تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

سلام به همه دوستای خوبم .من برگشتم خانه و طبق روال همیشگی بازگشت که کلی کار دارم انجام بدهم و از شهر مادری ام دل بکنم .تو هفته آخری که اصفهان بودم پسر دست گلم هم در یک چشم به هم زدن کاری کرد که تمام پورت های کامپیوتر از کا رافتاده بود و من نه ماوس داشتم نه کیبورد و سی دی مادر برد هم تو آشفته بازار اتاقم تو خانه مادری پیدا نشد .ریکاوری هم نتیجه نداد  و دستم ماند تو حنا من هم معمولا از کامپیوتر کسی استفاده نمی کنم و لپ تاپم را هم که مدتهاست فروختم . پس از هیچکس خبر نداشتم یکی دوبار با موبایلم به نظرات وبلاگ سر زدم اما آنقدر سرعتش ناجور است که نمی شه عملا استفاده کارامدی ازش کرد .

یک عالمه حرف دارم بر می گردم شاید فردا شاید هم امروز .  

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:6  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
روز همه مادرها مبارک

روزهمه زن های ایرانی مبارک

البته دلم نمی خواهد بنویسم .دلم نمی خواهد شاید هم امدم و نوشتم که هزار حرف روی دلم سنگینی می کنه و امدم بنویسم که دیدم لیلی عزیز پستی گذاشته مصمم شدم اما بازهم نخواستم غمنامه ای بنویسم از زن ایرانی .

ممنون از همه کسانی که با اس ام اس و کامنت روز مادر را تبریک گفتند . ممنونم . اگر برای کسی کامنت نگذاشتم متاسفم روز همه مبارک

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 0:12  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دوسال و شش ماه و نيم يعني سني كه پسرك غرق در تخيلات جور و واجور است : من يك روز رفتم تو زير زمين خانه مامان جون يك سوسك بود .اومدم بالا مگس كش را بردم با مگس كش سوسكه را كشتم  و هزاران اتفاق ديگر كه بارها تكرارشان مي كند و من مي دانم كه دارد تخيلاتش را كه به باور رسيده اند بازگو مي كند .

پسركم شيرين زبان است  و من مادر قادر نيستم  همه حرف ها و حركات و گفته هايش را ثبت كنم .

يك بعد از ظهر براي تفريح و خريد مي رويم پارك ( دو الي سه هفته پيش )من رو به مامانم با شوق مامان برويم نظر ؟

** نه اول برويم پارك

مامان فريده : بله اول برويم پارك تا پسرم بازي كنه .

مارتيا با لحن دلداري دهنده به مامان افشان كه كاملا توي ذوقش خورده .  

** بعد مي رويم نظر

مي رويم پارك و بعد يك مركز خريد  بعد داريم مي رويم يك مغازه كه خريد كنيم اول من و مامانم مي رويم و سارا و مارتيا و زن دايي مي مانند تو ماشين من انتخابم را مي كنم و بعد مي روم توي ماشين و سارا را بغل مي كنم و مي نشينم پيش مارتيا .سارا خواب است و مارتيا داره چانه مي زنه كه بره بيرون و من بهش مي گويم كه مامان جون و مينا زود مي ايند .چون براي شام با خانواده اي قرار گذاشتيم برويم رستوان و ديرمان شده .

**كمربند من بيچاره را باز كنيد تا پياده شوم .

توي اون رستوران فقط خدا مي داند كه چقدر ايراد گرفت فقط 4 بار دست هايش را شست . چون از فرم جديد دستشويي و سطل اشغال و .. خوشش اومده بود بغل هيچكس جز مامانم هم نمي روم و ....

مي برمش بيرون ايرادهاي الكي و  بني اسرائيلي مي گيره بهش مي گويم اگر ناراحت است اگر  خسته است مي توانيم برويم خانه مجبور نيستيم بمانيم و شام بخوريم ( مطمئنم همه من را درك مي كنند ) بهش مي گويم امديم دور هم يك شام خوب بخوريم و شاد باشيم اما لزومي نداره اون اذيت بشه.  مخالفت مي كنه و بعد از كلي بهانه جويي و مدارا و كوتاه امدن من ،بر مي گرديم  رستوارن شامش را اصلا خوب نمي خوره و بيشتر بازي مي كنه .

يادتان هست تو پست قبل گفتم كه مادرها بزرگترين سياستمداران دنيا هستند بايد بگويم مادر ها هميشه سنگ زيرين اسياب هم هستند .

توي ماشين داريم يك بحث سياسي انجام مي دهيم .مارتيا داره به دقت گوش مي دهد وسط حرف هاي ما يكباره مي گويد :

**نه اين حرف ها نيست .!!!

زن دايي مينا داره با من از پنجره خانه حرف مي زنه كه مارتيا روي صندلي ايستاده و داره مي بينه وقتي زن دايي توي حياط دور مي شه با صداي بلند مي گويد :

** زن دايي مينا مواظب خودت هم باش.

تو خانه يكي از بستگان يك كتاب دعا ديده باز ميكنه و مي پرسه:

** اين كتاب مسجد است .

فقط از شباهت خط با قران به اين نتيجه رسيده .

مارتيا بيا غذا بخور  برايت كباب درست كردم .

**كباب ميل ندارم خورده ام .

مارتيا بستني مي خوري

**بستني خوردم ميل ندارم !( البته در مورد بستني به ندرت از كلمه ميل ندارم استفاده مي كنه معمولا بيشتر جوابش: بله مي خورم است . )

پشت تلفن داريم در مورد مارتيا با شهرام صحبت مي كنيم . و قند تو دلمان اب مي شه

**دارين د رمورد چوليدن صحبت مي كنيد . ( منظورش چلوندن خودش است )

توي يك شبكه دارم به مامانم مي گويم چقدر اين كفش ها قشنگه .

**رفتيم اينجا برايت از اين كفش ها مي گيرم .

داريم مي رويم طبقه بالا مي گويم مارتيا شب به خير بگو مامان و مينا توي اتاقند

**خانمها شب به خير

رفتيم بيرون و مارتيا خسته شده

**من و مامان جون را مي ذاري خانه خودمان . لطفا .

راستش بايد بگويم اينروزها فقط خوشحالم كه مارتيا تمركز خوبي داره .چون مي دانم يكي از نشانه هاي بچه هاي بيش فعال عدم تمركز است . اما اگر نيم ساعت هم پشت سر هم كتاب بخوانم با اون چشمهاي كنجكاوش كتاب را نگاه مي كنه و دوست داره ادامه پيدا كنه .

وگرنه حتما هر روز غصه اين را مي خوردم كه مبادا بيش فعال باشه . شما از نان و قاشق و چنگال اشپزخانه را حساب كنيد تا برق و اچار و فندك و .. به همه چيز كا رداره و با همه چيز سرگرم مي شه الا اسباب بازي هايش . راستش من به دلايل بسياري كه خواندم و تو وبلاگ ها ديدم گذاشتم تا سه سالگي مارتيا فعلا روزها را انجوري كه دوست داره بگذرانه و از اموزش خبري نباشه . و بايد بگويم سر كردن با يك پسر بچه كه از ديوار راست بالا مي ره اصلا كا رارحتي نيست خدا به من صبر بده و جواني ام را حفظ كنه تا تو همين سن 17 سالگي بمانم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:21  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

يكي از بستگان نزديك نشسته پيش مارتيا و چون مي دانم مارتيا را خيلي دوست داره مارتيا داره سو استفاده مي كنه من دارم رانندگي مي كنم .

مارتيا، مامان كار بد مال بچه هاي بد است شما پسر خوبي هستي بايد كارهاي خوب انجام بدهي .

**كار خوب را چجوري انجام مي دهند .  

دارم در مورد استخر حرف مي زنم .

**من هم سونا رفته ام .

اه ،آفرين بگو ببينم سونا چطوريه ؟

**سونا خيلي گرمه ،چراغ هم نداره ،تخت داره(سكو) ،در (درب )هم داره .

9خرداد سالگرد ازدواج من و بابا شهرام است. بابا شهرام بهش ياد داده بگه سالگرد ازدواجتان مبارك . وقتي از استخر مي ايم بيرون ايستاده اند منتظر من دم درب ورودي .مي ايد بغلم و بابا شهرام بهش اصرار مي كنه بايد چيزي به مامان بگويي .توي ماشين كه مي شينه من هم همزمان دارم سوار مي شوم و بابا كمربند مارتيا را مي بنده .

مامانا عروسيت مبارك ( بچه ام هول شد و از خودش جمله در اورد )

براي مارتيا يك كفش خريدم از فروشگاه آل استار .ما هميشه كفش خريدنمان مصيبتي بود هيچ وقت راضي نمي شد كفش هايش را از پايش در بياره تا كفش هاي نو را پايش كنيم .

از فروشگاه پوما برايش خريد مي كرديم كه مي شناختمان و همه جوره قبولمان داشت پس كفش را مي خريديم و با هزاران تاكتيك منحصر بفرد توي خانه اندازه اش را مي گرفتيم و بعد تعويض مي كرديم يا اگر مناسب نبود پس مي داديم .

مثلا دو سه جفت كفش اخرش را از مارك نايك گرفتيم كه يك جفتش را اصلا 20بار هم نپوشيد و خوب باد كرد رو دستمان و كوچك شد .

وارد فروشگاه كه شديم شروع كردم به هيجان زده نشان دادن خودم كه چه كفش هاي قشنگي و خوب براي بچه ها كفش ها واقعا رنگي و قشنگ بود از ميان اون ده ها مدل خودش يك مدل كفش را انتخاب كرد كه زمينه مشگي و بندهاي زرد و ابي داره .بايد بگويم در عين شاد بودن خيلي هم شيك است و من تو دلم به انتخابش افرين گفتم

مي دانيد اينبار چي شد ؟خودش كفش را انتخاب كرد و خودش پوشيد و ديگه از پايش در نياورد . و با كفش قديمي در جعبه رفتيم خانه و هنوز هم بابت كفش هايش خوشحال است .

توي خانه من به مارتيا واي چه كفش هاي قشنگي مي شه از بابا پول بگري من هم از اين كفش ها بخرم .

**تو خودت كيف پول داريييييييييييييييييييي.( اون داري را واقهعا مي كشه و لحنش لحن مهربان و در عين حال قانع كننده داره )

داريم مي رويم بيرون مارتيا يك موبايل از اون ماكت ها كه تو مغازه ها هست داره كه خوب الحق خيلي واقعي است .

**صبر كن بابادا من بروم موبايلم را جا گذاشتم برم  بيارم تو ماشين بهش احتياج دارم . (و در حاليكه داره مي ره طبقه بالا) شايد زنگ بزنه . به موبايلم احتياج دارم

دو دقيقه بعد درست مثل همه ادم بزرگ ها وقتي از جستجو نااميد مي شه :

**بابادا بيا بالا نمي توانم موبايلم را پيدا كنم .

بايد بگويم به نظر من بزرگترين سياستمدارهاي دنيا مادرها هستن نه ؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:24  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دوم خرداد تصميم مي گيرم تا بعد از دوسال و نيم پسرم را براي ساعاتي تنها بگذارم و دوساعتي براي خودم باشم .از اول خرداد خانم برادرم رفته سر كار و ما تو خانه مادرم يك پرنس و يك پرنسس كوچولو داريم كه با هم تو خانه نگه داشتنشان ماجرايي دارد .

اما من تصميم جدي دارم  .صبح دوم خرداد كه بيدار مي شويم ناني را كه مادرم در مايكروفر گرم كرده است قرار است بخوريم كه مارتيا درب مايكروفر را باز مي كند و من شاهد لحظه اي هستم كه دربي كه به شدت باز شده است تا اخر مي رود و باز مي گردد و نزيك است كه بخورد به پشت چشمش . لحظه اي قرار از كف مي دهم و از تصور اين واقعه عصبي مي شوم و دستش را مي گيرم و مي برم دورتر و نهيب مي زنم كه چه مي كني ؟ بغض مي كند و من با مادر بزرگي روبرو مي شوم كه به اندازه همه غم هاي  عالم غمگين نوه اش  مي شود و چشم غره مي رود و زودتر از انچه كه من تصورش را بكنم قول پارك و اتوبوس و بستني سوتي و ... مي دهد و من خيلي زودتر از انچه باور كنم مي بينم پسركم لباس پوشيده و با ساك و تغذيه در حال رفتن است دست در دست عزيز ترينش .

من مي مانم و سارا  در خانه هنوز از رفتن مادر بزرگ و نوه چيزي نگذشته كه زنگ مي زنم به مادرم و خواهش مي كنم برگردند چون سارا نه تمايلي دارد شيرش را با قاشق بخورد و نه ارام مي گيرد ( البته سارا دختري است صبور كه هرگز گريه نمي كند اما گاهي كمي نق مي زند و نق زدن سارا يعني خيلي ناراحت است ) سارا هم مادربزرگ را مي شناسد و شايد به اندازه من از رفتن مادربزرگ دلگير شده است و حوصله عمه خانمي كه سر صبح پسركش را دعوا كرده ندارد .

مادرم مي گويد مدتهاست قول اتوبوس را داده و نمي تواند پسرم را باز گرداند و بد قول شود حالا كه نيمي از راه را امده اند .

من مي مانم و سارا . شير نمي خورد و مي خوابانمش و دوبار با صداي زنگ تلفن و ايفون خانه بيدار مي شود . تا ظهر را با هزاران دلهره سر مي كنم .

نزديك ساعت 1 مي برمش طبقه بالا مي خوابانمش روي تخت و با عجله كارهايم را مي كنم زنگ مي زنم به خانم برادرم و بهش مي گويم كه مامان و مارتيا ظهر نمي ايند خانه و من هم ساعت يك مي روم استخر و قبل از رفتن باقيمانده شيرش را با ليوان مي دهم بخورد و خوب مي خورد و لباسش را عوض مي كنم و دست و صورتش را مي شويم .ده بار دودل مي شوم كه بروم يا نه .اخه روز اولي است كه مسئوليت سارا با من است و همين يكروز زودتر بروم عيبي ندارد خانم برادرم ناراحت نمي شود . ساعت يك سارا را تحويل پدرش مي دهم و مي گويم : من مي روم استخر .همه شهامتم را جمع كردم لااقل چهار سالي بيشتر است كه استخر نرفته ام با احتساب سن مارتيا و بارداري و كار و زندگي قبل از ان .  البته خانه مادرم رفته ام استخر اما استخر بزرگ و سر پوشيده و گرم دلم مي خواهد . يادم هست كه باردار بودم و خانه مادرم رفتم استخر با شكم برامده و عكس گرفتم كه چقدر شكمم وقتي به پشت روي اب خوابيده بودم بامزه شده در عكس .بماند كه بعدش چه دل دردي گرفتم و به دكترم نگفتم .فقط پرسيدم من مي توانم بروم استخر با همان لحن صميمي هميشگي پرسيد : ديوانه شدي ؟ راس ساعت يك سارا را به برادرم تحويل مي دهم و ا ز خانه بيرون مي ايم . از اتوبان كمربندي يزد مي خواهم بروم به سپاهان شهر . اتوبان نسبتا خلوت است .و من به پسرم  فكر مي كنم . ناهار نخورده ام . غرق در فكرم .گاه فكر مي كنم كه چرا من اينقدر هميشه تك بعدي بوده ام درس مي خواندم  خوب درس مي خوانم كار مي كردم خوب كار مي كنم و بچه دار شدم شدم مادر تمام و كمال .چون مي خواهم هميشه همه چيز كامل و بي نقص باشد .يك ان نگاهم مي افتد به عقربه ها .دارم 140تا مي روم . پايم را از روي گاز برمي دارم مدتهاست چنين جراتي نداشته ام كه بالاتر از 100 بروم .هر وقت پسركم در ماشين است من نمونه ترين راننده شهر مي شوم . خداراشكر مي كنم كه پليس نبود وگرنه گواهينامه پر افتخار من را كه تا به حال تصادف نكرده ام سوراخ مي كرد و ماشين را می خواباند د رپاركينگ .  با سرعت 120 ظرف چند دقيقه مي رسم به سپاهان شهر به جاي اينكه  چهار راه اولي بپيچم خيابان اول مي پيچم  پس انتهاي خيابان مي رسم به جايي كه بايد كمي خلاف بروم و مي روم .ظهر است ديگه تكرار نمي شود افشان جان ( اين را به وجدانم جواب مي دهم ).

مي رسم به استخر 8-9 تايي بيشتر ماشين نيست و من يك كامرو مي بينم به رنگ نارنجي تند مي خندم با خودم مي گويم” كدام زن ممكن است يك همچين ماشين جلفي سوار شه كه مال پسر سوسول هاست ؟”. دارم مي روم جلو كه يك اقايي كه داره جارو مي كنه به من مي گويد: خانم استخر امروز نوبت اقايان است .يك لحظه بهم شوك وارد مي شود  . مي گويم نه تا5/3 مگه نوبت خانمها نيست . مي گويد نه !       برنامه عوض شده . يكروز خانمها يكروز اقايان .

مي روم پذيرش .اقايي كه انجاست توضيح مي دهد كه براي رسيدن به برنامه جامع دارند امتحاني برنامه ها را عوض مي كنند . دلم ميخواهد .اخ اگه مي شد

مي ايم بيرون .مات شدم! ببخشيد من بروم لب چشمه چشمه خشك مي شه؟ اخه همان پنجشنبه پيش مارتيا با پدرش رفته بود استخر حالا بايد از شنبه برنامه عوض بشه .

زنگ مي زنم به خانم برادرم مي خواهم مطمئن بشوم امده خانه و سارا خوبه بهش مي گويم :سارا تو دلش گفته عمه خانم من را تنها مي گذاري حالا بهت نشان مي دهم !بعد من نتوانستم بعد از اينهمه سال بروم براي خودم دو ساعتي خوش باشم .

زنگ مي زنم به مامانم و بهش مي گويم استخر نرفتم خانه خاله ام بود و ازشان مي پرسم ناهار خانه خاله چي دارند تا اگر دوست ندارم بروم خانه خودمان ناهار بردام ( افشان شكمو ).

زنگ می زنم به شهرام و بهش می گويم اينهمه مي گويي برو استخر و بعد اينطوري می شه .

ديگه با موبايل موقع رانندگي حرف نمي زنم ( بازهم به وجدانم جواب مي دهم )

مي روم خانه خاله ام و انجا مارتيا را مي بينم با اشك توي چشمهايش كه موقع خواب مي خواسته بره پيش مامانش .

دلم مي گيره خوشحال مي شوم كه استخر برنامه اش عوض شده گرنه مارتيا بايد تا ساعت 4 صبر مي كرد تا من برسم و ... مي گويم خدايا شكرت.شکر

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 1:28  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا