تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

پس بالاخره ما رادیدی ؟فکر می کردم ما را از یاد بردی ؟ چه اشتباهی ؟

فکر می کردم دیگه مدتهاست مار ا نمی بینی ؟چه فکر مسخره ای !!!

حالا می بینم نه تو همیشه هستی .همیشه هستی .حتی  وقتی من نیستم و حتی وقتی به فکرت نیستم تو من را از یاد نبردی .

به پسرم هم یاد دادم . بهش یاد دادم رعد وبرق را دوست داشته باشه .بهش یاد دادم که اسمان زیباست .بهش گفتم که باران هم زیباست .هیچ وقت تحت هیچ شرایطی نخواهم گفت که صدای رعد و برق من را می ترساند .چون نمی ترساند .چون خوشم می اید .چون خوشحال می شوم .چون می دانم نعمت است .

باور می کنی ؟ من که دیدم باور کردم .امروز تو این شهر جنوبی تگرگ اومد !!!! شهرام صدام زد و گفت بروم تماشای رعد و برق .مارتیا را بغل کرده بود و با هم با شادی رعد و برق ها را تماشا می کردند . برق را می دیدند و رعد را انتظار می کشیدند .

صدای زیبایی بود .برخورد تگرگ ها با سقف پارکینگ .

دوستت دارم . می دانی و میدانم که دوستت دارم . همیشه .تو همه چیز را به من دادی . تو لذت بردن از رعد و برق را به من یاد دادی .

رفتم زیر تگرگ و برای پسرم گلوله های یخ را  بردم شاد شده بود .خوشحال بود که از اسمون یخ می باره .

ممنون بهم یاد دادی رعد وبرق نعمت داره نه ترس . ممنونم عزیز من .  

می خواهم یادم بماند .هوا گرگ و میش بود .تو اسمان سرخی عجیبی ریخته بود و با برق های زیبایی روشن می شد و من تو را دیدم اره تو همان جا بودی .مثل همیشه بودی و هستی و  خواهی بود .

پسرم خوشحال بود یک دقیق از امدن تگرگ نگذشته بود که ناودان های خانه که لوله های سه اینچی اند  پر شدند و پر شدند و دواینچ اب ازشان روان شد و باغچه ها را سیراب کردند . هوا سرد بود . سرد !!!

کوچولوی دوست داشتن من می خواست همه ناودان ها را ببیند .

پسرم باران را دید و ناودان را من تو را دیدم که اونجا بودی که ما را دیدی که صدایمان را شنیدی .

دوستت دارم بهترینم .

ساعت ۷.۵ بود یکبار هم ۹ تگرگ امد .من خوشحال بودم ما خوشحال بودیم .پسرکمان هم خوشحال بود .

روز زیبایی بود هوا عالی باران و رعد و برق و تگرگ و رگبار همه با هم .مهمتر از همه خدا پیش ما بود .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 0:52  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

دارم ناهار می کشم .برای مارتیا ماهی را ریز کردم و ریختم تو بشقابش .می پرسم شما برنج می خوری مارتیا ؟

برای من یک کمی برنج بریزید لطفا.

دارم با کامپیوتر کار می کنم .هر موقع من را می بینه می اید طرفم و باصدای بسیار زیبا و ارومی می گوید : می شه لطفا صفحه نقاشی اش را برای من بیارید .

اگر من و بابا شهرام تلویزیون ببنیم : می شه لطفا برای من دامبو بگذارید .

و با این حرف زدن ها ما ساده ... می شویم .

لطفا خودتان ... را پر کنید

پ.ن:ممنون می شوم اگر برای پست قبل نظر نگذاشتید بخوانید و عکس العمل خودتان را بنویسید برایم مهم است .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 21:16  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چهارشنبه شب : شام شب را که خوردیم میز را جمع کردیم .ظرف های شام را چیدم تو ماشین که نیمه پر بود . چند تایی اضافه اومد .نمی خواستم منتظر نوبت بعد بشوم یا بگذارم برای صبح .خودم شستم .

تمام که شد اومدم نشستم روی مبل .مارتیا  نگاهم کرد و گفت : چرا دستکش نپوشیدی ؟

یک نگاه به دست هایم کردم و تازه یادم اومد با دست ظرف شستم .

نمی دانستم چی بگویم : ازش تشکرکنم که به فکر من است یا ناراحت بشوم که از الان نگران من است .

ازش تشکرکردم که بهم یاداوری کرده و بهش گفتم که دیگه فراموش نمی کنم .

همه امروز حواسم بود که برای شستن یک تکه  ظرف کوچولو  دستکش دستم کنم .

پسرم بزرگ شده مرد شده . رفتارش این را بارها در طول روز بهم ثابت می کنه .


نمی دانم شماها چقدرمراقب حرف زدنتان هستید .نمی دانم چقد رپاستوریزه حرف می  زنید اما انسان گاهی اختیار از دستش می رود . 

دیروز شهرام داشت اس ام اس تازه را می خواند مارتیا کنا رما ایستاده بود و گفت  : چیه به من هم نشان بده .شهارم بهش نشان داد . چون موبایل من را دوست داره انداختم گردنش گفتم بیا مامان اصلا تو موبایل خودت را بردار . (مطمئن باشید خاموش بود چون ما موبایل روشن را دست مارتیا نمی دهیم .در ضمن مارتیا موبایل من را دوست دارد و می گوید بزرگ که شدم موبایل مامان را بر می دارم می روم سر کار ).

مارتیا موبایل را از گردنش باز کرد و گذاشت روز میز و گفت اینکه موبایل من نیست .چرا "چرت و پرت "می گویی؟

قیافه من و شهرام اون لحظه دیدنی بود نمی دانم کی و چه موقع شاید ما و شاید کس دیگه ای این حرف را زده اگرچه به نظرم لفظ چرت و پرت را ممکن است در مورد یک کتاب یا مقاله روزنامه یا حرف های یک اقا؟؟؟در مصاحبه از ما و یا کس دیگری شنیده باشه . اما احساس بدی بود .چند لحظه اول مبهوت شدیم . راستش وقتی رفت خندیدیم . بعد به شدت متاسف شدیم از اینکه این کلمه را یاد گرفته اما می دانم که گریزی نیست از یاد گرفتن اصل دانستن بد بودن کلمات و عدم استفاده است .

ما زیاد یا شاید اصلا سریال نمی بینیم . یک روز ظهر من و مارتیا با هم تو خانه تنها بودیم داشتم کانال هارا زیر و رو می کردم که کانال یک داشت فیلم داد که بعد فهمیدم سریال  کلانتر بوده . شاید دو دقیقه نشد که صحبت میان زن و مرد به بحث رسید و مرد گفت : خفه شو .من سریع کانال را عوض کردم اما ماریتا که گویا تازگی کلمه برایش جذابیت داشت .خندید و چند بار گفت خفه شود . اول اعتنا نکردم . بعد

بهش گفتم : عزیزم این حرف زشتی است و ما اصلا این حرف را توی خانه امان استفاده نمی کنیم و اگر کسی حرف های بد بزند دهانش بوی بد می گیرد . چند بار دیگه زیر چشمی به من نگاه کرد و این کلمه را تکرار کرد من هم که دیدم داره برایش خیلی جالب می شه دیگه اعتنا نکردم . بعد جریا ن را برای بابا تعریف کردم . دیگه اون حرف را تکرار نکرد تا اینکه ما فکر کردیم چون این حرف را یکبار شنیده احتمالا اصلا فراموش کرده .

یادم نیست کجا بودیم و کجا می رفتیم شاید پارک دست هایش تو دست من و بابا بود که یکباره بدون هیچ مقدمه ای گفت : هرکس حرف زشت بزنه دهنش بوی بد می گیره .مثل اون اقاهه که گفت خفه شو بعد دهنش بوی بد گرفت ها .

بچه ها موجودات جالبی اند پر از رمز و راز کافیه باهایشان مدتی زندگی کنی .در عین سادگی و پاکی کلی معما تو وجودشان دارند .

پ.ن۱ : من این مطالب را نوشتم تا نظر شما را هم بدانم .در مورد رفتا رخودم .امیدوارم که راهنمایی کنید و امیدوارم بگویید که شما در موقعیت من چه می کردید .

پ.ن ۲: قصدم بی عدالتی نبود در پست پیش اگر عکس های بچگی بابا شهرام را نگذاشتم چون عکس اسکن شده از بچگی اش را نداشتم . این عکس ها را هم من یک ۷-۸ سال پیش وقتی اسکنر خریده بودم اسکن کردم و البته کیفیت اسکنر هم خیلی خوب نیست . وگرنه عکس ها کیفیت بالاتری داشتند .

پ.ن ۳: موضوع جالب اینه که مثل من که فکر می کنم مامانم شبیه من است شهرام فکر می کنه که در بچگی خیلی شبیه من بوده .یک عکس من دارم که با عکس خودش مقایسه می کنه و می گه خیلی شبیه من بوده . خدا را شکر که امروز من ریش و سبیل ندارم نه ؟

پ.ن ۴: راستی یادم اومد بگویم خداراشکر که ما زیاد اهل تلویزیون نیستیم .همین طور مارتیا .وگرنه با این برنامه های افتضاح تلویزیون ایران با این بد اموزی ها و برنامه های بی محتوا دیگه تکلیفمان معلوم بود .راستی به نظر شما چند تا کشور توی دنیا از نظر ساخت برنامه های بی محتوا رتبه بالاتری از ایران دارند . من که فکر می کنم مثل مورد واردات گند*م ایران در ساخت برنامه های پوچ و بی محتوا چه سریال چه برنامه های کودک مقام اول را داره . ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 14:53  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
از اون جایی که کلی تو پست قبل نوشتید که من و مارتیا شبیه هم هستیم منم کلی جو گیر شدم البته کل فامیل سببی و نسبی و غریبه و اشنا و رهگذر و اونهایی که حتی شهر های دیگه زندگی می کنند و من را بعداز ازدواج ندیدند و مارتیا را هم فقط عکس هایش را دیدند می گویند مارتیا شبیه من است الا ... حتما می دانید که کی دیگه ؟فقط فامیل شوهر گاهی می گویند که مارتیا شبیه  بچگی های بابایش است ؟

حالا شما قضاوت کنید .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 0:44  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

برای من باور نکردنی  است وقتی به روزهای گذشته نگاه می کنم سالهاست روزها روی دور تند می چرخند و می گذرند اما با بچه انگار سرعتشان خیلی خیلی بیش از حد مجاز است . پسرم وارد ۳۰ماهگی می شود و من هنوز مبهوت همان کودکی هستم که روزی در درونم و در اعماق وجودم شنامی کرد با من بزرگ شد و نفس کشید و با من روز و شب ها ررا سپری کرد تا امروز .

در اشپزخانه ام دارم با جارو شارژی اشپزخانه را جارو می کشم در واقع سر هم بندی می کنم مارتیا می اید حرف می زند جوابش را می دهم می گوید :جارو را خاموش کن تا باهات حرف بزنم . می گویم بگو مامان می شنوم .می گوید نه خاموشش کن خاموش می کنم و بعد نگاهش می کنم می گویم بگو عزیزم .جارو را از دستم می گیرد و می گوید :پارکش کن پارک کن جاروت را و جارو را به کابینت تکیه می دهد . خیالش که راحت می شه که شش دانگ حواس من را دارد انوقت باهام حرف می زند .

سی ماه من این کوچولوی شیرین زبان را با خودم دارم در اغوشم .فقط خدا می داند لحظاتی که در اغو ش من است بهترین حس دنیا را دارم . برای حس زیبای مادری برای مادر بودن  از خدا و بعد از پسرم متشکرم . برایش آروزی سلامتی و شادکامی دارم .هنوز هم اروز دارم مانند نامش به معنای کامل کلمه انسان باشد و بس .

خبرانلاین : در حال حاضر که دارم این تایپ می کنم .مارتیا داره اهنگ می ایم و می ایم از راه دور را با احساس می خواند و من و پدرش خوشحال و غرق در شادی هستیم .خانه برای لحظاتی میزبان ما و صدای مارتیا می شود . و کیسه کیسه قند توی دل من و بابایی آب می شود .

 دوستت دارم انسان کوچولو .

پ.ن 1: عکس پست قبل بر مزار حافظ شیراز خودم بودم با مارتیا .درست حدس زدید .

پ.ن 2: دوستای گلم که نمی دانستید .من در حال حاضر ساکن شهرک پردیس جم هستم .جم شهری است از توابع استان بوشهر و البته خنک ترین شهر این استان چون ما در این شهر شاهد باغهای پرتقال و نارنگی و لیمو هستیم . البته با بندر عسلویه حدود 75 کیلومتر فاصله داریم .و صد البته بیشت رروزهای سال را مهمان خانه مامان فریده ایم در اصفهان  ودر خانه مادری .

 پ.ن ۳: مارتیا تا عدد ۱۵ را می شمارد بدون کم و کاست و بدون اشتباه .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 13:41  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

داریم اماده می شویم که برویم فرودگاه .زن دایی به مارتیا داری می روی سارا دلش برای تو تنگ می شه .

مارتیا : زودی می ایم .

لحظاتی بعد زن دایی  من هم دلم برای تو خیلی تنگ می شه .

مارتیا خوب تنگ نشه .

زن دایی:اخه دست خودم که نیست .

مارتیا : خوب دستت کن .


داخل هواپیما به محض اینکه وارد هواپیما شدیم .

مارتیا : اه؟ مامان جون را نیاوردیم ( تو سالن انتظار حواس مارتیا به پازلی بود که مامان جون بهش هدیه داده بود البته کیفش خیلی برایش جالب بود از مارک راونز برگر ) و تازه به صرافت افتاده که مامان جونش نیامده و برای هیمن هم زنگ خطر برای من  خیلی زود به صدا در می اید .)


مهماندار شکلات تعارف می کند . البته اب نبات که اصلا مناسب بچه ها نیست . می دانم که مارتیا دوست نداره اما منعش نمی کنم اب نبات را که توی دهنش می گذاره ۲ ثانیه بعد می گوید من نمی خواهم از دهنش می گیرم .

مارتیا :چایی اب نبات بود

خنده ام می گیره از بس ما تو خانه مامان جون هر روز چایی زعفران   چایی دارچین   چایی بهار نارنج چایی زنجبیل  و ...  می خوریم بچه ام فکر کرده که این هم طعم چایی می ده (** دیگه نتوانسته بود سریع طعم چایی و قهوه را تفکیک کنه **)پس گفت : چایی اب نبات است بهش می گویم مامان طعم چایی نمی دهد که طعم قهوه می دهد .

 


شاید باور کردنش سخت باشه اما از دیروز که امدیم تا حالا بد جوری بهانه گیری می کنه سر هر چیز غذا هم خیلی بدتر می خوره. الکی به چیزهای کوچک هم اایراد می گیره و یک دل سیر گریه می کنه  غصه می خورم به سرم می زنه برگردم اصفهان اما اخه اینجوری که نمی شه .  میفهمیم که به خاطر مادر بزرگ است اما چاره ای نیست تحمل می کنیم و خیلی بهش سخت نمی گیریم .

 


دلیل اینکه زیاد عکس نمی گذارم اینه که نمی خواهم اینجا فقط پر از عکس باشه و دلیل دومم اینکه که اینترنتم اصفهان دیال آپ است .درود بر تکنولوژی فیبر نوری


گفته بودم تفریح بزرگ من جستجو بین عکس های مارتیا است چند تا از اون قدیمی ها را هم انتخاب کردم .

 مدتی است در فکرم برای خودم هم بنویسم .اینجا برایم نوشتن از روزمرگی ها سخته .اینجا جایی است متعلق به پسرکم .دارم روزها و هفته های زندگی ام را بدون ثبت برای اینده خودم از دست می دهم نمی دانم می شه دوتا وبلاگ را با هم نوشت . از وقتی رفتم دانشگاه دیگه برایم روی کاغذ نوشتن سخت شده . دوست دارم تایپ کنم .اگرچه مداد را هنوز دوست دارم اما با دفتر خاطرات و سر رسید انگار سالهاست بیگانه شدم . مدتاهای زیادی است یک وبلاگ درست کردم که متروکه مانده . باید شروع کنم یکبار نوشتم و ادرسش را به لیلی دادم یادته لیلی جان ؟ بروم ببینم پسوردش یادم مانده ؟

در جواب به شایلی عزیزم :

غربت از هر مدلش سخته این را درک می کنم .چه تهران باشه چه جنوب چه هر کشور پیشرفته و متمدن دنیا .هیچ کجا شهری نمی شه که در ان متولد شدی و عزیزانت و خاطره هایت اونجا هستند .این را قبول دارم .در ضمن منظورت را از ارامش که گاهی اوقات این غربت داره درک می کنم .

راستش من هم راضی ام گاهی فقط به این ارامش .شاید اگر اینجا زندگی می کردی ( البته خدا به دور )

اونوقت تازه معنای ارامش را درک می کردی چون اینجا از ترافیک و عجله و امکانات که گاهی خودشان دردسر ساز می شوند خبری نیست .

اما ان سوی سکه هم هست نمی شه همه چیز را با هم داشت تو در یک شهر زندگی می کنی که در ایران بهترین امکانات را داره می توانی یک بعد ازظهر دست دخترک را بگیری و با اون بروی به یک مرکز خرید بگردی برای دخترکت بستنی بخری وبرای خودت قهوه سفارش بدهی و بعد ببریش مرکز بازی و ... اما اینجا چنین امکاناتی را نداره .

می توانی با همسرت دخترک را ببری تاتر کودک یا سینمایی که فیلم کودکانه داره و یا ...

حتما حتما تو محله شما ادمها فرهنگ و سطح زندگی و طبقه اجتماعی و شعور و تحصیلات یک دست تری دارند تا شهرک ما . من نمی توانم با ادمهای اینجا معاشرت کنم .چون اینجا بر خلاف زمان نظام گذشته که در اون خانه ها را بر اساس سطح تحصیلات طبقه بندی می کردند  در حال حاضر بنا به همان نظریه ... همه چیز قاطی است و من تا حالا نتوانستم ۳ تاخانواده پیدا کنم که سطح فرهنگ یکدستی داشته باشند در ضمن ما اینجا زا زاهدان خانواده داریم تا ماکو .و اختلاف فرهنگ و ... بیداد می کنه .اگرچه به خاطر سطح درامد همه تا حدودی پیشرفت کردند و حالا هم که در این زمانه همه یک لیسانس را دارند اما باز هم اون چیزی که به اسم تربیت خانوادگی در بین مردم شناخته می شه حرف اول را می زند .هوای اینجار ا هم باید مد نظر قرار بدهی که گاهی پر از غباراست و داره کم کم گرم می شه و. اوضاع را دو چندان بد تر می کنه . باز هم با غربت در تهران باید راضی تر باشی و خداراشکر کنی .

خلاصه که تو خود حدیث مفصل بخوان ...

در مرود وبلاگ حق با تو است اما گمان می کنم نوشتن انچه روزها به من می گذره علاوه بر این که برای خواندن در اینده بسیار دلچسب است به ادم نیرو می دهد .راستش یک VOICE RECORDER برای ضبط صدای مارتیا خریدیم اما بازهم نوشتن یک چیز دیگه است نه ؟

 

 

راستش نمی دانم گناه این کوچولو ها چیه ؟امروز به شدت به فکر برگشت به اصفهان افتادم !!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:38  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

اون هایی که با ما دوست و همراه بودند تا حالا  می دانند که مارتیا به نسیت سنش بسیار خوب حرف می زند یعنی در حال حاضر گمان می کنم دایره لغاتش به اندازه یک بچه ۶ ساله است و انقدر همیشه واضح حرف زده و میزند که احتیاجی نبوده که ما مترجمش باشیم برای غریبه ها یا فامیل .

این دوتا صحنه را در ذهنتان تصور کنید و بهم حق دهید که بیایم و امروز بنویسم تا هرگز یادم نرود .

صبح من و مارتیا توی خانه مامان فریده تنهاییم . می گوید دسر شکلاتی می خواهم می روم از یخچال بهش می دهم . می گویم اینهم دسر دوتا بود دیروز یکی را خوردی اینهم دومی.**

می پرسد : دیگه نداریم ؟می گویم : نه  مامان بابا دوتا خریده بود .دیروز یکی اش را خوردی .

می پرسد  خوردم ؟می گویم :آره مامان. در حالیکه دسر به دست می رود طرف اتاق می گوید : باور نمی کنم خورده باشم .

من


بعد از خوردن دسر بهش پیشنهاد می کنم برویم پارک .

توی ماشین ازش می پرسم ؟ مارتیا دوست داری برویم پارک یا یک بستنی با هم بخوریم یا برویم مغازه اسباب بازی فروشی ؟

می گوید :اسباب بازی فروشی .

می پرسم خوب چی دوست داری بخری ؟

یک خرس

می خندم و می گویم:ولی مامان تو اینهمه خرس داری : سوزانا   دارین    خرسی بزرگه    خرسی کوچکه و ...بازهم می خواهی خرس بخری ؟

کمی فکر می کند  و می گوید : برویم پارک .چیزی هم لازم ندارم .


ما هفته دوم عید برگشتیم اصفهان .عید میزبان بودیم خانه خودمان . وقتی برگشتیم برادرم دوتا سگ از نژاد پیت بال خریده بود . یکی بزرگ و یکی کوچک ما روز اول بنا به جنسیت سگ ها گفتیم این بزرگه بابا است و اون کوچکه نی نی اش .

دیروز مارتیا به من می گوید : پس مامان هاپی کوچکه کجاست؟می گویم نمی دام از دائی اش می پرسه .دائی هم نمی دانه چی جواب بدهد  احساس می کنم از لحن صدایش ناراحت است .پس سریع بحث را دستم می گیرم و می گویم مامانش رفته سر کار یک شهر دیگه .بر می گرده مامانم هر جور باشه نی نی اش را پیدا می کنه .

حرف بدی زدم اما احساس کردم در استانه گریه است و نگران این که چرا مامان هاپی کوچکه نیست و فکر می کنه بچه را گم گرده .

** توضیح بدهم که ما معمولا دسر و بستنی ( دیگه بستنی های جعبه ای بزرگ هم نمی خریم ) و اینجور خوراکی ها را به تعداد زیاد نمی خریم چون اگر توی یخچال باشه صبح و ظهر و شب می رود و می اید و می گوید بستنی می خواهم شکلات می خواهم دسر می خواهم  و راحت هم می تواند درب یخچال و فریزر را باز کنه اگر هم طبقات بالا  را نتواند ببیند صندلی می گذاره .خوراکش می شه اینجور چیزها برای همین همیشه دوتا بیشتر نمی خریم بعضی وقت ها هم یکی .برای همین برایش توضیح میی دهم  که خوردی و تمام شده تا موقع نهار و شام دوباره نیاید بگوید من دسر می خواهم یا بستنی می خواهم .

 عکس زیر متعلق به بهمن ۸۸ است .

عروسك من

سفره هفت سين خانه ما .بعد از ۸ سال زندگي مشترك اين اولين باري بود كه خانه خودمان بوديم و من هفت سين انداختم درست است توي عكس ها واضح نيست اما انصافا زيبا بود و در ضمن اگر جزيياتش داخل عكس معلوم بود كلي براي بچه ها هيجان انگيز بود .

در ضمن اين عكس ها را به اين منظور گذاشتم كه ببينيد در شهر ما گل هاي كاغذي چه شكلي اند .  فقط گل دارند نه برگ .

 در پايان بازهم سال نو همه مبارك ببخشيد اگر كسي از قلم افتاد و تبريك يادم رفت سخت بود هفته اول مهمان داشتم و هفته دوم با اينترنت ديال اپ بودم .ما ۵ شنبه به احتمال زياد مي رويم خانه خودمان و از اونجا به همه سر مي زنم .

اين چند تا عكس را اضافه كردم با جزييات .

و این عکس را دوست دارم چون عکس سه ماهگی مارتیا افتاده تو ایینه سفره هفت سین .

پسرک من هم اصلا از روی میز پایین نیامد و مرتب سفره را بهم ریخت و البته یک کیک هم درست کردم تا این سال تاریخی را جشن بگیریم شاید ۸ سال اینده این افتخار نصیب هیچ کس نشه که تو خانه ما سفره هفت سین ببیند !!!! اما یادم رفت شمع ۸ و ۹ بخرم و ... .خلاصه بیشتر از همه چیز  اون شمع های روی سفره عشق پسرک من بود .و شما ببخشید که گل پشت و رو ندارد .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:31  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
از ۹ فروردین ۸۶ سه سال گذشت .

ما و خاطراتمان و دوستی های پاک و بی ریایی که اینجا اغاز شد سه ساله شدند .

وبلاگ مارتیا روز ۹ فروردین ۸۶ به وجود امد من در هفته ششم بارداری بودم و در استراحت مطلق .نمی دانستم موجودی که در بطن من رشد می کند پسر است یا دختر چه شکل و قیافه ای دارد یا حتی سالم است یا نه پر بودم از تشویش و نگرانی پر بودم از اضطراب و دلهره پر بودم از عشق و امید و شوق .

حالا پسرکم در نیمه ۲۸ ماهگی است و امیزه ای است از امید به اینده  عشق بی منتهای مادری و شیرین زبانی و ... .

دوستش دارم .شما را هم دوست دارم که سه سال با من بودید .غر غر ها دلنگرانی های من را تحمل می کردید و گاهی در حق من خواهری کردید .

ممنون از همه دوستام اونهایی که با اطلاعات خوبشان به من هم اگاهی می دهند اونهایی که از خوانده ها و دانسته هایشان می نویسند  تا من هم یاد بگیرم .

ممنون از دوستی اتان ممنون .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 23:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا