تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

نگران و مضطربم برای لگد نزدن هایت .دلم می خواهد لحظه ای هم ارام و قرار نداشته باشی هر چه بیشتر تقلا کنی من خوشحال ترم . برای نیم ساعت هم اگر بخوابی من اشفته می شوم .

 نگاهت می کنم که جفت پا می پری ، دوچرخه سواری می کنی ، می دوی ، ماشین کنترلی را به خوبی هدایت می کنی ، به شیوه ای درست مثل قوباغه توی خانه  می پری  ، از مبل و پشتی مبل و دسته مبل بالا می روی  بعد پایت را می گذاری روی طبقه های دکور و می خواهی خودت را برسانی به اخرین طبقه و بالاترین طبقه .

می گویم :مامان جان یک خورده تکان بخور عزیزم مامان داره از نگرانی  می میره  .

می گویم : مامان خواهش می کنم می افتی عزیزم خواهش می کنم بیا پایین و تو دلم می گویم خدایا این بچه یک لحظه هم ارام نمی گیره .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 7:29  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

حدود دوماه پیش برای بار دوم رفتم با یک دکتر روانشناس مشورت کردم اینبار دغدغه اصلی ذهنم حرف زدن مارتیا در خواب بود. پرسیدم چرا اینقدر حرف می زند ؟ اینقدر واضح در مورد اتفاقات ، داستان ها  و دانسته هایش د رخواب حرف می زند چرا منتظر جواب هم می ماند واگر جواب ندهم بیدار می شود و گریه می کند . این دکتر هم دوباره از توانایی ها و مراحل رشدش پرسید و جواب داد : این به علت درصد بالای هوش است .ذهن انسان های باهوش در خواب هم فعال است .با نگرانی پرسیدم خوب این اصلا جالب نیست .من نگرانم برای اینکه خواب راحت ندارد و مدام در خواب  هم در حال تجزیه و تحلیل است، نگرانم .اقای دکتر شین پاسخم را در یک جمله داد: این بهایی است که برای باهوش بودن می پردازد .

راستش دیگر سوال نپرسیدم  .اما توی دلم با خودم گفتم ایا هوش زیاد این ارزش را دارد ان هم در کشوری که شایسته سالاری حاکم نیست ؟و هزار سوال بی پایان دیگر و غصه بی پایان برای پسری که از پایان یکسالگی ،ذهنی درگیر داشته .

من و شما می گذریم بی تفاوت از کنار زاینده رود و هرگز هم فکر نمی کنیم چرا کشتی داخل رودخانه نیست دلیلش را واضح می دانیم .اما توضیح دادنش برای پسرکی که هر سوال را با چرای بعدی پاسخ می دهد  سخت است . باید کلی مفاهیم جدید را توضیح بدهی مثل پهنا ،عمق ، به گل نشستن ،مبدا و مقصد رودخانه ،و  و  و ... .

سوالات بچه ها تمامی نداره ، باید به بعضی از سوالات پاسخ نداد این را بارها خواندم و شنیدم باید برای بعضی گفت :نمی دانم. اما پسرک من نمی دانم و بی حوصلگی و الان وقتش نیست را نمی پذیرد .یکبار خواسته بیاید جلو بشیند و ما با دلیل و استدلال و .. بهش گفتیم که نمی شود. نباید و اینکه ماشین ایر بگ داره و برای بچه ها خطرناک است . حالا ایربگ چیه ؟ توضیح می دهم به زبان ساده خیلی ساده البته باید کامل باشه وگرنه سوالاتی می کنه که معلوم قانع نشده نمی توانم بگویم ایربگ باد می شه در صورت تصادف وگرنه می گوید : الان بادش کن ببینم باید حتما بگویم به صورت کامل : سنسور دارهدو سنسورهایش به ضربه ها حساس هستند و ... و خودش باد می شود حتما باید بداند با چی با پمپ باد ؟

عاشق پمپ باد است . نمی شود به راحتی از سر همه سوالاتش گذشت انقدر سوال می پرسد که گاهی آدم را گیر می اندازد و نمی دانم چطری باید جواب بدهم . در مورد هر چیزی .مامانا توضیح بده ؟ من توضیح می دهم .و دوباره موضوعی جدید :مامانا توضیح بده .

بعضی وقت ها 10 بار یا بیشتر باید در مورد چیزی توضیح بدهم تا تمام می شودمی گوید باز هم بگو باز هم بگو .انقدردقیق گوش می کنه که مادرش هرگز به جز تعداد انگشت شمار استادان یا دبیران به حرف و درس هیچ کس گوش نکرده .

راستش اگر دقت و تمرکزش موقع گوش دادن به جواب سوالات و داستان ها نبود یقین می کردم شاید بیش فعال باشد از بس ارام و قرار نداره .کماکان روابطش با سارا اشکال داره . گاهی انقدر با سارا مهربان است که گمان می کنم دیگر دوران جنگ تمام شده روز بعد انقدر اذیش می کنه که می ترسیم با هم تنها بمانند حتی برای ثانیه ای .

چند روز پیش داشت در مورد یک آدرس اظهار نظر می کرد مادرم ازش می پرسه تو از کجا یاد گرفتی ؟

می گوید: من کلاسش را رفتم .

مادرم می گوید : جدی کجا بود کلاسش .

یک جای خیلی دور بود من رفتم .

مهد هم نمی ره اصلا حالا دیگه از اسمش هم بدش می آید . می ایم ماجراهایش را مفصل می نویسم و دلایل و استنباط های خودم را هم می نویسم .  

چند روز پیش می خواسته مهندس بشود و برای همه دکتر ها مطب بسازد.حالا می خواهد یک ماشین سیمان بخرد از اون واقعی ها بزرگ ها نه اسباب بازی و تو خیابان ها باهاش رانندگی کند  .

می خوانم تو وبلاگ ها که بچه ها اسم همه ماشین ها را می دانند اما مارتیا به سواری ها اصلا نگاه هم نمی کنه و برایش مهم نیست که چی هستند و چی نیستند اما اسم و کار همه ماشین ها سنگین را می داند . و نهایت عشق اش این است که یک ماشین بزرگ ببیند. بخصوص اگر جدید باشد

یک جورهایی اصلا قلقل خاصی نداره .

کتاب رفتار با کودکان سه ساله را می خوانم که مربوط به رفتارهای سال چهارم زندگی است .نمی دانم بچه های غربی با بچه ها ما تفاوت دارند یا بچه من با توصیفات کتاب . می بینم همه این مراحل را رد کرده همه توانایی های ذکر شده در این کتاب را لااقل یک سال پیش هم داشته .

مدت زیادی بود که نقاشی نکرده بود شاید دو ماه دیروز برای سرگرم کردنش دوباره دفت رو مداد اوردم .چی کشید یک پنگوئن .واقعا شبیه پنگوئن بود میگوید این هم اون پنگوئن که رو تابلو بود (منظورش تبلیغی از بستنی های کا*له روی بیلبوردهای تبلیغاتی ) .خنده ام می گیرد که این تصویر را این همه وقت تو ذهنش نگه داشته و حالا داره نقاشی می کنه .همینطور اشکال هندسی را از ش میپرسم که گمان می کنم فرموش کرده باشه اما همه را درست می کشد .

از بقیه چیزها ننویسم بهتر است .نمیخواهم غر غر کنم نمی خواهم بشنوم مادری حوصله و صبر می خواهد به اندازه ایوب هم صبوری کرده ام .و به اندازه توانایی های یک افشان انجام داده ام . به اندازه سر سوزنی برای خودم هم وقت نگذاشته ام درست یا غلط مادری بودم تمام وقت .

بارها و بارها روش وقفه را در پیش می گیرم در روز اما دریغ از ذره ای فایده .دوباره همان اش و همان کاسه .اصلا نمی دانم برای چیست اگر بچه ها در این سن توانایی مبارزه با هوای نفس و عدم انجام کارهای بد را ندارند پس وقفه برای چیست ؟

خودم جواب می دهم :اهان برای نفس کشیدن به مدت 2 الی 5 دقیقه، همین  و بس.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 15:14  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

با پسرم :

شاید بیشتر از روزی ده بار از جلوی تابلوی مینیاتور استاد محمد تجویدی تو پاگرد خانه مادرم رد می شوم اما نیم نگاهی هم به اون تابلوی بزرگ و نقاشی و شعرش نمی کنم .مینیاتور استاد تجویدی با شعری از شاعر محبوب من خیام .

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

                                                    هر ذره خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان واصل این عمر که هست

                                                   خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

این شعر درست تعریف کودکی است .اما چرا ما بزرگترها نمی توانیم این جوری فکر کنیم ؟

منظورم بی خیالی محض نیست اما یک چیزی هست به نام صبر و بی خیالی و گذشت زمان که همه چیز را حل می کنه .ادمی مثل من با این تحمل کم همیشه کم می اره یادت باشه پسرکم همیشه این شعر را زمزمه کنی گاهی به دردت می خوره .مطمئن باش !

وبلاگ همه را می خوانم اما ذهنم درگیر است انقدر که فرصت نمی کنم بنویسم و یا حتی جا برای فکرکردن ندارم که نظر بگذارم .

مارتیا خوبه هنوز هم دوست داشتنی و شلوغ انقدر حرف های عجیب غریب می زنه و کارهای عجیب غریب می کنه که انطرف ذهن من را هم مشغول کرده .اصلا جایی  و زمانی برای خودم ندارم این روزها .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بوی پائیز می آید ،بهترین فصل خدا .همان فصلی که خدا هدیه اش را به من داده و به زندگی ام جهت داده .تو دفتر خاطراتم فصل به فصل به عقب بر می گردم و روز اول مدرسه را به یاد می اره .بر می گردم به حدود 25 سال پیش ،دخترکی را به یاد می ارم که غمگین و محزون به مدرسه می ره .سال اول مدرسه میان انهمه دختر، کلاس اول خانم احتشامی ،مدرسه رودابه .با اینکه خواندن را در خانه پیش مادرش یاد گرفته و .دوسال رفته به کودکستان ، اما خوشحال نیست .شاید از میان انهمه دختر کلاس اولی تنها کسی است که بدون پدر و مادرش می ره مدرسه .تنها نه ،با خاله و شوهر خاله اش .

پدر و مادر برای جراحی فوری قلب باز مادر رهسپار تهران شدند و اندوه بیماری مادر و تنهایی روز اول مدرسه دختر بچه را محزون کرده . شاید برای همین است که خاطرات روز اول گنگ و نا مفهوم هستند .شاید برای همین است که خیلی از روز اول خاطره ندارم .  یک کمی جمع و تفریق می کنم و می بینم مادرم اون موقع سنش از الان من کمی هم کمتر بوده با دوتا بچه و یک بیماری چه حالی داشته که ما دوتا راتنها گذاشت و رفت تهران خداراشکر که سلامت برگشت و خداراشکر که دوستمان دارد و خداراشکر که بهترین مادر دنیا است و خداراشکر که مارتیا را اندازه دنیا دوست داره و مارتیا هم دوستش داره .

خودم را که جای مادرم می گذارم می بینم اگر جای اون بودم چقدرقوی بودم و چقدر تاب می اوردم ؟نیستم قوی نیستم . اصلا نه قوی هستم نه صبور چرا ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 18:38  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا