاشتم تا صدای راه شب اهسته پخش شود تا خوابم نبرد و درس بخوانم تنگ شده است .خدا می داند چقدردلم برای همان افشان تنگ شده که مرتب با خودش تکرار می کرد اگر اراده کنم زمین زیر پاهایم می لرزد . و...  و ... و .

اما همه لایه هایی که گفتم و نگفتم را کنار بزنی و برسی به اعماق وجودم به سرچشمه احساسم به عمق خواسته هایم ، با همین تجربه اگر بار دیگر و صد بار دیگر به دنیا بیایی باز هم دوستت دارم و بازهم اگر یک ساعت بروم بیرون و برگردم انگار هزار سال است ندیدمت و بازهم مادر می شوم تمام وقت و تمام وقت و تمام وقت . و پا می گذارم روی همه انچه که چهار سال است ارزو شده دست نایافتنی و محال .

دوستت دارم هدیه اسمانی ام .هم تو و هم کسی که تو را به من هدیه داد .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 7:13  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

وفای به عهد درست بعد از یکسال .

درسته یکساله که قرار بوده  عکس های تولددو سالگی مارتیا را بگذارم اما نشده حالا دیگه فرصت های اخراست . چون وقتی عکس های تولد سه سالگی اش بیاید اینها یک خورده تاریخ مصرفشان می گذرد .

حق انتخاب کیک فقط برای دوسال با ما بود امسال را خودش انتخاب کرده است.

این کیک پارسال

 کیک تولد دوسالگی

این کادو مامان و بابا و مارتیا مصمم برای باز کردنش .

 

بعد از تولدش که رفتیم خانه خودمان و من گفتم کیک خیلی خوشمزه بود و به من خیلی چسبید  مامان فریده رفته بود یک کیک دیگه با همان طعم سفارش داده بود  و وقتی برگشتیم بازهم شمع گرفته بودند با کادو و دوباره برای مارتیا تولد گرفتیم .

یکبار هم خانه خودمان روز 22 برایش کیک درست کردیم . که البته شکلاتش را که ریختم مارتیا انقدر کیک کیک کرد که نشد درست تزئئینش کنم . و شبیه جنایتکار ها شده بود تا یک ادم .

با این حساب مارتیا پارسال سه تا تولدداشت (یکی خانه پدر بزرگ پدری ،یکی خانه خودمان ،و یکی هم خانه پدر بزرگ مادری )و دلیلش هم این بود که تولدش را اولین بار 8ابان گرفتیم و اصلا چون زود بود رسمیت پیدا نکرد برای همین تکرار شد و البته مارتیا به اندازه همان سه بار هم  کادو گرفت و  کلی به کامش بود .

این هم خانه مامان فریده

 

 


اولین پست سایت زندگی خرد است  امروز پابلیش شد مامنتظر نظرات انتقادات و پیشنهادات و همکاری شما هستیم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مارتیا  یک الاغ داره که البته در اصل یک متکا است . چند روز بود بهش می گفت خانم الاغه . یکبار بهش گفتم چرا بهش می گویی خانم الاغه از کجا فهمیدی خانمه ؟ می گوید: از چشمهایش .می گویم مگر چشم هایش چطوریه؟ می گه ببین ( مژه هایش را نشان می دهد )ایناهاش .اشاره می کنه به چشم های الاغه که با نخ  گلدوزی شده و چند تا مژه کاملا مشکی و بلند داره . احتمالا به این نتیجه رسیده که ریمل مالیده الاغه و خانم است .

چند روزه کارش اینه که به من می گوید :بیا برویم بیرون .می رویم توی حیاط و بعد سطل ابش را آب میکنه بعد خاک های باغچه رامی ریزه تویش و انگار داره مایه کوفته را ورز می ده آی ورز می ده بعدمی گوید: دارم نفت درست می کنم . البته یکبار هم گفت: این اب فاضلاب است . و بعد هم می گوید من بااین مواد می خواهم ماشین بسازم . من هم هیچی نمی گویم بعد می اییم تو خانه و حسابی می شورمش و لباسش را هم عوض میکنم .

حتما می دانید یکی  از اتفاقات خوب سال سوم عاشقی ما به دنیااومدن سارا بود که حدود دوهفته دیگر یک ساله می شود .حالا  سارا خانم راه می رود و گوشی تلفن را بر می داردو انقد رعمه عمه می کند که مادرش شماره تلفن من را میگیره و با هم تلفنی حرف می زنیم .

این هم یک عکس از نمکدون و تربچه عمه البته عکس شهریور ماه گرفته شده . اما تازه از تنور اتلیه در اومده و من با ایمیل گرفتمش .

سارا دختر دایی مارتیا


می خواهم خواهش کنم این سایت را ببینید .این همان کاری بود که می خواستم انجامش بدهم . و قبلا گفته بودم .

www.lifeiswisdom.com

منتظرتان در سایت جدیدهستم .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:34  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

از تو پذیرایی داد می زنم : مارتیا (مارتیا تو هال است ).

بلند می گوید :بیه (بله )عاشق این مدل بله گفتنش هستم .

دوباره داد می زنم دوستت دارم .

می گوید : وقت ندارم دارم پلنگ صورتی می بینم .

بعد از کارتون دامبو فیل پرنده،شرکت هیولاها وپاندای کونگ فو کارحالا نوبت پلنگ صورتی است .

توی حیاط مارتیا سوار تاب شده چون قدرت فرار کردن نداره .هی می روم جلو و محکم می بوسمش .بهش می گویم :وای خدای من اخه من چکار کنم از کجا بخورمت دوباره بروی تو شکمم .(یادتان هست که چی جواب می دهد )

خوب من هم به دنیا می آیم .

بهش می گویم اینبار دیگه نمی روم دکتر می خواهم توی دلم بمانی .تاهمیشه به من چسبیده باشی .

می گوید :من به خانم دکتر می گویم من را به دنیا بیاره .اخه من به دنیااومدن را دوست دارم .

سوار همان تاب سرش را کمی خم می کنه اما به بالا و موهای لختش نگاه می کنه مردمک چشم هایش می ره بالا و به من می گوید :ببین شبیه میکروب شدم .میکروب ها این شکلی هستن .اخه خیلی بدجنس هستند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

وقتی کمی بزرگ شد ،عکس گرفتن برای من سخت تر شد شاید دیده باشید که بعد از دوسالگی  بخصوص، کمتر عکس می گیرم و عکس می گذارم . دلیلش هم این بود که تا دوربین را می دید به قول معروف حمله می   کرد .  خوب من هم دوربینم را خیلی دوست دارم برای تولدم سال 85 هدیه گرفتم از شهرام .اون وقت ها که شهرام برایم خریدش تازه اومده بود تو ایران و کلی اخرین مدل بود . و اصولا چون دوربین سنگینی است دست گرفتنش برای یک بچه زیر دوسال سخت بود .

به همین علت هم کمتر دوربین را در معرض دیدش قرار می دادم . قبل از دوسالگی فقط دکمه شاتر را فشار می داد و بس .خبری از کادر بندی و ... نبود که نبود . بعد ازدوسال عکس هابهتر شدند .  مثلا وقتی قرار بود از من عکس بگیره واقعا من سوژه عکس هایش بودم  البته بعضی وقت ها بدون سر و بعضی وقت ها هم یک خط فرضی عمودی انسان های سوژه اش را نصف میکرد . اما مدتهاست حدود چند ماهی است شاید از بعد از عید که بهتر عکس می گیره .یعنی درست و حسابی معنی ویزور را می داند و خوب توی ویزور نگاه می کنه و عکس می گیره و سوژه ها هم همیشه سالم و درست توکادر قرار می گیرند .  این یکی از اخرین عکس هایی که گرفته باپدرش رفته بوده پارک و مارتیا این عکس را از پدرش گرفته .به نظر من برای بچه ای به سن مارتیا خیلی خوب است .

الان هم به دوربین خیلی علاقه داره .می اید می گه مامان اجازه هست با دوربینت عکس بگیرم .و البته من هم می گویم باشه به شرط اینکه من هم ا زتو عکس بگیرم با خوشحالی می گه باشه .انوقت من به چند تا عکس از مارتیا می رسم ومارتیا به دوربین . البته یک بوسه شیرین هم نوش جانم می کنم .

حالا با این اوصاف حتما می توانید حدس بزنید کی این عکس را از بابا شهرام گرفته ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 9:16  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

 مادری شیرین است و پر هیاهو و البته جنجال ،البته در درون خود مادر را می گویم .برای من که اینگونه بود .بار اولم بود خام بودم و بی تجربه و حرف های اطرافیان هم نمی توانست ارامم کند .گاه غصه هایی می خوردم که بیا وببین .خنده دار بود ولی برای مادر تازه کاری مثل من  تمام فکر و ذکرم بود . عجیب می چسبیدم به ان اتفاق و کلی باخودم غصه می خودم می دانستم اگر برای کسی بگویم می خندد .حالاشاید شما هم بخندید .شایدهم لبخندی به لبتان بیاید و زیر لب زمزمه کنید :دختر دیوانه .

دوماهه که بود هفت کیلو شده بود .هرماه دو کیلو وزن اضافه می کرد یعنی هر هفته 500 گرم . درست یادم می اید وقتی سه هفته داشت رفتیم چکاپ و وزنش چهار و نیم کیلو بود .

 برای بچه دوماهه وزنش زیاد بود . شاید من خیلی نوزادی اش را ندیدم چون سریع وزن اضافه کرد در بهترین حالت این وزن یک بچه چهار ماهه بود و بر عکس همه مادران که ارام ارام به وزن فرزندشان عادت می  کنند تا بزرگ شود مارتیا یکباره در دوماه هفت کیلو شده بود و بغل کردنش سخت بود . من هم که کوچک دل بودم . نگاهش می کردم روزها و با خودم  می گفتم مبادا غول شود ؟(انروزها عکس بچه ای  دائم در سایت ها و مطبوعات دیده می شد که در شش ماهگی بیست کیلو وزن داشت ). حساب می کردم اگر تا شش ماهگی هر ماه دو کیلو وزن اضافه کند می شوددوازده کیلو و با وزن موقع تولد می شود پانزده کیلو  . می ترسیدم واقعا می ترسیدم دلم نمی خواست بچه چاقی باشد بااینکه وقت بدنیا امدن قد بلندی داشت  . اطرافیان می گفتند هر کس پرسید چند ماهه است  بگو شش ماه است . میگفتم اخر بچه شش ماهه گردن میگیرد نمی گویند اگر شش ماهه است چرا گردن نمی گیرد  .می گفتند اشکالی نداره اما اگر بگویی دو ماهه است چشمش می کنند و من بازهم غصه می خوردم .حالا بازهم جای شکرش باقی بود که بیست کیلو نمی شد اخر 5 کیلو برای ما هم خیلی است چه برسد به بچه شش ماهه .

فقط نوشتم که بدانید من مادر خام و بی تجربه چه ذهن شلوغ و پر دغدغه ای داشتم .

مارتیا در دو ماه و سه روزگی

مارتیا آبان ۸۹

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 14:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

کوچکتر که بود :مدام  موقع خواب قصه می خواست .گاهی دلش هوس قصه راکون بدجنس و خرگوش باهوش و مهمان های ناخوانده و حسن و خانم حنارا نمی کرد .نگاه می انداخت به دورو برش می گفت :قصه لامپ را بگو . من از گذشته برایش می گفتم اون وقت ها که برق نبود و لامپ نبود تا می رسیدیم به اقای توماس ادیسون بزرگ .قصه لامپ که تمام می شد می گفت :حالا قصه فرش را بگو .باید از جناب گوسپند شروع می کردیم . می رسیدیم به فرش .البته من یادم نمی اید قصه فرش را گفته باشم مادر بزرگ بیشتر برایش قصه فرش را می گفت ..قصه کمدرا بگو ،قصه سقف را بگو،قصه دیوار را بگو و... .مهم نیست که این مستندهای واقعی داستانی چقدر طول می کشد و مارتیا روی پاهای ما تکان می خورد تا داستان تمام شود و بخوابد .هرگز و هرگز و هرگز تا تمام شدن پایان داستان نمی خوابید .شاید نوشته باشم که بااخرین کلمه چشم هایش را بر هم می گذاشت .

حالا که بزرگ تر شده و داناتر سوال می پرسد : به نظرت چرا بعضی وقت ها برای خانه ها کمد می گذارند؟

به نظرت چرا خانه ها سقف دارند ؟

به نظرت چرا برای اتاق ها پنجره می گذارند ؟

و یا مثل شب های گذشته :به نظرت چرا هر بچه ای باید یک مامان وبابا داشته باشد .

باید من به خودم یاد بدهم که از در مقابل بعضی از سوال ها باید مقاومت کنم و بگویم :نمی دانم یا بعدا یا باید درموردش بیشتر فکرکنم را به زبان بیاورم تا مثل شب های گذشته دچار اشتباه نشوم.

وای مادری کار سختی است . نه ؟


پ ن 1:پسرکم یاد گرفته که بگوید به تو چه !بعد می پرسد حرف بدی است می گویم بله .می گوید باشه من با دیوار بودم .

پ.ن 2:مبادا عکس های پست های قبل را که دیدید گمان کنید مارتیا یک اسکیت باز سرعتی و حرفه ای شده نه .همین که تا درب خانه و کوچه را به اصرار ما راه برود شاهکار کرده وبعد یکریز می گوید درش بیار نمی خواهم .اما گاهی پایش می کند و ماهم به همین حد که حفظ تعادل را فراموش نکند راضی هستیم تا سه سال و نیم لااقل .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 18:26  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دیشب نزدیکی های ساعت یک بود و مارتیا هنوز داشت می پرسید من هم خسته بودم ومریض دلم می خواست بخوابم و الحق خواب بودم  .یکباره پرسید ؟به نظرت چرا هر بچه ای باید یک مامان و باباداشته باشه؟

بدون فکر در حالیکه واقعا خوابم می امد  و با عرض معذرت می گویم  ": اخه بچه ها وقتی کوچک هستند خیلی ضعیف هستند و احتیاج به مراقبت و کمک دارند و باید مامان و باباها بهشان کمک کنندتا بزرگ بشوند ". با این جواب مسخره کلی خواب از سر خودم می پره .به خودم می گویم این هم جواب بود دادی .لااقل تا دو سه ساعت بعدخوابم نمی بره . و از جوابی که دادم شرمنده ام .احساس کردم حس بدی بود که فکر کنه بچه ها فقط موجودات ضعیفی هستند .

نظرتان را  برایم بنویسید و بهم کمک کنید که اگر دفعه دیگه این سوال را پرسید چی بهش جواب بدهم که بهترین جواب باشه در حد درک و فهم یک پسر در استانه سه سالگی  .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 14:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
امروز بیمار بودم برای همین خواستم پست امروز تصویری باشد .اما حتی نای رفتن و اوردن کابل دوربین را ندارم تا عکس های جدید بگذارم این عکس ها متعلق به تیرماه است .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:25  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دلم را اقیانوس کرده بودم .برای یک عالمه حوادث  که می دانستم پیش رو دارم . منتظرت نبودم . اما امدی ارام و سبک چون راه رفتن بر روی اقیانوس امدی . امدی بی خبر . من خوشحال بودم .زندگی ام را چون درختی که زیبایی اش شکوفه های صورتی رامی طلبد در بهاران، شکوفه باران کردی . پر شدم از شکوفه و عطر و بار ، در نخستین روزهای بهاری . هرگز دست های خانم دکتر مهربان ر ا که با خبر بارداری من به عرش سپاس گفت را  فراموش نمی کنم . هرگز چهره خودم را هنگامی که فهمیدم باردارم فراموش نمی کنم  . هرگز ان روز بارانی را که صدای زمزمه های باران از پنجره اتاق سونو گرافی شنیده می شد، هرگز ان بوی باران بهاری را که عجین شد با تصویر زیبای قلب کوچکت فراموش نمیکنم .بگذریم که این روزها دل دریایی داری و اقیانوس قلب من برکه ای بیش نیست در مقابل عزت نفس و بزرگ منشی ات .  خجسته خبر بودنت در روزهای پایانی سال 85 گوش نواز شد و بودنت در یک روز سرد پاییزی .بهار و تابستانی  با هم سر کردیم شنیدنی و دیدنی .شاید خودپسندی باشد اما هرگز مادری ان اندازه که در شکم نوازشت کردم،کودکش را نوازش نکرده است . بی محابا و بی خجالت هر روز و ساعتها نوازشت می کردم .با هم حرف می زدیم .

نخستین لحظه های حیات تو بر کره خاکی اگرچه با بی خبری من همراه بود(هرگز هضم نکردم که چرا و هرگز دل چرکینم ارام نشد از این قضیه سزارین ) اما نخستین دیدار با فرشته سپید روی خوابالود را فراموش نمیکنم .

هرگز دهان کوچکت را به طلب شیر 12 ساعت بعد از تولد به طرفم کج می کردی فراموش نمی کنم . تو ناتوان بودی و من عاشق .این شد که به اینجا رسیدی .می خواستی کمکت کنم و کردم و این شد که به اینجا رسیدیم . نمی دانم به عدد بینهایت ریاضیات رسیده یا نه اما به  همان اندازه شاید هم کمی بیشتر ،دوستت دارم را زیر گوش هایت زمزمه کرده ام . اگر چه بارها گفته ام به اندازه توانایی های یک افشان انجام داده ام نه بیشتر .اما همه سعی ام را کرده ام . دوست داشتن هم توانایی می خواهد و خدا اینجا به مادران توانایی بس شگرف داده است ورای زمان و مکان و قدرت بدنی و درک و فهمشان .

عشق مادری انسان و غیر انسان نمی شناسد .سری دارد عجیب و مرموز همینکه مادر باشی توانایی به عاشق بودن و فداکاری .

حس مادری یعنی توانایی برای ان نوزادی که از خون و گوشت تو است و ماه ها با تو نفس کشیده و از خودت به تو نزدیک تر شده است . حالا این خود کوچولو را در دست می گیری و عاشقانه نگاهش می کنی .انگار چیزی ،مثل یک طناب تو را می بندد به پاهایش .مثل نوری خیره کننده  تو را می کشد به  طرفش مثل طعم خوشایند مدام طلبش می کنی .

دل نمیکنی مگر به جبر روزگار !!!!!

گذشت اما نه اسان .گذشت اما نه بی دغدغه ،گذشت اما نه بی ویروس و میکروب ،گذشت اما نه انچنان سخت که و نه انقد رطولانی که انگار پلک به هم زدم  تا جواب سوال اخر دکتر بیهوشی را بدهم و پلک باز کنم به روی میوه شیرین نوبرانه زندگی ام.

مادری طعم شیرینی دارد . بارها گمان کردم همه همه سه دهه عمرم را که بدون تو سر کردم انگار هیچ وقت عاشق نبوده ام (با عرض معذرت از حضور بابا ).عشق با فرزند انگار جلوه و جنبه دیگری دارد .در عشق مادری هرگز انتظار نداری تویی و تو و یک عشق بدون چشمداشت محض  . انگار معشوق کوزه ات را که هم بشکند خاک پایش را که بر کوزه نشسته سرمه میکنی و بازهم دل قوی تر می داری .

عجب عشق و چه دنیایی سرشار از مستی و شیدایی .

ادامه دارد. فردا روزشمار سه سال عاشقی ما اغاز می شود باور کنید سه سال .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

یکی از سوالات جالب دیشب این بود : چرا ادمها با هم حرف می زنند ؟ بعد ازا اینکه کلی درمورد ارتباط و غیره حرف زدم. تا حرفم تمام شد گفت :

چرا الاغها عر عر می کنند؟ بازهم برایش توضیح دادم که همه موجودات به شیوه هایی با همجنسانش ارتباط برقرار می کنند و اگر حتی نتوانند حرف بزنند بازهم با هم ارتباط برقرار می کنند و ...

بعد اصلا نفهمیدم چرا بی مقدمه گفت : مامانا اگر تو بروی سر کار من می ترسم ؟ گفتم می ترسی ؟گفت :آره گفتم از چی می ترسی ؟گفت : من تنها می شوم . بگذار بابا بره تو بمون خونه .گفتم : اگر من بروم سر کار تنها نمی مانی عزیزم  می رویم اصفهان و من تو را می گذارم پیش مامان فریده و بابا آصف دیگه تنها نیستی .باز هم می ترسی .احساس کردم خلع سلاح شد .پشتش را کرد به من و گفت: نه نمی ترسم .اما با بغض . بعد 30ثانیه ای سکوت کرد و برگشت و گفت : مامان یک بار پیشم بمان .

دلم شکست برای همه بچه هایی که مادرها در کنارشان نیستند غصه خوردم . با خودم گفتم بچه ها مبارزه می کنند (گریه کردن ) اما عادت نمی کنند شاید بعد از مدتی گریه ها وبد خلقی ها تمام می شود اما به نظر من این دست کشیدن از مبارزه و قبول کردن شکست است .هیچ بچه ای نمی تواند درک کنه که ما برای پیشرفت و از دست ندادن موقعیت و کسب زندگی بهتر باید تنهایش بگذاریم . اسمش راعادت و استقلال نگذاریم . اگر چه هر کس صلاح زندگی خودش را بهتر و بهتر از دیگرا ن می داند اما یکبار هم که شده کمی بیشتر فکر کنیم با احساسات بچه گانه .

 

امیدوارم که این پست کسی راناراحت نکنه بازهم می گویم صلاح مملکت خویش خسروان دانند .اما یادمان باشد اقای دکتر هلاکویی بارها و بارها در صحبت هایشان می گویند: "مادری یک کار تمام وقت است . " لااقل تا پایان سه سالگی که بچه هابه مهد می روند .

قصدم نکوهش کار برای مادرهان نبود اما یادمان باشد همه بچه ها  این احساسات را دارند حتی اگر به زبان نیاورند .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:23  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

شب اماده خواب تو تخت هستیم .(بله دست حدس زدید دوباره تو سراشیبی منحنی سینوسی هستیم و مارتیا پیش ما می خوابه ) . من خودم را زدم به خواب از اون شب هایی که نمی خواهد بخوابه .

شهرام :بخواب بابا ،مامان هم خوابه .

بابادا چرا شب ها می خوابیم .(این سوال را صد بار پرسیده و جوابش را از خود من شنیده )

برای انکه استراحت کنند . و خستگی اشان از بین بره (شهرام سعی می کنه مختصر جواب بده )

بابادا چرا آدمها خانه می سازند ؟

برای اینکه تویش زندگی کنند با همسر و بچه هایشان (این سوال را هم من قبلا مفصل توضیح دادم ).

بابادا ادمها چرا ازدباج می کنند؟

...

بابادا چرا خانمها بچه به دنیا می اوردند ؟

...

بابادا خانمها از کجا بچه اشان را بیرون می اوردند ؟

...

بابادا  من کدوم بیمارستان به دنیا امدم ؟

...

بابادا چرا من بیمارستان سینا به دنیا اومدم ؟

...

بابادا چرا خانم دکتر گفت بیایید این بیمارستان  ؟

...

بابادا  چرا خانم دکتر این بیمارستان کا رمی کنه ؟

...

بعد بلند می شه روی من تکیه می دهد و به بابایش نگاه می کنه من هم دارم می خندم بی صدا .به سوالاتش که اکثرا برای اینه که وقت تلف کنه .

می گوید: بابادا چرا بعضی وقت ها خانه را جاروبرقی می کشیم ؟

...

من دارم می خندم .

بابادا چرا بعضی وقت ها تو خانه بخور روشن می کنیم .

...

من دارم می خندم و این رااز حرکت بدن من زیر دست هایش متوجه می شود .می گوید :داره می خنده .

بعد می خوابه  و صورتش را می اورد تو صورت من  و یک جور بامزه ای دماغش را می زنه زیر دماغ من و من را می بوسه . خندهام می گیره با صدای بلند می خندم . می گوید مامانا چرا تو خواب می خندیدی  ؟

می گویم :خواب خنده دار دیدم . می گوید خرسی داشت قلقلکت می کرد ؟.

می خندم  و سعی می کنم خودم را کنترل کنم صورتش را می بوسم و دستش را می گیرم تو دستم و نوازش میکنم و بهش می گویم بخواب عزیزم بخواب عزیز دلم . خیلی دیره . درکمتر از دو دقیقه صدای نفس هایش منظم می شود و من تا دلم می خواهد به دست های معجزه گر زندگی ام بوسه می زنم .

دیگه خودم را به خواب نمی زنم هرگز عزیزم .هرگز .تا آرامش را برای خواب به تو هدیه نکنم نمی خوابم .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 10:19  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

به نظر شما ما با پدر و مادرهایمان تفاوت داریم یا بچه های ما با بچگی های پدر و مادرشان ؟

مثلا خودم را می گویم جای دورهم نمی روم تربیت خانه ما خیلی خوب بود از اون مدلی که من ارزویش را داشتم و نشد که نشد .ما نه تنبیه می شدیم نه کتک می خوردیم نه دعوا فقط کافی بود یک نگاه مخصوص مامان و بابا بهمان بیاندازند حساب کار خودمان را می کردیم . هیچ کدوم از دوستام را به خاطر نمی اورم که به اندازه من با خانواده راحت باشند من انقدربا مادرم راحت بودم که برایم حکم خواهر بزرگترا دشت و داره انقد ربا هم راحت بودیم و به هم اعتماد داشتیم که من همه چیز را برایش تعریف می کردیم که بعضی وقت ها بچه های دانشگاه شاخ در میاوردند که چرا همه اتفاقات و حرف ها را برای مادرت می گویی.بیشتر وقت ها فقط شنونده بود و اظهار نظر نمی کرد و همین خیلی خوب بود که من را تو کفه ترازو نمی گذاشت .

حالا از خودم بگویم که از اول سعی کردم مطابق با همه نظریه ها روانشناسی بچه را بزرگ کنم . حتی وقتی مارتیا کوچک بود کار بدی انجام می داد سعی می کردم تو چشمهایش نگاه کنم و محکم بگویم نه .اما حاصل چی بود .یک خنده عاقل اندر سفیه نشانم می داد و بازهم همان کار را انجام می داد . تنبیه هم که تو خانه ما رسم نبود بزرگتر که شد حدود 2الی 2.5 سال روش وقفه را به کار گرفتیم خداییش خوب بود اوائل یاد گرفته بود وقتی کار بدی انجام می داد می دوید می رفت تو اتاق و بعد از اونجا صدا می زد بخشیدی ؟ و بعد از دو دقیقه می امد بیرون (البته من اجازه می دادم ) دلم هم مدتی به این خوش بود که بابا عجب روشی . حالا چی ؟حالا که بزرگتر شد می ره تو اتاق و یک ریز می گوید:  ؟چرا من باید بیایم تو اتاق ؟ این چه وضعش است تو این خانه ؟(البته من کامل توضیح می  دهم )و گریه هایی می کنه که بیا و ببین اگر کسی از پشت خانه ما رد بشه فکر میکنه دارم با چوب فلکش می کنم .نتیجه هم فقط یک قلب ریش ریش است برای من که انگار با خنجر هزار تکه اش کرده اند . حالا دیگه وقفه هم جواب نمی دهد یعنی چند روز فکر می کنم که این روش که بچه اینقدر باهایش ناراحته (حالا انگار قرار بچه تو تنبیه شادی کنه )چه فایده ای داره وقتی انقدر گریه می کنه و اشک می ریزه خوب این چه فایده  ای داره  ؟

حالا دارم یک روش دیگر را به کا رمی برم خودم اسمش را گذاشتم تهدید می گویم می خواهی بروی تو اتاقت ؟ می گوید نه .می گویم پس تا 3 می شمارم .کار بد تعطیل  یک    دو و معمولا بعد از دو دست از کا ربد بر می داره نمی دانم روش خوبی است یا نه ؟

ولی نه اون گریه می کنه نه من احتیاج به پانسمان قلب زخمی ام پیدا می کنم .

پ.ن : باید بگویم خداییش هر چی روش در مورد رفتا ربا بچه ها تو کتا بهای روانشناسی دیدم در مورد پسر ما صدق نکرد .فکرکنم علم روانشناسی هم احتیاج به بازنگری داره (شاید برای همین زمزمه های تعطیلی اش تو دانشگاه های ایران می آید ....حتما آپ تو دیت نیست دیگه ) مثلا همین جدیت و ثابت قدم بودن .ما سه سال است بچه را تو صندلی ماشین می نشانیم  و انقدرزبان ریخیتم در مورد مزایای صندلی کودک و معایب جلو نشستن برای بچه ها .حالا فکر کنید بعد از سه سال هنوز گاهی پیله می کنه که من باید بیایم جلو و انقدرتو صندلی اش گریه می کنه که من قلب درد می گیرم . فکرنکنید کوتاه می ایم اصلا و ابدا .اگر کس دیگری تعریف می کرد می گفتم حتما جایی قصور کرده ولی خودم که از جدیت خودم و بابا شهرام خبر دارم .

می شود لطفا زحمت بکشید و راهنمایی ام کنید ممنون می شوم اجرتان با خدا

در مورد کتاب هم چشم حتما دفعه دیگه خلاصه فصلش رابا اسمش می گذارم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 14:54  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پنج شنبه بیست و نه مهرماه .

مارتیا  با پدرش برای اولین بار رفته اند به باشگاهی که فامیل پدری کرایه کرده اند برای شب های جمعه و فوتبال سالنی .

مارتیا قبل از بازی مقداری شوت می زند وبعداز شروع بازی ارام کنار سالن می نشیند وبه قول خودش داور بوده است .

بعد از بازی گفت و گوی بین مارتیا و بابا شهرام

مارتیا به نظر تو کی بهترین بازیکن بود ؟

من

بابا شهرام :بعد؟

باباشهرام

بابا شهرام :بعدش؟

بابا جعفر (پدر بزرگ مارتیا )

بابا شهرام:بعد از اون ؟

اقا سعید (پسر خاله بابا )

بابا شهرام :بعد از اون ؟

بقیه بازیکن ها (حتما ازاینهمه بعد بعد خسته شده و جواب بابا را یکسره داده )

جمعه سی مهر ماه .

رفته ایم خانه عمه بزرگ مارتیا تا جهیزیه اش را بچینددر خانه همسرش .

من وسط هال نشسته ام و کارتن های وسائل برقی را باز می کنم و بعضا مونتاژ می کنم

مارتیا امده و مثل همیشه با چرخ گوشت بازی می کند

بابا شهرام: مارتیا نکن خطرناکه

چرا ؟

بابا شهرام :یکهو روشن می شه .

روشن نمی شه .

بابا شهرام :چرا نمی شه ؟

شارژی نیست که .(برایم خیلی جالب بود که اشاره نکرد تو برق نیست و تفاوت بین دستگاه ها را خوب می فهمد )

به شهرام می گویم انگار یادت رفته که از جواب دادن  کم نمی اره پس بهتره سعی نکنی گولش بزنی .

شنبه یکم آبان در سرویس فرودگاه به خانه .

مارتیا : بابا من چطوری رفتم تو دل مامان (این سوالی است که همه بچه ها می پرسند اما فکر نمی کردم اینقد زود زمانش برسه )

بابا شهرام : وقتی نی نی ها خیلی کوچولو هستند باباها  اونها را می گذارند تو دل مامانها (این جواب  برگرفته از یک کتاب هست جواب من در اوردی نیست )

مارتیا  بدون درنگ :پس نی نی سارا را هم دائی گذاشته تو دل زن دائی .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 14:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا