|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
بارها و بارها شده که من مادرم و مارتیا را می گذارم پارک و می روم دنبال خرده کارهای عقب مانده و همیشه زیاد زندگی امان .
اما هر بار و هر بار ،شاید بارها ازش می پرسم: دوست داری با مامان برویم دنبال كارهاي من یا بروی پارک . خوب البته مسلم است که همیشه می گوید با مامان جون برم پارک . چند روز پیش هم داشتم جایی می رفتم و قرار بود مارتیا با مادرم بره پارک . بعضی وقت ها که قرار هم نیست برویم پارک تا از کنار پارک رد می شویم رو به مادرم می گوید: می خواهی مامانا مارا بگذاره پارك و بره کارش را انجام بده .
حالا همين چند روز پيش بعد از اينكه كلي ازش سوال كردم رو مي كنه به مادرم و مي گويد: مامانا مي خواهد ما را جا بگذاره .( احتمالا منظورش همان دودر است ).
چند روز پيش داشتم دي وي دي هاي دكتر هولاكويي را مي ديدم .گاهگاهي دوره مي كنم . (تولد تا سه سالگي )اقاي دكتر در بحثي در مورد بچه دوم تذكرمي داد كه به بچه ها نگوييد بچه در شكم من است چون بچه ها گمان مي كنند كه مادر بچه را خورده است .
حالا اين صحنه را تصور كنيد . دارم قربان صدقه پسرم مي روم و با اين جمله تمامش مي كنم: واي خداي من تو يك شكلاتي اخرش من تو را درسته قورت مي دهم .بلافاصله مارتيا البته با طمانينه نه مثل من با داد و بيداد و هيجان :
خوب من هم به دنيا مي ايم ( احتمالا همين جوري هم بچه ها فكر مي كنند كه مادرها بچه ها را قورت مي دهند .)
پسركم عكس يك غواص را ديده دريكي از كتاب هايش و مرتب در مورد غواصي و لوله هاي هوا ، مدل لباس مي پرسد و انقدردر مورد غواصي توضيح داده ام كه اطلاعات خودم هم بالا رفته !!!!!
مارتيا تا 15 را به زبان فارسي و تا 10را به انگليسي مي شمارد . كتاب هايش را بعد از يكي دوبار خواندن حفظ مي شود و مي تواند اسم كتاب هايش را هم بخواند .
از مارتيا مي پرسم: برويم پارك يا بستني بخريم . مي گويم امروز بايد يكي اش را انتخاب كني .
مي گويد : مي خواهي برويم پارك رو تاب بستني بخوريم؟ ( فكركنم هوشمندانه ترين جواب دنيا را داده نه ؟)
مارتيا:برويم يك ببر كوچولو بياريم ببنديم به تاب.( برادرم سگ هارابه پايه هاي فلزي تاب بسته
)
من :عزيزم اخه ببر از كجا پيدا كنيم ؟
خوب برويم جنگل بياريم .
مامان جنگل خيلي دور است .
خوب برويم همان جنگل ها كه ازشان گلاب گرفتيم ( ما يكي دو هفته پيش رفتيم نياسر و قمصر و خوب از بس انجا سر سبز است پسرم فكركرده انجا جنگل است و ببر هم پيدا مي شه ).
بحث كار است مادرم دوروز در هفته مي ره يك سازمان خيريه كه البته مال فاميل خيلي نزديك است و غير دولتي است و انجا كارهاي اداري انجام مي دهد . خوب بالطبع مارتيا انجا را كه يكبار هم رفته به عنوان دفتر كار مي شناسه . بحث كار است مي گويم مي خواهي مامانا بره سر كار و تو پيش مامان جان بماني .مي گويد : من پيش بابادا بمانم ؟مي گويم نه بابا خودش سر كار است .
مي گويد : مامانا بره سر كارمن تنها مي مانم .
( تمام بدنم به لرزه در مي ايد پس اين تفكريك كودك نوپا است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
گاهي جملات و اصطلاحاتي به كار مي بره كه من را به عنوان يك مادر ديوانه خودش مي كنه .نشستم روي مبل زور مي زنه بايد بالا چون من نشستم برايش سخته .مي گويد : كمكم مي كني بيايم بالا .
داريم با هم بازي مي كنيم با يك هزار پاي بزرگ كه يك صداي بوسه و بعد هم اي لاو يو داره . من مي خواهم اين هزار پا را بردارم كه پايش را مي كشم و چون مارتيا رويش نشسته قرچ پاره مي شه ( پوليشي است )
مارتيا : اه يك لنگه پايش را كندي !
بازهم با همان اي لاو يو ( اسمش را مارتيا گذاشته اي لاو يو ) داره شاخك هايش را بررسي مي كنه و معاينه اش مي كنه .مامانا ببين شاخك هايش را بايد باند ببندم كج و كوله شده ؟
رفتيم تو يك مغازه كه خيلي شلوغ است .مارتيا: واي چقدر اينجا شلوغ است برويم بيرون من كه ديگه نمي ايم اينجا .
نيمه هاي شب بين 24 و 25 ارديبهشت :مارتيا مرتب شب ها در خواب حرف مي زنه .يكباره خيلي متفكرانه مي گويد : اقا شيره اشتباه كرد من را خورد !!!!!!!!!!!
احتمالا پسرم اون موقع خواب مي ديده تو دل اقا شيره است .
شب ها پروسه خواب ما با اين دو كلمه شروع مي شود : ”عزيز من ”.
بعد من ( البته نخنديد ) تازگي ها احساس مي كنم بهتر است موقع خواب برايش كتاب نخوانم چون در تمام طول خواب ذهن نيمه هوشيارش در مورد كتاب فكر مي كنه و تا صبح خواب مي بينه مدتي است دارم سعي مي كنم تصويرهاي خيلي زيبا و خيالي بسازم كه مارتيا قهرمان اون است مثلا :(البته در گوشش زمزمه مي كنم )
عزيز من :
تو يك دشت خيلي خيلي بزرگ كه سبزه، تا جايي كه چشم كار مي كنه ،يك آهو يك آهوي خوشگل با چشم هاي ناز و سياه تو دشت، بين گلهاي ابي و زرد و قرمز داره بالا و پايين مي پره داري بازي مي كنه .اهو كوچولو اهو خوشگله تو بايد شادي كني ،تو بايد بازي كني ،تو بايد بالا بپري ،پايين بپري ،بين گلها تو سبزه ها و ......الي اخر كه در انتها مي گويم : اهو كوچولو اسمت چيه؟ مارتيا .
و اينطوري مارتيا به خواب مي ره (البته اگر خودش قصه بخواهد دريغ نمي كنم اما خودم پيشنهاد قصه نمي دهم . و به خيال مادرانه خودم كار بهتري از خواندن قصه كه ذهنش را درگير مي كنه انجام مي دهم . البته در طول روز قصه ها و شعرهاي زيادي مي خوانيم اما شايد شما هم قبول داريد كه موقع خواي سيل عظيمي از افكار و اتفاقات مي ايد به سراغ ادم و من سعي مي كنم كه يك تصوير شاد و رنگي بسازم و اينطوري مارتيا به خواب بده . حالا غرض از اينهمه پر حرفي اين بود كه بگويم مارتيا چند شب پيش كه خوابش مي اومد ،اوم به من گفت بيا به من بگو :” عزيز من ”.
من افشان :۳۰ماه ام نگاه کنید به بالای صفحه روز شمار تولد من را ببینید و باور کنید من افشان ۳۰ماهه شده ام .
کودکی هستم ۳۰ماهه که از تکرار و تکرار خواندن هیچ کتابی حتی داستان های نه چندان دلچسب خسته نمی شوم .گهگاه نفسم بالا نمی اید اما بازهم می خوانم .
من افشان : ۳۰ماه شدم .هرگز دوباره عاشق شدن را هرگز اینگونه زلال زیستن را و هرگز این گونه شاد بودن را نمی توانستم تکرارا کنم اگر ۳۰ماه پیش با یگانه فرزندم دوباره زاده نمی شدم .
هرگز نمی دانستم احساس مادرم را که چرا حتی وقتی به دانشگاه می رفتم گاه گاهی شبها به اتاقم می امد . زیر گلویم را می بوسید و شب به خیر میگفت . اگر ۳۰ماه پیش به دنیا نمی امدم .
هرگز نمی توانستم به این خوبی کودکی و خاطراتش را به یاد بیاورم اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
هرگز نمی توانستم به این خوبی دنیا را از دریچه دید دیگران ببینم اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
هرگز نمی توانستم به این پاکی زندگی کنم اگر کودکی پاک و معصوم و زلال مثل اب چشمه کنارم نبود .
هرگز نمی توانستم دوباره خط خطی کنم روی کاغذ با روشن ترین رنگ ها اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
هرگز نمی توانستم دوباره به مهد کودک بروم حتی برای دوساعت اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
هرگز نمی توانستم دنبال هیچ معنا و مفهوم و تئوری نباشم و کتابی بخوانم یا فیلمی ببینم اگر ۳۰ماه پیش دوباره متولد نمی شدم .
هرگز نمي توانستم اينگونه خشمم را كنترل كنم اگر 30ماه پيش دوباره متولد نمي شدم .
یادتان هست نوشتم روزی که: مادری ام مبارک .
امروز من ۳۰ماه است دوباره متولد شده ام (چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۹ صبح )
جایی سالها پیش شعری نوشته بودم(حدود ۱۷ سال پیش ) که اخرش با این مضمون تمام می شد .
"تو رفتی و مرا رها کردی میان پیله تنگ تنهایی "
حالا انگار بعداز سالها ان پیله را باز کردم انگار از کرم بودن جدا شده ام پروانه شدم.
پرواز می کنم و لا لا لا لا کنان بال می زنم . انقدر شاد که برای خودم هم لالایی می خوانم انقدر که حتی وقتی تنهایی رانندگی میکنم از قضاوت دیگران نمی ترسم . همان اهنگ هایی را گوش می دهم که مارتیا گوش می دهد تا باز هم بیشتر و بیشتر با کودکی ام مانوس شوم.
حس خوبی است حس قشنگ ساده زیستن هرگز نمی توانستم اینگونه ساده باشم .اگر ۳۰ماه پیش دوباره متولد نمی شدم .
شاید هرگز نمی توانستم مدتها بین اسباب بازی ها و کتاب های حسنی گشت بزنم .حالا با افتخار می توانم بگویم من ۳۰ماه ام و از دیدن همه اون کتاب ها و اسباب بازی ها و مداد رنگی ها و ... سیر نشوم .
شاید هرگز نمی توانستم مزه واقعی دنیای کودکی را بچشم اگر دوباره متولد نمی شدم من افشان ۳۰ماه ام .
هرگز و هرگزبا اينهمه تعبیر زیبا و ساده و عارفانه از همه پدیده ها و موجودات را دوباره و دوباره در زندگی ام نمی شنیدم اگر بازهم متولد نمی شدم .
هرگز نمی توانستم با خمیر انقدر ساده و یک تکه یک کله با کلاه و چشم و ابرو بسازم خودم بخندم و کودکی دیگر را هم بخندانم و از خنده های مستانه ام هم خجالت نکشم اگر ۳۰ماه پیش دوباره متولد نمی شدم .
من نمی توانستم هرگز نمی توانستم اینگونه عاشقانه به صورت و دستان کسی بوسه بزنم انهم د رملا عام و خجالت نکشم اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
نمی توانستم در خیابان و بیابان و سفر دست بزنم بلند بلند شعر بخوانم ادا در بیاورم و خجالت نکشم اگر ۳۰اه پیش دوباره متولد نمی شدم .
من هرگز نمی توانستم لکه تخم مرغ خام را روی موکت ببینم که چطوری رد باقی می گذارد و هر روز به تولبخند می زند !
من هرگز نمی توانستم بفهمم که می شود شربت البالو را با ماست و میگو قاطی کرد و خورد !!!!!!!
من هرگز نمی توانستم به زبان بودی* صحبت کنم .
اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم نمی توانستم به خودم بقبولانم که می شود با جارو با قورباغه ها بازی کرد.
اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم نمی توانستم بفمم چطوری زبان ادم ها مو در می اورد و چطوری است که دهان ادم کف می کنه .
این جز محالات بود که من بتوانم با قاشق به جای چنگال هندوانه بخورم .
و هرگز نمی توانستم تا این درجه صبر تحمل و بردباری را تجربه کنم اگر ۳۰ماه پیش متولد نمی شدم .
پس دوباره بزرگ شدن چه خوب است .چه خوب که اینبار نه سرسری که با دید باز به این کودکي نگاه می کنم دارم دوباره مزه مزه اش م کنم بدون اینکه عجله ای برای بزرگ شدن داشته باشم . اینبار انقدر عاقل شده ام که بدانم دنیای کودکی دنیای شادی ها و بازی ها و پاکی ها است . دیگر اینبار بر عکس دفعه قبل عجله ای نیست تا بزرگ تر باشم و بزرگ تر .دیگر گمان نمی کنم بزرگ می شوم براي خودم کسی می شوم .هرکس که باشم درکودکی ام خواهم بود .چه خوب كه به خودم فرصت اين بزرگ شدن را داده ام چقدرخوشحالم كه بازهم كودكي مي كنم . چقدرخوشحالم كه فهميدم بايد اينبار چه بكنم .
پس افشان ۳۰ماهگی ات مبارک .
مارتيا 30ماهگي ات مبارك ممنون از تولدت پسرك من .
* زبان بودي كه اسمش هم اختراع پسرم است . گاهي كلمات كاملا موزون اما نا مفهومي مي گويد كه ادعا مي كند به زبان بودي است .
اول از همه بگويم من اصفهان هستم و اين اينترنت ديال اپ اينجاانچنان اعصابي از من خرد مي كنه كه نگو نپرس و وبلاگ همه را مي خوانم و اگر بخت با من يار باشه كامنت كوچولويي هم مي گذارم اما نه درحدخواسته ام .
خلاصه اينكه روزگار مي گذره و ما همچنان به فكريم تا به طريقي از اين مخابرات اينترنت اي دي اس ال بگيريم و همچنان ناموفق .
واز پسركم ، كه اينجا فقط براي او است .
بازهم مثل هميشه از شيرين زباني هايش و ...
صحنه اول :
داريم مي رويم سوپر .ما وقتي اصفهان باشيم بخواهيم هر خريدي انجام بدهيم معمولا از دوتا سوپر خريد مي كنيم .. يكي اشان به خاطر اينكه هميشه پمپرز سايز 6 و دستمال مرطوبش را داره بيشتر مي رويم سراغ اون .
البته هر سوپري كه برويم هر چقدر بزرگ و تو در تو باشه مارتيا در اولين فرصت يخچال بستي ها را پيدا مي كنه .
وارد سوپر مي شويم .مارتيا يكراست مي رودسراغ فريزر بستني ها كه دراين سوپر ايستاده و شيشه اي است .رد مي شود و خيلي معمولي به پدرش مي گويد : بابا شما اينجا چيزي لازم نداري ؟
بابا : نه
باشه برويم .
خريدمان تمام شده و شهرام رفته دم صندوق ( مارتيا احساس كرده كه وقت تمام است و ما هم تعارفي براي بستني نكرديم )
مامانا من از اين بستني ها بردارم .
--دوست داري ؟
بله
--خوب بردار زود برو بده بابا داره حساب مي كنه .
بستني را از فريزر بر مي داره وسريع مي ره به طرف صندوق و همينطور كه از من دور مي شود مي گويد: اخه من عاشق بستني ام .![]()
صحنه دوم :
داريم با شهرام حرف مي زنيم از من مي پرسه ديگه كاري نداريم برويم خانه؟ مي گويم نه برويم .
مارتيا تو صندلي اش نشسته . مي پرسه داريم مي رويم خانه ؟
بابا : بله شما جايي كار داري ؟
كمي فكر مي كنه و مي گويد : بله لطفا جايي كار دارم !
با اينكه من و بابا تا ته مكالمه را از حفظيم بازهم ادامه مي دهيم .
خوب عزيزم كجا كار داري .؟
لطفا يك سوپر كار دارم ،بستني لازم دارم . ![]()
و اين پروسه دقت نظر و حساب شده عمل كردن انگار مختص پسرك من است نه جيغ مي زنه نه داد از بچگي اين طوري بود .
مثلا وقتي مي خواست جايي بره با يك لحن خيلي قشنگي مي پرسيد : مي خواهي برويم پارك بادي .همان كه با بابادا رفتيم اره مي خواهي برويم ؟
صحنه سوم :
دارم كتاب مي خوانم اگر خواندن فقط 80 صفحه از يك كتاب بعد از 20روز دست گرفتنش براي يك مادر گناه نباشه .
خانه مادر جان و مارتيا ساكت است انطرف اتاق داره دست هايش را مي مالد روي ميز و من خوش خيال گمان مي كنم كه دوباره يك ليوان اب از مادر بزرگ به بهانه خوردن گرفته و داره با اون اب ميز را به قول خودش تميز مي كنه ..
--مارتيا چكار مي كني عزيزم ؟
دارم ميز را مي شورم .![]()
--اهان
مي بينم بوي خوبي مي ايد .يك عطر بخصوص اشنا !!!!![]()
مي روم جلو مي بينم دستش را داره مي كشه روي ميز و اون مايع كه خيال مي كردم اب است بيش از اندازه غليظه !!!
--مامان اين چيه ؟
شامپو !دارم ميز را باهايش تميز مي كنم !![]()
تا مي ايم بفهمم دوتا ميز را باشامپوي غليظ شسته .
فردايش مي اييم با ها بازي كنيم،مي بينم پشت كاميونش يك مايع چسبنده هست تا مي ايم سلول هاي خاكستري را به كار بياندازم رايحه شامپو را حس مي كنم مامان اين چيه شامپو است يادم مي ايد بطري شامپورا از پشت كاميون برداشتم، حتي چرخ هايش هم كثيف است. فكر كنم كه بار شامپورا پشت كاميون خالي مي كرده و از اونجا به ميز ها انتقال مي داده، بميرم براي مادرم نمي دانم ديگه كجاي خانه را با شامپو شسته كه من نفهميدم و همين روزها كف مي كنه . ![]()
صحنه چهارم :
مثل بچه ادميزاد نشسته ام روي مبل مي ايد پشتم و كليپسم را باز مي كنه انقدر تازگي ها وارد شده كه حتي يك مو هم كشيده نمي شه .
بعد با موهايي كه تازه شانه ها را رد كرده اند . شروع به بازي مي كنه .
--مامان اخ دردم مي ايد چكار داري مي كني ؟
دارم با موهاي مامانا رخت مي شورم
( يعني ديگه نمي دانم اين را ازكجا ياد گرفته اگر من بفهمم كي بهش اين اصطلاح را ياد داده )
خيلي خوشگل موهاي من را خشك و خشك چنگ مي زنه .
چند دقيقه بعد مي ايم تكيه بدهم چون از مبل رفته پايين و شستن رخت هايش با موهاي من تمام شده ![]()
--اخخخخخخخخ يك چيزي مي ره تو كمرم .
خوب ادم عاقل( اشاره به خودم ) همان كليپس است كه از موهايم در اورده و زده به بلوزم .
صحنه پنجم :
مارتيا را با مادرم بردم پارك و مي خواهم بروم دنبال چند تا خرده كار .
از مهد كودك بچه ها را اورده بودند پارك كه به نظر مهد خوبي مي امد و بچه ها به نظرم خوب بودند و مربي ها هم مهربان .
مي پرسم مي بينم همان مهدكودكي است كه من جز گزينه هاي بازديدم انتخاب كردم . مارتيا مدتي به بچه ها خيره مي شود و بعد مي رود. مي روم مي پرسم ببينم بچه ها را از چه سني قبول مي كنند مي شنوم چهار سال اه از نهادم بر مي ايد .
توي خانه براي مارتيا از خاطرات مهد كودكم تعريف مي كنم و سعي مي كنم با خاطراتي كه از نقاشي روي ديوار ها و باغباني و كاشتن تربچه دارم سر شوق بياورمش . دست اخر مي پرسم دوست داري بروي مهد كودك ؟
نهههههههه ( انقدرقوي و محكم كه ديگه حرف نمي زنم )![]()
صحنه ششم :
از بيرون امديم خانه و من صدايم را مثل بچه ها كردم و دارم با مارتيا حرف مي زنم (.تصمصم دارم در صورت پيدا كردم مهد عالي و نمونه اي كه بچه هاي 2.5 ساله را بپذيرد و البته بچه هايي كه هنوز پوشك دارند يكماه الي يك و نيم ماه ديگر بگذارمش مهد )
پس از هر فرصتي استفاده مي كنم و اسم مهد را پيش مي كشم .
واي زود باش زود باش پسر كوچولو بايد لباس هايت را در بياري و دست هايت را بشوري .
بايد تميز بشه ، تا غذا بخوري .
بايد بزرگ بشوي ،تا بتواني بروي مهد كودك .
واي خداي من، مهد كودك، بازي، شادي، خمير بازي ، نقاشي، واي چه عالي .
زنده باد مهد كودك زنده باد مهد كودك ( و هنوز هم همان لحن بچه گانه را حفظ كرده ام )
مارتيا : زنده باد دانشگاه
( دقیقا با همان لحن من )
اين يعني اينكه بچه من دوست داره بره دانشگاه و مهد را دوست نداره .
صحنه هفتم :
مارتيا با پدرش رفته استخر .
بابا دا ، برو شنا كن من پشت سر اين اقا كچله دارم بازي مي كنم .
( البته با صداي بلند )( من از اون اقا معذرت مي خواهم اما وقتي پسرم با اين واژه اشنا شده يكباره به كار مي بره دیگه )
صحنه هشتم :
بابا شهرام داره سه روزه می ره ماموریت تبریز .
مارتیا شما چیزی تبریز نمی خواهی ؟
من شکلات تبریز احتیاج دارم .
صحنه هميشگي
من يك مادر عاشق كه پسركم را به اندازه همه دنيا دوست دارم شب ها قبل از خواب انقدربازي مي كنيم و مي خنديم كه پسركم موقع خواب تقريبا بيهوش مي شود و تا صبح يك سر مي خوابد .هيچ صدايي از صداي خنده هايش دلنشين تر نيست و هيچ صحنه اي از ديدن خنده هاي كودكانه اش زيبا تر نيست .
قهقه هاي مستانه اش موقع بازي و قلقلك و شوخي بهترين عالم است .
كوچولوي زيباي دوست داشتني، دوستت دارم .
می شه زن باشی و بغض راه گلوت را نبنده .
می شه حتی مرد باشی و گوشه چشمت تر نشه .
اصلا می شه انسان باشی و از ته دل آه نکشی .
نمی شه من که نتوانستم من که یادآوری اش بند بند وجودم را می لرزانه من که فقط در کسری از ثانیه خودم را جای اون مادر گذاشتم و قلبم پاره پاره شد .
من که لحظه ای تصور کردم که پسرک از اغوش پر مهر مادر جدا شده و سوختم .
نمی دانم چه سر نوشتی در انتظارش است اما میدانم هر چه هست آغوش مادر چیز دیگری است .
بعد لعنت فرستادم به سازمان و دولت و .. هر چه متولی است .
چرا در این کشور سازمانی نیست که انسانهای نیازمند را به کسانی که تمول دارند معرفی کند .
و انهایی که خواهان فرزند را به کسانی که قدرت نگه داری فرزندشان را ندارند .
می اندیشم ان مبلغی که من هر ماه به ان سازمان خیریه کمک می کنم و می توانست امیر علی را در اغوش مادر و پدر نگه دارد .
بخوانید كودكم را دوست داشته باشيد و قضاوت کنید: هر که دندان دهد نان دهد .؟؟؟؟؟؟؟؟
این چه سیاستی است که اینروزها مرتب و مرتب می شنوم . ؟
پس چرا هیچ سازمان و مقامی از امیر علی و پدر و مادرش حمایت نکرده است ؟
و می لرزم . ایا کسی امیرعلی را موقع شیر خوردن ناز می کند تا شیشه را بگیرد ؟
پیش نیاز :بابت اینکه چشمتان از خواندن پستم ممکن است درد بگیره معذرت می خواهم اما اخرش عکس داره و دلتان باز می شه .
اول از همه بگویم که خودم می دانم که این پست منتقدان بسیاری داره البته من با همه انتقادها با روی باز برخورد می کنم اما از اونهایی که مذبوحانه تو وبلاگشون مطلب می نویسند اصلا خوشم نمی اید بهتر است که به خودم همه انتقادها گفته بشه .
و چند تا مطلب هست که همیشه گفتم اما بازهم می گویم برای اینکه سوء تفا همی پیش نیاید .من نظر روانشناسان را قبول دارم خیلی هایشان و از ایرانی ها بالطبع دکتر هلاکویی را .خیلی هم ارادت دارم و سعی هم می کنم که رفتارم با مارتیا را با شیوه های اقای دکتر هماهنگ باشه .
اما چیزی که خیلی مهمه این است که علی رغم ارادت من به روانشاناسان مطمئنم که نمی شه یک نسخه واحد برای همه پیچید چون مسلما به تعداد ادمها روحیات متفاوتی وجود دارد. چیزی که مهم است دانستن کلیات است .
مثلا اقای دکتر می گوید که بچه ها از سن 5 ماهگی باید 5-4 ساعت پشت سر هم بخوابند پس می شه اتاقشان را از پدر و مادر جدا کردند و بعد هم راه حل هایی هست که کودک دیگه موقع شب شیر نخوره که مربوط به بچه هایی است که با شیر خشک تغذیه می شوند . من از شما که شیر خودتان را به بچه ها دادید می پرسم چند نفر از شما کودکتان در سن 5 ماهگی 4 ساعت مدام می خوابید ؟
من که نتوانستم و ندیدم و مارتیا هم که همکاری نکرد . انچه با پزشکان صحبت کردم گفتم و گفتم فقط شنیدم :هر وقت شیر خواست در اختیارش بگذارید برای شیر مادر ما فرمول و زمانبندی نداریم .
و اما د رمورد بحث شیرین استقلال بچه هادر خواب :
مدت هابود می خواستم بنویسم اما تنبلی به من اجازه نمی داد تا اینکه دیدم مامان هوچهر کوچولو در مورد مشکلش نوشته من از خودم و تجربیاتم می نویسم بعنوان یک مادر و مادر یک فرزند تجربه خودم را نه چی دیگر را .
من هم به همان دلایلی که گفتم مارتیا را از خودم جدا نکردم .شاید یادتان باشد قبلا گفتم اتفاقا من سرسخت طرفدار جدا بودن جای خواب بچه ها بودم . از بدو تولد مارتیا جدا می خوابید من تو اتاق مارتیا یک تخت گذاشته بودم و انجا می خوابیدم . تا 5 ماه و امیدوار بودم که با ادامه این راه برای بزرگ شدنش مشکل ندارم .دقیقا هر چه بزرگتر می شد بیشتر و بیشتر بیدار می شد و من شبها از زور خستگی دوبار نزدیک بود که بروم توی ویترین با بچه ای که به بغل داشتم .
اخرش به این نتیجه رسیدم که تا کاری دست خودم و بچه ندادم باید به این روش پایان بدهم .واقعا ممکن بود با ادامه روش یک بلایی سر من و مارتیا بیاید .
پس برگشتم تو اتاق خواب خودمان با مارتیا . (فاتحانه و با جلال و جبروت ).![]()
![]()
![]()
این روش ادامه داشت تا از شیر گرفتمش .بعد از دوسالگی اش مرتب مادرم تذکر می داد که بارها و بارها تو مقالات علمی خوانده به هیچ وجه بچه را بعد از دوسالگی در رختخواب خودتان نخوابانید
مادرم مرتب بچه های فامیل را مثال می اورد که نتوانستند وقتی حتی کمی سنشان بالا رفته بود اتاقشان را جدا کنند .
التبه فکر نکیند ما هیچ تلاشی نکردیم .تلاش کردیم اما ترجیح می دادیم که همکاری مارتیا را صد در صد داشته باشیم و نمی خواستیم اصلا و ابدا اذیت بشه .برای اینکه دوست نداشتیم روش هایی را که بچه چند شب متوالی گریه کنه تا عادت کنه به نظر من بچه عادت نمی کنه مجبور می شه که بپذیرد .من و شما هم که بزرگسال هستیم هنوز وست داریم گاهی پیش مادرهایمان بخوابیم و باهایشان حرف بزنیم بعد یک بچه یکساله و یا کمتر چه توقعی هست .
همان طور که خیلی از مامانها در این روش موفق نبودند چون بچه ها توانستند میزان ناراحتی اشان را ابراز کنند و اصولا این هم یک استرس به حساب می اید که ما بچه ها را در شرایطی که خودشان امادگی ندارند وادار می کنیم که شرایطی را بپذیرند .
چند بار اینکار را کردیم اما مارتیا مرتب بیدار می شد و البته شیر می خواست شیر می خورد بیدار می شد شهرام می گذاشتش تو تختش و دوبار 10 دقیقه بعد همان برنامه تکرار می شد تا جایی که بعد از چند بار بیدار شدن شهرام می خوابید و ... .
حتی مدتی هم تختش را اوردیم تو اتاق خودمان اما اون روش هم نتیجه نداد .
خلاصه اینکه مادرم مدتی بود که مرتب حرفش را برای جداکردن اتاق مارتیا تکرار می کرد .قرار بود بیاید منزل ما و از قبل ازمارتیا پرسیده بود که چی دوست داری بخرم ماشین یا عروسکی که حرف بزند و مارتیا عروسک را انتخاب کرده بود .. مادرم امد و عروسک را که قصه می گفت اورد و مارتیا بسیار دوستش داشت . اسمش را ترنج گذاشتیم و مادرم همان شب به مارتیا گفت : که ترنج شب جایی را ندارد که بخوابد و باید توی تخت خودت و با خودت بخوابانیش مارتیا هم که روزهای اول اصلا و ابدا از ترنج جدا نمی شد قبول کرد. مادرم شب رختخوابش را در اتاق مارتیا انداخت و شب اول گذشت .فردا شب گفت مامانم بیاید و شب بعد بابا .خلاصه چند شب اینطوری سپری شد تا اینکه عادت کرد و ما اصلا توی اتاقش نمی خوابیم فقط می خوابانش روی پایم و بعد می رود توی تختش .
البته شبها بیدار می شود اما نه زیاد گاهی اصلا بیدار نمی شود و وقتی بیدار می شود من می روم و می نشینم پای تختش و از لای ضربه گیر ها دستم را می برم تو تا بخوابد گاهی هم خودش می گوید که نمی خواهد روی پای من بخوابد .من صندلی می گذارم قصه می گویم دستش را می گیرم تا بخوابد البته این روش خیلی زمان می برد .همان جوری روی پایم هم گاهی یکساعتی بیدار است .
من گمان می کنم بچه ها باید به سن پذیرش هر چیزی برسند .سن جدا کردن اتاق خواب ,دستشویی رفتن ,رفتن به مهد کودک برای هر بچه متفاوت است . پس قبل از اینکه گمان کنید دارد دیر می شود بیایید خوب بفهمیم که ایا بچه ها اماده اند یا نه .
یادتان هست من مارتیا را قبل از یکسالگی زیاد بغل می کردم .همیشه نظرم د رمورد کسانی که می گفتند بغلی می شوند این بود که انسان ها خودخواهی هستند برای اینکه نیاز های بچه را درک نمی کنند .حالابرای اینکه دو دقیقه در بغلم بنشیند باید التماسش کنم .
حالا می گویم که بچه ها تا 18 سالگی در تخت شما نمی خوابند .حمایت عاطفی اتان را دریغ نکنید .من مطمئنم که دیر یا زود شش ماه دیرتر یا زودتر از شما جدا می شوند . همان طور که به قول شایلی با پوشک به دانشگاه نمی روند .
البته لازم نیست بگویم که من و باباشهرام چقدردر دوسال لگد خوردیم توی خواب و از جا پریدیم چشم . بینی و پهلو و صورت و همه جا .البته الان مارتیا بسیار صاف تر و ارام تر می خوابد در تخت خودش .
آسای عزیز لازم نیست خودت را سرزنش کنی .هوچهر دختراست و عاطفی تر پس بگذار ارام ارام عادت کند .
اما وقتی قرار است چند شبی میزبان عزیزی باشید فرصت خوبی است برای اینکه اینکار ابطور کامل عملی کنید .
و اما شبی هم وجود دارد مثل دیشب : مارتیا ساعت 12 خوابید خیلی زود خوابش برد و شهرام هم بادی به غبغب انداخت که من بردمش پارک امروز خیلی خسته شد . ساعت از 1.5 گذشته بود که بیدار شد .!
من شبها مدتی استکه دیر می خوابم 2 یا 2.5 و گاها 3 خوابم نمی برد .اما دیشب خوابم می امد و 12.5 بود که به خواب رفتم .خوابم بسیار عمیق بود .هر شب با حرف زدن های مارتیا در خواب که گاهی بلند نیست بیدار می شوم.
مارتیا صدا کرد:می خواهم بیایم بیرون .دفعه اول شنیدم اما همچنان خواب بودم دفعه دوم که گفت شهرام بیدار شد و سریع رفت بیرون .
من هم انگار همه سلول های تنم یک به یک ولوشده بودن روی تخت و چسبیده بودند به تشک .به زحمت بلند شدم که دیدم کا ربالا گرفته و شهرام مارتیا را از تخت اورده بیرون . عصبانی شدم که چرا مارتیا را از تخت بیرون اورده .که شهرام گذاشتش تو تخت و اون هم دیگه کوتاه نیامد که من را بیارید بیرون و من خوابم نمی اید .
خلاصه من به شهرام گفتم که نباید از تخت بیرونش می اوردی و باید همان جا تو تخت ارامش می کردی و گفتم خودت نگهش دار و رفتم خوابیدم البته خوابم نبرد . و مارتیا هم بیدار بود شهرام بالشش را برد و دوتایی با هم کف اتاق خوابیدند . مارتیا هم مرتب حرف می زد .مثلا یکبار شنیدم که گفت : شلنگ سفیده به من اب پاشید من را خیس کرد و ... و چون می دید بابایش جواب نمیده و داره چرت می زنه می پرسید :شنیدی ؟شنیدی ؟خلاصه بعد هم هوس کرد بیاید سراغ من به بابایش گفت من بروم مامانارا ببینم و بیایم .تو همین جا بخواب من الان می ایم . امد دم درب اتاق ایستاد مدتی من را نگاه کرد و د رتمام مدت هم داشت با سقش صدا در می اورد و بعد رفت خوابید . البته اصلا تو اتاق نیامد من فکر کردم الان است که بیاید بگوید می خواهم پیشت بخوابم اما نگفت .
مدتی که گذشت به بابایش گفت تو برو تو تخت بخواب من همینجا می خوابم (البته بعد شهرام برایم تعریف کرد که یکبار هم با هم دوتایی رفتند تو تخت خوابیدند .) تصور اینکه یک مرد صد و هشتاد وخورده ای سانتی متری با یک بچه چوری تو تخت کودک خوابیدند خیلی خنده دار است تازه تختی که نرده دارد و بالا رفتن ازش هم خیلی سخته .
خلاصه مارتیا بابا را فرستاد تو تخت و بعد توی اتاق دراز کشیده بود .هی بلند می شد و میرفت تو هال و برمی گشت یک خورده می خوابید و دوباره. من . شهارم هم زیر زیرکی می خندیدم . گاهی هم می امد دم درب اتاق ما را نگاه می کرد فقط هم چراغ راهرو روشن بود .
چیزیکه خوشحالم کرد این بود که اصلا پا تو اتاق ما نگذاشت .نمی دانم شاید اتفاقی بوده .شاید هم فهمیده که انجا اتاق خواب ما است . ؟
خلاصه باز هم بابایی بیدار شد و با هم رفتند تو پذیرایی و مرتب صدای حرف زدنش می امد بابا دوتا پتو مسافرتی را انداخته بود زیر وروی خودشان و مارتیا هم مرتب حرف می زد .من رفتم بهش گفتم :مارتیا چه خبره اینقدر حرف می زنی من نمی توانم بخوابم بابا نمی توانه ببین هاپی ها (سگ ها داشتند پارس می کردند )را هم از خواب بیدار کردی الان نارحت شدند می گویند نی نی هایمان نمی توانند بخوابند بسه دیگه .
برگشتم تو اتاق و دیگه صدایش نیامد .البته من رفتم داشت رو مبل برای خودش بازی می کرد .گفت : خوب امدم ببینم چی رو مبله ؟
فردا بابا شهرام گفت که ان موقع که من رفتم و بهش گفتم بخوابه نخوابیده و داشته یواش یواش با شهرام حرف می زده تا ساعت 5.
من هم که بابت ان جدا کردن سلول های بدنم از تشک بدن دردی داشتم که نگو .خلاصه شب به یاد ماندنی بود .بچه است دیگه .فردا به گفتم چرا دیشب نخوابیدی ؟گفت :خوب خوابم نمی امد دیگه .
یک موضوع خنده دار هم بگویم و بعد عکس ها :شهرام دیروز که مارتیا را برده پارک تعریف می کنه می گوید :دوتا پسر بچه حدود دوم یا سوم دبستان با هم توی پارک حرف می زدند که یکی از اون یکی پرسید :تو دوست دخترداری ؟
--نه
چه بی کلاسی من که باهات دوست نیستم .۶۰درصد دوستی ام را باهات کاهش می دهم فقط ۴۰درصد باهات دوستم .![]()
یاد مقاله اشاره شده در پست قبلی افتادم .
عکس ها توضیح دارد .
دلم برای پرنسس کوچولویمان تنگ شده فردا می روم اصفهان اما رفته مسافرت و من نمی توانم ببینمش شاید تا من برمی گردم هم نیاید .برادرم می گفت دیگه غش غش می خنده . ![]()

مارتیا قبل از خواب

مارتیا در میمند شیراز

و دوست عزیزی که در مورد مهد کودک و حرف های دکتر پرسیده بودید .اگر اقای دکتر هلاکویی هم از کیفیت مهد ها ی ایران خبر داشت این توصیه را نمی کرد ایشان کلی صحبت می کنند. مهد های ایران هر چه دیرتر بهتر .
پست پی نوشت دارد .(جدیداضافه شده )
در واقع داریم یک جور رکوردشکنی می کنیم . برای همین است که من اینجامعروفم به زنی که هیچ وقت تو خانه اش نیست وراستش تا حالا سه هفته اینجا نبودم البته تنها یعنی ممکن است قبلا به سه هفته رسیده اما لااقل یکی دوهفته مامانم پیشم بوده .
مارتیا هم حسابی دلش برای مادر بزرگ و خانه مادری و .. تنگ شده . دیروز می گوید : می خواهی به مامان جون زنگ بزنیم بگوییم بیاید اینجا بعد من بروم زیر لحاف قایم بشوم وقتی اومد من را پیدا کنه .
چون ما یک بازی داریم : می رویم زیر لحاف قایم می شویم و بعد میو میو می کنیم و بعد هر کس که بیاید با لحاف می پریم سر و کولش و می گوییم هورا افتادی توی تله ما .
بهش می گویم پسرکم اخه مامان جون خیلی دوره و نمی توانه به این راحتی بیاید باید از چند روز قبل بلیط بگیره و برایش توضیح می دهم که تا پنج شنبه می رویم خانه و البته به خودم هم اینطوری امیدواری می دهم .
دارم روی پاهایم می خوابانمش : برایش قصه می گویم ,شعر می خوانم, اما چراها و سوالات بی پایان تنهایش نمی گذارند ساعت از ۱۲.۵ هم گذشته بهش می گویم: مامان مارتیا من خسته ام !اگر خوابت نمی اید برو تو تختت من هم بروم بخوابم ,بعد خودت بخواب . ![]()
می گوید : نه نه می خوابم .
دوباره برایش شعر می خوانم انقدرمی خوانم تا بخوابه .بعد بلندش می کنم و می گذارمش تو تختخوابش .
بیدار می شود می گویم بخواب مامان من اینجایم دستت را می گیرم تا بخوابی .
در کمال تعجب می گوید : برو بخواب خسته ای ![]()
می گویم باشه می روم بگذار تو بخوابی بعد می روم .
اینبار با صدای بلند تری که لحن اعتراض امیز داره می گوید: مگه نگفتی خسته ام خوب برو بخواب دیگه ![]()
قلبم سرشار از عشق می شه از بزرگی اش از احساس خوبش از احساس مسئولیتش و از همه جیز دلم می خواهد گریه کنم دلم می خواهد داد بزنم و بهش بگویم دوستت دارم تا همه عالم و ادم بدانند .
بند بند دلم می لرزه .یادم می آید که یک مادرم. یادم می آید مادر بودن خیلی خوبه ,خیلی خوب انقدرکه هیچ مردی نمی توانه این را بفهمه .انقدر که ترجیح می دهی از همه چیز بگذری .
برای همین است که گاه اصلا بی خیال همه چیز می شوم بی خیال ادامه تحصیل, بی خیال کار و بازار کار و اجتماع .گاه می گویم من را همین عشق بس است . تا چهار سالگی اش .( البته تصمیماتی برای مهد پاره وقت دارم اما نه برای تمام وقت تا وقتی مارتیا ۴ ساله بشود البته این تصمیم من است در حال حاضر ممکن است در اینده تغییر کند . )![]()
حرف زدن های پسرکم که هیچ توصیفی احتیاج نداره .دارم می خوابانمش .توی تاریکی احساس می کنم نفس هایش منظم شده و چون تکان نمی خوره دیگه خوابیده .
سرش را بر می گردانه و می گوید :باورت می شه تو گلاب فروشی یک موتور بود . (پنجشنبه ۲ اردیبهشت رفتیم میمند شیراز و انجا مارتیا کارگاه های گلاب فروشی را دیده )
اره مامان خودم هم دیدم .
-برای چی بود ؟؟؟؟
اینطوری دوباره سیکل سوال و جواب شروع می شه و روز ا زنو روزی از نو .
دلم نمی اید به سوالاتش جواب ندهم دلم نمی اید به سوالاتش بی توجهی کنم هر چقدر که از ساعت ۱۲ هم گذشته باشه . دلم نمی اید می دانم همه ما موقع خواب خیل عظیم سوالات و فکرها و خاطرات به مغزمان هجوم می آورند .
کلماتی مثل شاید , باورت می شه , فکرکنم , البته وبه نظر تو ... را که در محاوره ای روزانه استفاده می کنه .همه و همه من را غرق در عشق می کنه .
بعد ازظهر داریم با هم می خوابیم .
-مامان تو پارک بادی پمپ باد بود !
اره عزیزم می دانم دیده ام .
-برای چی بود؟
توضیح می دهم .
-چرا شبها خاموشش میکنند؟
توضیح می دهم
-چرا پمپ دارند ؟
توضیح می دهم
-چرا برق مصرف میکند ؟
توضیح می دهم .
-و پمپ برای چی بود ؟
پسرکم را صبح ها می نشانم روی اپن با هم شیر موز درست می کنیم . مراحل درست کردن شیر موز را بهش یاد می دهم . می خواهم بداند از حالا هر چیز را تجربه کنه و یاد بگیره .بعد به خاطر همین کار درست به اندازه نصف استکان شیر موز می خورد .
داریم سه تایی بازی می کنیم من به مارتیا : مارتیا می دانی من عاشق کی هستم ؟
-آره نی نی مارتیا
می دانی بابا عاشق کی است ؟
-آره مامانا ![]()
![]()
و دیگر اینکه هزار بار در روز من را شگفت زده می کند نمی دانم درسر کوچکش چه می گذرد نمی دانم من به عنوان مادر چقد رتوانایی رفع نیازهای معنوی اش را دارم . نمی دانم این عشق تا کجا وسعت پیدا می کند .امروز به قامت کوچکش نگاه می کنم که از پدر می خواهد برایش اب بیاورد و حتمااز روی اپن به دستش بدهد دلم غنج می رود .از داشتنش خشنودم .انقدرخشنود که هرگز در زندگی ام نبوده ام . از مادر بودن به خود می بالم . هر روز به روزهای پیش که نگاه می کنم به خودم می خندم که گمان می کردم دیروز عاشق ترین بودم .من امروز عاشق ترینم .
پ.ن۱: درمورد نظر گلی جان که می دانم بسیار هم درست است باید بگویم همین کار را می کنم گاهی بدون اینکه جواب بدهم ازش می پرسم نظر شما چیه ؟
اما موقع خواب نه نمی خواهم ذهنش بیشتر و بیشتر درگیر بشه .
پ.ن۲ : مدتهاست می خواهم در مورد مهد های ایران بنویسم .به کل منکر مهد ها نمی شوم .اما می دانم که مهد های ایران ایرادات بیشماری دارند .انقد رکه نمی شه ازشان چشم پوشی کرد حالا شما بخوانید قسمتی از مقاله روزنامه جام جم مورخ ۶ اردیبهشت :
تاكيد وزير كشور بر ترويج فرهنگ اسلامي در مهدكودكها هم از جمله مواردي بود كه محمد نجار در پاسخ به پرسش يكي از مديران كل امور بانوان استانداري از آن سخن گفت.
وزير كشور در اين باره به همكاريهاي وزارت كشور با بهزيستي اشاره كرد و گفت: وزارت كشور براي ارتقاي فرهنگ اسلامي در مهدهاي كودك برنامه جامعي براي مهدهاي سراسر كشور با همكاري بهزيستي و آموزش و پرورش دارد كه در اين طرح محتواي آموزشها، بهكارگيري مربيان در قالب چند طرح با نامهاي طرح ملي رحمت، مطهر و هدي انجام ميشود.اميرحسين آزاديوفا، مشاور رئيس سازمان بهزيستي و رئيس دبيرخانه شوراي فرهنگي اين سازمان هم درباره شيوه ترويج فرهنگ اسلامي به «جامجم» گفت: با همكاري وزارت كشور محتواي آموزش معارف در مهدكودكها را مورد بازنگري قرار دادهايم و با 7 موسسه قرآني براي آموزش كودكان كشور قرار داد بستهايم.
آذريوفا همچنين از آزمونهاي عقيدتي و ديني خبر داد كه مديران مهدكودكها از اين پس براي دريافت پروانه مهدكودك بايد آنها را بگذرانند. وي گفت: مديراني كه پيشتر پروانه گرفتهاند هم در صورتي كه بخواهند پروانهشان را تمديد كنند بايد اين آزمونها را بگذرانند.
قضاوت با شما .
لینک مقاله کاملش را در سایت جام جم هم پیدا کردم .اگر توانستید کل مقاله را بخوانید و عکس مقاله را ببیند به نظر شما اینجوری ایرادات مهدها برطرف می شه . ما چطور می توانیم انسان خوب نسازیم اما انسان مذهبی بسازیم ؟
باز هم قضاوت با شما.
شاید این خودخواهی باشه .اصلا به من چه که بقیه چه می کنند .شاید هم من اصلا حساس نیستم مثل اینروزها که دیگه به هیچ چیز حساس نیستم .شاید باید می رفتم و می گفتم اما نگفتم .
چند شب پیش شهرام گفت اما من سرم شلوغ بود و داشتم به سرعت می رفتم اینور اونور شنیدم اما نپرسیدم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز داشتم از درب هال می دیدمشان اخه خانه ما تا دلتان بخواهد مشرف داره و درب هال ما باز می شه روبه درب ورودی خانه همسایه و چه درب باز باشه چه نباشه ما اونها راموقع رفت و امد می بینیم . چون درب شیشه ای است .دخترک باید ۳ماهی از مارتیا کوچکتر باشه . اومد بیرون توجهم جلب شد که چقدر همه لباس هایش ست است یک بیلر (شلوار پیش سینه دار) پوشیده بود گل بهی با بلوز سفید که حاشیه استینش گل بهی بود با جوراب هایی دقیقا با همان رنگ گل بهی . فکر کردم مادرش چقدر به فکر لباسش است چون پیدا کردن اون جوراب به اون باید کار سختی باشه .بعد یک لحظه یک فکراومد تو ذهنم :
تامین خوراک و پوشاک کاری است که پرورشگاه هم انجام می دهند .کمتر و بیشتر به هر حال تامین می شه.
اون چیزی که خانه رااز پرورشگاه متمایز می کنه عشق محبت تربیت و پرورش درست و علاقه است .احساس اعتماد و پشت گرمی و اطمینان است .
بعد یاد حرف شهرام افتادم که گفت چند شب پیش همین دختر بچه کوچولو را که ظاهرا خیلی هم مامان و بابایش مهربان نیستند دیده که گذاشتند پشت درب و درب را بستند .البته برای مجازات .
دفعه اول موهای تنم سیخ شد و باور نکردم و پدر تحصیلات فوق لیسانس داره .حتمامادر هم تحصیلکرده است .اما نمی دانم چرا ؟یعنی تا حالا فقط یک مقاله در مورد تربیت بچه ها نخوانده اند ؟!!!
گذاشتن یک دختر بچه ۲ ساله پشت درب درست است .دیگه این پدر و مادر چطوری می توانند به دخترکشان وقتی ۱۵ ساله شد بگویند : که نباید شب بیرون خانه بمانی .
بعد دلم به حال دخترک سوخت . برای اون احساس عدم اعتماد و ترس و بی پناهی که اون لحظه داشته
واقعیت این است که یکبار هم خودم شنیدم از پنجره اشپزخانه که مادر و دختر توی حیاط بودند و مادر مرتب بچه را تهدید می کرد که می زنمت ها !!!!!!!!!!!
حالا خودخوهی من این است که دلم می خواهد جامعه یک سطح باشه و خبری از این نوع طرز برخورد با بچه هانباشه دلم نمی خواهد پسرک من و شما با دختری از این خانواده وصلت کنه که مطمئنا راه مادر را در پیش می گیره در تربیت بچه هایش .خودخواهی است نه ؟
از خودخواهی های من بگذرید و مقاله ای را که پیدا کردم و خلاصه برایتان اینجا اوردم بخوانید فکر کنم خیلی مفید است .منبع:ریدرز دایجست
1-وقتی به کودک می گویید :" تو بهترینی " اواین طور می شنود : همیشه همین طور باش تامن از تو راضی باشم ."
پس به او بگویید :تو باید به خودت افتخار کنی که اینقدر سخت برای رسیدن به هدفت تلاش می کنی .
2- وقتی به کودک می گویید : " این چه طرز حرف زدن است ؟" او این طور می شنود : اصلانمی خواهم حرف های تو را بشنوم .!"
پس باید بگویید :من خوشحال می شوم وقتی تو برای حرف زدن پیش من می ایی اما کلماتی که تو برای صحبت کردن از ان ها استفاده می کنی نامناسب و اهانت امیز هستند ,لطفا دیگر از انها استفاده نکن ."
3-وقتی به کودک می گویید :"من نمی توانم این را برای تو بخرم "او این طور می شنود :"پول چاره همه چیز است. "
پس بهتر است بگویید :"فروشگاه ها پر از اسباب بازس های مختلف و بزرگ و کوچک هستند که ما خیلی از ان ها را در خانه امان داریم و دیگر جایی برای نگهداری چیزهای جدید برایمان نمانده . اینکه ما تصمیم بگیریم هر چیز قشنگی که دیدیم بخریم و با خودمان به خانه ببریم آن وقت دیگر جایی برای خودمان درخانه نمی ماند . "
4-وقتی به کودک می گویید :"نگران نباش درست می شود " او این طور می شنود "قیافه ات داد می زند که نگرانی "
پس بهتر است بگویید :"من که بالاخره می فهمم چه اتفاقی افتاده .پس بهتر است تا بیایی در موردش با هم حرف بزنیم ."
5-وقتی به کودک می گویید:" با غریبه ها حرف نزن ."او این طور می شنود " همه غریبه ها قصدشان صدمه زدن به توست ."
بهتر است بگویید :"با کسانی که احساس راحتی با ان ها نمی کنی و ضرورتی برای همکلام شدن با انها وجود ندارد .حرف نزن."
6- وقتی به کودک می گویید:"اسباب بازی هایت را با پسر عمویت تقسیم کن " ,او این طور می شنود :"توباید حق خودت را به دیگران ببخشی "
بهتر است بگویید :پسر عموی تو دوست دارد چند دقیقه با ماشین مسابقه تو بازی کند اما چون متعلق به توست و تو صاحبش هستی, حتما ان را به تو پس خواهد داد ."
7- وقتی به کودک می گویید:"این چه کارهایی است که می کنی ؟" او این طور می شنود : "بازهم اشتباه کردی "
بهتر است بگویید :"من فکر می کنم دیر امدن تو به خانه به این دلیل باشد که به تو خیلی در مهمانی خوش گذشته است و بنابراین زمان ر ا فراموش کرده ای اما عزیزم این کار درستی نیست ما خیلی نگران تو شدیم . "
|
|