تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

پسرکم قد می کشد ،پسرکم بزرگ می شود .پسرکم حرف های باور ناکردنی می زند .ایرادات به جا و منطقی می گیرد از هر چه به نظرش نادرست بیاید .راز و رمز دلبری را هم خوب می داند و دلبری می کند .منطقی شده و حرف های مرا به گوش می خرد . گاهی هم لجباز می شود و یک دنده .بعد از این همه مد ت امده ایم خانه ؛می خواهیم کمی ارامش کسب کنیم بعداز ان همه ماجراهای بنا و کاشیکار و نقاش و لوله کش و نجار و ...  . امده ایم تا لختی در این سرزمین گرم و شرجی به دور از هیاهوی صنعت و زندگی های پر مشلغه نفسی بکشیم تا نفسمان بوی دلتنگی خانواده و شهرو دیار بگیرد و باز برگردیم . و باز هم بدویم .اینجا امده ایم تا وقفه را تجربه کنیم .از ابندای امسال تا به حال پسرکم سه داستان گفته .باید اسمش را در رده کوچک ترین قصه گوی جهان ثبت می کردیم . یادتان می اید انوقت ها حدودا یکسال و نیمه بود .که ماجرای سماور را گفت  از ابتدای امسال سه داستان گفته که با کمال تاسف فقط دوتای انها در دفتر خاطرات من ثبت شده است .یکی را یک روز شلوغ گفت در هیاهوی زندگی شهری و در ماشین در مورد یک کبوتر نیمی از صدایش را حتی نشنیدم اما دوتای دیگر را ثبت کردم .اولی د رباره یک زنبود بود .درست است که مقداری از ان اقتباسی بود از یک متل ایرانی اما باز هم عالی بود .و اما امشب در تخت خواب بدون اینکه من در ان تخت 130 سانتی بخوابم .(استدلال هایم را برای نرفتن داخل تختش پذیرفت )برایم تعریف کرد . داستانی که با همه کاستی هایش برای کودکی به سن مارتیا در حد شاهکاری است ادبی .داستان در هر حال وبر خلاف داستان های سال گذشته پایان دارد . اگرچه پایانش چندان هم کامل نیست .شخصیت داستان که خرسی بزرگ و چاق است ( که همان خرسی بزرگه خودش) در همه جای داستان مشخصه اش را حفظ می کند .و بازهم تاکید می کند که خرسی چاق است . خرسی پدر و مادر دارد .دلایل بسیاری دارم که مارتیا مفهوم خانواده را خوب می داند . به نظم برایش مفهومی از عشق و وابستگی  دارد .و البته در نهایت مادر است که تصمیم می گیرد ( باور کنید خانواده ما زن سالار نیست .)داستان را در زیر بخوانید و بعد هم دلایل من را برای اثبات اینکه مارتیا به مفهوم خانواده علاقه شدیدی دارد .

یکی بود یکی نبود ،غیر از خدای مهربان هیچکس نبود .یک خرسی بود خیلی شیطان بلا بود .بابایش گفته بود نرو سر کولر.یکروز رفت رو پشت بام دید  درب پشت بام باز است .رفت بیرون .دید کولر خاموش است .رفت ماجرا را برای بابایش تعریف کرد .بابایش امد رو پشت بام و دید کولر خاموش است گفت : کی کولر را خاموش کرده .رفت پیش مامان خرسی چاقه .مامان خرسی امد رو پشت بام دید کولر خاموش است . گفت کی اینکا رار کرده برم دعوایش کنم .قصه ما به سر رسید کلاغه به خانه اش نرسید .

در ماشین با هم هستیم .ظبق روال گذشته باز هم ترانه نازگلک را می شنویم .مارتیا می پرسد : مامانا پس خانمه کجاست ؟

کدام خانم عزیزم ؟

همان خانمه،نازگلک ،؟که این اقا داره برایش می خواند ؟

باورم نمی شه که تا این حد می فهمه .می گویم خودش نمی خوانه عزیزم .این اقاهه دوستش داره داره برایش می خواند .

30 الی 40 ثانیه بعد از سکوت می گوید : اینها یک خانواده اند .می پرسم کی مامان ؟

می گوید همین اقاهه با نازگلک ( می فهممم که خانواده را متشکل از مرد و زنی که همدیگر را دوست دارند می شناسد .)

بازهم همان هیجانات مادر خود شیفته من را می گیرد و قربان صدقه اش می روم . می گویم اره عزیزم ،پسر خوبم ،نازگلک من می دانی تو هم نازگلک منی ؟

می خنده و می گوید :نازگلک مامان فریده هم هستم ، تو هم ناز گلک بابا شهرامی

می گویم تو هم نازگلک بابا شهرامی عزیزم .

سارا هم نازگلک مامان فریده است .زن دایی مینا هم نازگلک دایی است .و من می خندم و قطره ای اشک شوق از درک بالای پسرکم که انروز ها حدود دوسال و نیم داشت کنار چشمم جمع می شود .

باز هم با هم تنها در ماشین نشسته ایم .از ایینه ماشین می بینمش که پشت چراغ قرمز به ماشین بغلی نگاه می کند .

می گوید : اینها یک خانوده اند یک زن و مرد با بچه اشان .می گویم اره عزیزم .ناراحت می شوم شاید جای خالی پدر را حس می کند .می گویم من و تو و بابا شهرام هم یک خانواده این سه تایی مگه نه مامان .می گوید با مامان فریده ( انقدر این مادربزرگ و نوه عاشق هم هستند که حد نداره .هیچ کدام هم به هیچ قیمتی خاطر هم را مکدر نمی کنند . )می گویم :اره یادم نبود مامان فریده هم هست که خیلی دوستش داری عزیزم . و این بار خانواده ما چهار نفری می شه با حضور مادر مهربان من .

مارتیا به مهد نمی رود .دوستان عزیزم من نمی توانم قیمت مهد و پرستار و غیره رابرایتان بنویسم چون هم مهد ها با هم تفاوت دارند و من هم از قوانین انها که ایا اجاره داشتن پرستار خصوصی را دارید یا نه ندارم .در ضمن به نظر من بهترین راه گرفتن پرستار است در خانه خودتان و در حضور مادر و یا مادر شوهرتان .در خانه خودتان نوشتم چون جابه جایی ها برای بچه ها زیاد قابل قبول نیست .

در ضمن ماجراهای مهد کودک مفصل است باید بیایم بنویسم .اواخر این هفته می رویم مسافرت احتمالا پنج شنبه .تا یکشنبه هفته اینده با مارتیا و مادرم و شهرام و یکی از بستگان نزدیک .می خواهیم برویم و کمی بیاساییم .کمی اب و هوا عوض کنیم . بایدبگویم صنف محترم بساز و بفروش و معمار و غیره بابا دمتان گرم عجب اعصابی دارید .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 17:29  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دیدید یک کوچولوی دوسال و چند ماهه با اون زبان شیرینش چطوری صبر و تحملتان را به چالش می کشه . باید صبور بود باور کنید من که صبوری می کنم شمارا نمی دانم .

دیدید یک پسر بچه دوسال و نه ماهه چطوری مامانی می شه .بند کفشش را هم مامانش باید ببنده و لیوان آب را هم مامانش باید بده دستش البته مامانش هم باید پر از اب کرده باشه اون لیوان را .

از همه بدتر به چالش کشیدن مغر بدبخت مامان است .مامانا چرا فضا اسمش فضا است : حالا خر بیار و باقالی بار کن ! حالا شما بگویید من بروم یقه هوشم را بگیرم یا فرهنگستان ادب را یا پسرم را ؟چطوری توضیح بدهم که اسم قراردادی است و هر چیزی یک اسم داره مثل شما که بهت می گویند :مارتیا .خوب می گویم و صد تا دلیل و برهان می اورم و به خیال خودم  عجب شاهکاری کردم .حالا وقتی می پرسه چرا قراردادی است چی بگویم ؟

و بعد صد تا چرای دیگه انوقت صبر و تحمل و مغر و فکر و آرامش و همه سر تا پایم به چالش کشیده می شه . اینجور وقت ها دلم می خواهد اسم فضا تربچه ای !دمپایی کهنه ای !چیزی بود دیگه .

من و مادرم داریم متناوبا قربان صدقه پسرکم می رویم .

مارتیا : من پسر هر دوتاییتان هستم. (احتمالا تو دلش گفته بس کنید دیگه )

مارتیا روی مبل خوابش برده من میز را کشیدم جلوی مبل و دوتا بالش گذاشتم که غلت زد نیافته. بیدار می شه و دلیلش را می پرسه برایش توضیح می دهم . خوشحال می شه .می فهمم از اینکه بهش اهمیت دادم خوشحاله . می ره یک بالش دیگه می اره و به مامان بزرگ می گه :مامان فریده برو کنار بنشین من یک بالش بگذارم اینجا تا ست بشه .

چند شب پیش دوباره در تلویزیون یک خانم محترم عصبانی شد و به طرف مقابل فرمود: خفه شو !پسرک دوسال و نه ماهه ما هم که به نظرش جالب امد .چند بار این فعل زیبا را نثار مادر گرامیشان کردند . توی دلم از خنده داشتم می مردم اما به رو نیاوردم دیدم کوتاه نمی آید سرم را بردم تو صورتش  و گفتم مامان این خانم حرف زشتی زد حرف بدی که ما تو خانه ا مان نمی زنیم و دوست نداریم تو تکرارش کنی انقدر با جذبه بود که برای بار اول از خودم خوشم اومد پسرم ساکت شد و دیگه نگفت :مامانا خفه شو .

اینروزها بخشی از خانه مادرم درگیر کار بازسازی است و مارتیا از اینکه هر روز صبح عده ای با دستگاه های جدید و نردبان و ... می آیند خوشحال است . خیلی زیاد . خودش هم از صبح به کار همه اوستا ها به خودش نظارت می کنه انقدر راه می ره که ظهر و شب سریع خوابش می بره . روزهای اول اما نگران بود که مبادا خانه خراب شده و دیگر هرگز درست نشود . راه می رفت و می پرسید چرا خانه امان را اینجوری می کنند ؟ حالا که خراب کاری ها تمام شده و داریم می  رسیم به مراحل تعمیر گویا دریافته که همه چیز ممکن است مثل روز اول شود .

بزودی عکس می گذارم .البته امیدوارم فرصت کنم . دوستای خوبی که در این مدت سراغم را با کامنت و اس ام اس گرفتید ممنونم  و دریا جان شرمنده ام ؟باور کن قد یک دنیا .  می رو خانه خودمان یک ده ورز دیگه و باهات تماس می گیرم تا کاری کنم کارستان .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا