|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
دلم بچه شدن می خواهد می خواهم برگردم به دنیای کودکی و نوجوانی دلم ۱۵ سالگی ام را می خواهد همان قدر شاد همان قدر خوشبخت و همان قدر بی مسئولیت .دلم ... دلم یک دنیا صفای اون روزها را می خواهد دلم افشان ۱۵ ساله را می خواهد که می توانست زمین را زیر پاهایش بلرزاند دلم می خواهد برگردم به زمان های دور ... به همان روزها که روز و شبش حالا دیگه خاطره شده دلم دنیای خاطره ها را می خواهد .می خواهم همان افشان باشم .هنوز هم دلم می خواهد موقع راه رفتن احساس پرواز بهم دست بده .چقدر دنیای خاطره ها شیرین است .دلم یک بغل ارزو و امید می خواهد .دلم روزهای مدرسه را می خواهد روزهای خوش راهنمایی و دبیرستان .همان روزهای دوشنبه و استخر و نهار مامان و بعد هم ساندویچ و بعد بستنی ۳تا ۳تا . با بهاره با پریناز با فریال و الهام .دلم برای همه تنگ شده برای همه .می خواهم برگردم و اینبار بیشتر قدر روزهای خوب زندگی را بدانم . دلم می خواهد برگردم و بازهم بچه بشوم .
اگرچه خیلی خوبه یک پسر داری که خیلی باهوش و شیرین است .خیلی دوست داشتنی است .همه تحسینش می کنند .تو بازهم خوب شدی و می توانی پله ها را به تاخت بالا و پایین بروی اگرچه خوبه که پیش مامانم هستم .خیلی خوب شاید دق می کردم . خیلی خوبه که پسرم شب ها دست هایش را می گذاره روی صورتم .خیلی خوبه که داره بزرگ و بزرگ تر می شه .خیلی خوبه که من با نفس هایش می خوابم و بیدار می شوم . خیلی خوبه که دیگه تو ارایشگاه گریه نمی کنه و از هیچ وسیله بازی در شهر بازی نمی گذره .من دوستش دارم بدون اون نفسم بند می اید اما حق دارم یاد گذشته ها و روزهای خوب بچگی بکنم یا نه؟ .بهتر است که من اینها را بنویسم شاید پسرکم روزی که اینجا را خواند بیشتر و بیشتر از بچگی هایش لذت ببره تا وقتی که دیر نشده .اگر یکرزو پسرکم کوچولوی من مرد بشه و از پیش من بره اینها بهترین خاطرات من می شه نه ؟
پ.ن: اون عکس بالا چند هفته پیش گرفته شده اتفاقی به مارتیا گفتم ژست بگیر و گرفت .به انگشت هایش نگاه کنید .![]()
چهار شنبه و پنجشنبه باران اومد باورم نمي شد وقتي باران را ديدم . از پنجره از همان پنجره اتاقم كه وقتي يك دختر نوجوان بودم و باران و رعد و برق اسمان شب را دوچندان زيبا تر مي كرد مي نشستم توي پنجره و يك دنيا اميد و ارزو داشتم و يك دنياانرژي مثبت از اون صحنه هاي رعد و برق مي گرفتم و عاشق پاييز بودم و عاشق روزهاي ابري .پاييز برايم بهترين و زيباترين فصل بود وقتي برگ هاي رنگارنگ درخت ها روي زمين مي ريخت و من با پا رويشان راه مي رفتم و وقتي بزرگترين و پر ابهت ترين درخت خانه مادري ام (گردو )بدون برگ بود باز هم برايم زيبا بود و با شكوه تر از هميشه .حالا تو زمستان باران مي ايد اشكالي نداره من راضي ام همه لطف خداست و همه نعمت خدا ولي من دائم يك پسر پاييزي كنارم دارم كه اينروزها بيشتر از هر روزي به من لطف و محبت داره يك پسر كوچولو كه مثل پاييز زيبا و رنگارنگ است يك پسر كوچولو كه مي گويد مامانا عاشقتم ،دوستت دارم . يك پسر كوچولو كه عاشق خانواده و فاميل است و همه را دوست داره . يك پسر كوچولو كه با صورتش دختر داييش را ناز مي كنه چون مي دانه نبايد ببوسدش و با پشت دست نوازشش مي كنه تا سارا خانم مريض نشه يك پسر كوچولو كه تمام شعر هايي را كه برايش تا به حال خوانديم حتي اگر دوبار بوده حفظ كرده تمام ترانه هايي را كه گوش داده مي شناسه شعر هايش را حفظ مي كنه و مي ايد تو خانه مي بينم زير لبي مي خواند: مي ايم و مي ايم از راه دور مي شم و مي شم سنگ صبور ![]()
همه اتفاقات و حرف ها را به خاطر مي سپاره و گاهي انقدر زير جزييات را به خاطر مي اورد كه متعجب مي شم .
دفعه پیش که خانه خودمان بودیم به شهرام گفتم بخور سرد را بیاور بگذار تو اتاق .شهرام از من پرسید کجاست ؟گفتم نمی دانم شاید تو کمدهای اتاق ماتیا باشد .شهرام رفت سراغ کمد ها. مارتیا دوان دوان رفته سراغ پدرش و با هیجان می گوید نه بخور تو اشپزخانه است اینجا نیست .من و بابا باور نکردیم با اصرار پدرش را برد تو اشپزخانه .جای بخور را بالای یخچال نشان داد . یخچال بلند است و بخور هم پشت ارامپز و پلوپز و و قوطی های کورن فلکس جا خوش کرده بود من و بابا مانده بودیم بعد از چند ماه از پایان تابستان چطور هنوز به یاد دارد که پدرش بخور را بالای یخچال گذاشته ؟با اینکه اصلا دید نداشت و ما هم نمی توانستیم بدون اینکه صندلی بگذاریم وب الا برویم ببینیمش .
حالا بشنويد از حرف هايش كه انقدر گاهي بامزه و گاهي انقدر دقيق است كه نه تنها شادي كه تعجب همه را به خاطر دوساله بودنش به حيرت مي اندازد .
چندي پيش البته هنوز پايم را گچ نگرفته بودم . با مادرم تو ماشين بوديم يكباره مي گه ببين دارم دلم را باز و بسته مي كنم
(داشت عضله شكمش را مي داد داخل و دوباره مي داد بيرون ).
دنبال ماژيكش مي گشت من بهش گفتم فكركنم افتاده زير مبل درش مي اره مي پرسم پيدا شد مي گه اره مامانا افشان پيداش كردم آخه من كارمند خوبي ام
!!!!!
خانم برادرم هر شب مي ايد خانه مادرم با سارا .يك شب مارتيا وقتي رفت طرف سارا رو به زن دايي كرد و گفت : ني ني سارا يك كمي
بزرگ شده نه ؟؟؟؟
از شيراز بر مي گشتيم خانه خودمان تو را برگشت يك سري پرنده ديده مي گويد :ببين پرنده هاي مهاجر را ببين .
نزديك خانه يك مغازه بزرگ باز شده كه همه چيز داره از شير مرغ تا جان ادميزاد .داشتيم با مادرم مي گشتبم مارتيا هم ابتداي مغازه چند تا اسب از اونهايي كه حالت الاكلنگ داره ديده .داشته بازي مي كرده .چند لحظه بعد پسر خاله ام كه با ما بود امد مي گه :افشان يك اقايي امد طرف اسب ها اسب ها را ببينه داشت اسب هار ا نگاه مي كرد و دست مي زد :مارتيا به اقاهه گفت : برو اينها به درد تو نمي خوره برو
!!!!!!!!!!
چند وقت پيش عقد عمه مارتيا بود خانه شلوغ بود و مادر بزرگ شهرام رفته بود نماز بخواند .كنار ورودي زير زمين را كه خلوت بود براي نمازخواندن انتخاب كرده بود .مارتيا وسط نماز رفته به مادر بزرگ پدرش گفته :خانم نيوفتيد تو زير زمين درد بوس مي شويد ها .و مادر بزرگ هم از حرف مارتيا وسط نماز خنده اش گرفته .
ديدم مي گويد من خيلي قوي شدم .مي توانم ديوار را بكنم . من هم از همه جا بي خبر مي گويم بله عزيزم .بعد رفته پشت بخاري خانه مادرم رنگ هاي ديوار ار كه ترك خورده مي كنه و مي گه من قوي شدم .
داريم با هم شرط مي كنيم براي انجام كاري مثلا بهش مي گويم من اگر اين را بهت دادم نبايد بلند شوي و بايد با احتياط باهاش رفتار كني مثل ترازو اگه بيافته روي پاهايت درد بوس مي شي قبوله مارتيا :باشه قبول مي كنم .بعد بقال مي شه و مي گه من بقالم ازش مي پرسم كه اقا بقال اگه با خانم سوسكه دعوايت بشه چه كار مي كني پسرم با اينكه بارها داستان را شنيده اما براي اينكه از حرف قصاب و بقال خوشش نمي ايد مي گه بهش دوتا سطل ماست مي دهم .
راه رفتنش هم موقعی که بهش می گوییم با احتیاط راه برو دیدنی است .مثلا وقتی می خواهد اچار و لوازم بابایش را برای کاری از کمد بیرون بیاره البته با نظارت پدرش پیچ گوشتی ها را دستش می گیره و مثل مورچه را می ره و فاصله ۱۰ ثانیه ای را تو دو دقیقه می رود البته همه این کارها برای این است که بازهم افتخار حمل این لوازم را به دست بیاره اما انگا رداره بمب اتم حمل م یکند .
شب دارم مي خوابانمش به من مي گه بلند شو اينجا جاي بابا شهرام است بلند مي شوم و مي روم كنار تخت مي ايستم مي گه بيا بخواب بر مي گردم تو رختخواب دارم برايش حرف مي زنم بهش مي گويم مامان بابا شهرام رفته سر كار همه ادمها مي روند سر كار بايد پول دربياورند تا بتوانند غذا و خوراكي لباس و اسباب بازي بخرند اصلا مگه مي شه كار نكرد و ...
بعد ميرسم به خودش مي گويم ببين شما بزرگ مي شوي مثل بابا شهرام مي روي سر كار ازدواج مي كني عصر مي ايي خانه خانمت مي گه مارتيا جون برو سوپر و سبزي فروشي يك ني ني هم داري مثل من و بابا بعد خانمت مي گه عزيزم ني ني را هم با خودت ببر حوصله اش سر رفته تو ني ني را مي گذاري تو صندلي خودش و باهاش مي روي سوپر يكباره به من مي گه :به نظر تو اسم ني ني را چي بگذاريم ؟ مي گويم هر چي خودت و خانمت دوست داري !!!!!!!!!!!!مي گه اسم ني ني ام را مي گذارم ني ني افشان (واي چه پسر مادر شيفته اي است اين پسر من ).بعد به من مي گه براي تو هم نان دورو كنجدي مي گيرم (واي كه چقد رمن خوشحال مي شوم )مي گويم پس يكي اش را هم بده خانه مامان جون اينها .مي گه باشه مي برم برايش معاينه اش هم مي كنم .(البته خودش ار اينجا پزشك تصور كرده )سعي مي كنم با اين قبيل داستان ها از اينده مي گويم از ناراحتي اش بابت دوري پدرش كم كنم . اما مي دانم خيلي ناراحت است وقتي پايم اينجوري شد جمعه گچ گرفتم و شهرام شنبه امد اصفهان اما مجبور شد دو شنبه براي كاري برگرده .مي گفت وقتي داشتم براي بليط زنگ مي زدم مارتيا گفته نه بليط نگير امشب بيا همه با هم اينجا بمانيم فردا برو !!!!!!!!!!!!!
يكبار هم سعي كردم نظرش را راجع به كار كردنم بدانم برايش از مادرهايي كه سر كار مي روند تعريف كردم با اب و تاب اما در اخر بغض كرد و گفت: نه نرو سر كار !!!!قابل توجه همه مامانهايي هايي كه مي روند سر كار و بعضي اذعان مي كنند كه بچه هااينطوري مستقل بار مي ايند و ... و ....
فكر كنيد به مادر بزرگش مي گويد مامان جان براي خانه ات ماساژور مي خرم بنشيني رويش تا ماشاژت بدهد
مامان جان فريده ببين چه باد شديدي مي ايد .
خلاصه كه عشقي اين مادر بزرگ و نوه با هم مي كنند كه بيا و ببين .
من هم كه اينروزها مادر يك خرس كوچولو شدم و جاي همگي خالي دوباره بايد مرتب بغلش كنم و مواظبش باشم و بخوابانمش البته كه بابايش هم بابا مارتيا است و مامان جونش هم مامان جون فريده !!!!!!!!!!!!!!
انچنان به اين خرس كوچولو بچم بچم مي كنه كه بيا و ببين .حالا اين خرسه خوبه يك گاو داره كه چند روز پيش اون گاوه بچش بوده و مي گفته بگذار بچم علف بخوره !!!!
البته من نقش مقدس مادري را باز مي يكنم براي اين گاو و خرس و ....
امشب موقع خواب مي گويد :يادت است خرسي حرف من را گوش نكرد انوقت غلت زد از تخت افتاد پايين درد بوس شد امبولانس امد بردش بيمارستان مامان افشان و بابا مارتيا و مامان جون فريده اش هم باهاش رفتند ؟؟؟؟يادته ؟(كلا با ابن طرز حرف زدنش كلي خوشحال مي شوم براي بچه اي به سن مارتيا اداي اين جملات طولاني و پشت سر هم و هدفدار و بدون اشكالي در اداي تلفظ كلمات واقعا استثنايي است )
ديگه رسيد به اوج خيال پردازي ها و جاندار پنداري هاي كودكانه .
هر بار به بابايش مي گفت بابادا شمباد .اين اسمي بود كه خودش ساخته بود .من هم گاهي تكرار مي كردم يعني انقدر اين شمباد و شمبادو را تكرار مي كرد كه من هم گاهي شهرام را بابادا شمباد صدا مي زدم .حالا كه ما عادت كرديم از دفعه پيش كه بابايش امده فقط مي گويد: بابا شهام .حالا من تا مي ايم اين شهام را ياد بگيرم كلي طول مي كشه .
به شدت هم عاطفي است و همه را دوست دارد كاري هم به بزرگ و كوچك و پير و ... ندارد و به همه محبت مي كند و دوست دارد همه خانه ما بمانند .
اگر چشمم شور نباشه بايد بگويم خوابش كمي بهتر شده از وقتي من پايم را گچ گرفتم بدون اينكه من توضيحي بدهم يا ازش بخواهم خودش مي خوابه و از من نمي خواهد كه بگذارمش روي پاهايم . يا بدون اينكه من چيزي بگويم ديگه موقع بالا رفتن از پله ها به علت تنبلي به من نمي گويد مامانا بغلم كن واقعا متعجبم از قدرت درك و فهم اين كوچولو ها اينقدر درك دارند اما امان از وقتي كه واقعا كوچولو بشوند هيچ منطقي را نمي پذيرند .
راستي گاهي اعصابش از مامان پا گچي خرد مي شود و مرتب مي زند به پاي من و با بغض و نگراني و كمي هم گريه مي كويد برو گچ پايت را باز كن برو اين را باز كن .
اين روزها نمي توانم ببرمش بيرون البته از حق نگذريم هر موقع كار داشتم خانواده باهايم همكاري كردند اما نمي توانم توقعش داشته باشم همه كار و زندگي اشان را بگذارند تا من و پسرم را هر موقع اراده مي كنيم ببرند بيرون. امروز به من مي گويد مامانا برويم بيرون بهش مي گويم مامان ماشين نداريم مي گويد ماشين تو حياطه !! مي گويم اره مامان ولي من نمي توانم رانندگي كنم .
خوبه امروز را هم در تاريخ ثبت كنم پسركم امروز 17 بهمن 88 برا ياولين بار ظهر خودش به خواب رفته بود با خرسي خوابيده روي مبل كه همان جا خوابش برد باور كنيد اين از محالات زندگي ما بود تا امروز .
در ضمن بايد بگويم پسر من در 18 بهمن 86 زماني كه 4 روز مانده بود تا 3 ماهگي در حاليكه 2 ماه و 26 روز سن داشت توانست غلت بزند .درست اون لحظات را پيش چشم دارم با شهرام خانه خودمان در اصفهان .يادت هست شهرام ؟زود گذشت اما همه چيز را به خاطر دارم .(اینجا را بخوانید .)
در ضمن چند روز پيش عكسي ديدم از البوم مادربزرگ مادري ام مال سي سال پيش بود . من (تقريبا در همين سن مارتيا )و برادرم و مادر و خاله ها و مادر بزرگ عكس طبعا سياه و سفيد بود و در اثر مرور زمان كم رنگ شده اما من در نگاه و چشمان و صورت گرد دخترك عكس مارتيا را ديدم و بازهم يكباره ديگر از شباهتش با كودكي خودم شگفت زده شدم .
دوستت دارم كودك من .تو خود مني .صورت گرد و چشمان سياه و موهاي خرمايي ات،تو خود مني، حتي نگاه كنجكاو و موهاي لختت .پسركم دوستت دارم چون با تو دوباره خودم و كودكي ام را پيدا كردم .با تو دارم ارام ارام بزرگ مي شوم در دهه چهارم زندگي ام .
پ.ن ۱: ری رای عزیزم چشم حتما عکس هم می گذارم به امید روزی ک ه با دیدار همدیگر بتوانم عکس فرشته اسمونی تو را با مارتیا اینجا بگذارم .
پ.ن ۲: دوستای خوب به همه سر می زنم اما به دلیل اینکه اینترنتم خیلی کند است نمی توانم نظر بگذارم یا صفحه نظرات باز نمی شه یا وقتی پیام را می نویسم خطا می دهد .درود بر مخابرات .![]()
چرا قديمي ها نماز باران مي خوانند و طلب باران مي كردند ؟
چرا ماچنين نمي كنيم ؟شايد انقدرگناهكاريم كه مي ترسيم خدا هم رويمان را زمين بزند ؟
چرا من نمي توانم وقتي فصل هاي سال را براي پسركم توضيح مي دهم قيافه حق به جانب بگيرم ؟
چرا وقتي مي گويم حالا زمستان است اصلا شباهتي به تعريفم از زمستان و زمان حال نمي بينم ؟
چرا وقتي به پسرمن مي گويم زمستان خيلي سرد است و همه پالتو و لباس هاي گرم مي پوشند خجالت مي كشم كه خودم تو اين روزهاي گرم بهاري مانتو به تن مي كنم ؟
چرا پاييز و زمستان با هم تفاوتي ندارند ؟
چرا حتي پاييز هم باران نباريد ؟
چرا ؟راستي خدا جونم چرا ؟
پ.ن: عجيب دلشوره تابستان را دارم و دلشوره كم آبي را ؟چرا هيچ خبري نيست ؟چرا در بلاد كفر ؟؟؟؟
اينهمه باران و برف مي ايد و ما انسان هاي خداشناس و متعهد و مومن اصلا اين بركات را تجربه نمي كنيم ؟چرا به نظر من مي ايد كه هر سال از بارش در كشور ما كاسته مي شه و به بارش اون ادمهاي كافر ؟؟؟؟
اضافه مي شه ؟
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتا راید .
اگر چه این مصیبت نبود اما...! .شاید یکروز سر فرصت اومدم نوشتم وقتی که همه چیز را برنامه ریزی می کنی و زندگی ات بخصوص تو روزهای اخر سال رو دور تند می گرده با یک تلنگر خدا تازه چشم هایت را باز می کنی و می بینی همه اون برنامه ریزی ها دود شده رفته هوا .بعد می بینی ای بابا برا ی چی اینهمه بدو بدو؟؟ زندگی بدون اون همه واجبات خود ساخته هم می گذره .دلم می خواست بیایم شرح کاملش را برای خودم و پسرم بنویسم که یادم باشه دیگه از این به بعد هر کاری را با نهایت دقت انجام بدهم و همچنین زیاد خودم را درگیر اینهمه برنامه ریزی و عجله کاری نکنم .
سرم شلوغ بودم امید وار بودم پنج شنبه گذشته بروم خانه خودمان و از اونجا وبلاگ مارتیا را اپ کنم و از حرف های شیرین تر از عسلش بنویسم .اما هنوز هم گرفتا راینترنت صد رحمت به لاک پشت دیال اپ خانه مادرم هستم .
پنج شنبه پرواز جا نداشت و قرار بود ما با پرواز شنبه یا یکشنبه برویم خانه .بعد از ظهر پنج شنبه شامل رحمت شهرداری و کم کاری های پیمانکاران شدم و وقتی شاد و خرم داشتم پیاده روی می کردم (ماشینم را چهار تا خیابان دورتر پارک کرده بودم تا پیاده روی کنم )به خاطر نشست پیاده رو در حالی که رو سطح صاف راه می رفتم پای راستم افتاد تو یک چاله پای راستم پیچ خورد و من هم انچنان مغرور که با وجود سوزش و درد ناگهانی شدید بازهم پیاده رفتم و کلی کار انجام دادم و با همان پا پیاده روی و رانندگی کردم و فردا صبح (جمعه )دیگه حتی نمی توانستم پایم را روی زمین بگذارم . حالا هم چهار روز است که پای بنده توی گچ است و تا دوهفته هم ادامه دارد .دیگه نه خبر از خانه و برنامه و برنامه ریزی و کار هست نه از چیزی دیگه .اینه که باید بگویم قدر عافیت کسی داند ...
واقعا کدام یکی از ماها به این موهبت راه رفتن روی دو پا در روز فکر می کنیم .من که مدتی است با تلنگر های خدا هر چقدر کوچک (سرما خوردگی مارتیا )بد جوری سر عقل اومدم . (جالب تر این است امروز تو خیابان توحید پای چپم هم پیچ خورد اما خداراشکر دردش بعد از نیم ساعت تمام شد .دیگه نور علی النور می شد اگر اون پایم هم گچ بگیرم .حتما اینهم یک تلنگربود برای اینکه دیشب مرتب گفتم شهرام بیا برویم گچ را باز کنیم من خوب شدم ها باور کن!!! دیگه پایم نه می سوزه نه درد می کنه .شهرام کاش این گچ ها زیپ داشت من یک ده دقیقه بازش می کردم .
فعلا در خدمت همین اینترنت دیال اپ لاک پشتی هستیم .یادم است چند سال پیش وقتی محله مامانم را فیبرنوری کشیدند قرار بود اینترنتش غوغا کنه .حالا می گویند با فیبر نوری ای دی اس ال نمی دهند .
پسرکم هم کلی برایم دلسوزی می کنه و مرتب میگه مامانا افشان پایت درد بوس شده ؟پایت پیچ خورده ؟وگچ پایم را نوازش می کنه .
البته تا می توانه بیشتر از پیش شیطانی کنه چون می داند سرعت اون از من در راه رفتن بیشتر شده و من نمی توانم بهش برسم .
درست روز تولد یکسالگی مارتیا بود .نمی دانم یادتان هست عکس های جالبی نداشتیم چون شهرام به من یک لنز هدیه داد و فوری لنز دوربین را عوض کرد و من نتوانستم عکس های خوبی باهاش بگیرم .به محض اینکه دوربین فیلمبرداری امان را روشن کردیم که یک فیلم نو برای تولد مارتیا بگذاریم ..نوار بیرون نیامد و گیر کرد و دیگه دوربین درست نشد .این شد که ما فیلم هم نداشتیم و لی توانستیم فیلم مارتیا را که از بدو تولد داشتیم توی دوربین بیرون بیاریم و***(از اینجا به بعد را می نویسم که اطلاعاتی بهتان بدهم که شادی به درد بخورد ) دوربین را فرستادیم تهران .خبر اوردند درست می شه و۱۵ هزار تومانی خرجش است اما اگه دربش را باز کنیم یک قطعه حساس داره پشت درب جا نوار یکه خراب می شه و ۱۰۰ هزار تومان پول اون قطعه است که گارانتی دوربین را بیاورید اون با گارانتی حساب می شود .هر چقدر کمد مربوط به مدارک را گشتم پیدا نشد .اخه ما دوربین سال ۸۲ خریده بودیم و از اونجایی که گارانتی های ایران معنی خاصی نمی دهند جز اینکه پول اضافی بابتش از مشتری بگیرند شاید یکسال قبل وقتی کمد مدارک را جستجو می کردیم و دیدیم تاریخ خیلی از گارانتی ها گذشته اونها را دور ریختیم .حالا نمایندگی می گفت اگر گارانتی را نداشته باشید باید ۱۰۰ هزار تومان را خودتان بدهید .هر چقدر گفتیم ا ون مدارک مال ۶ سال پیش است و کسی کاغذ های بی ارزش را نگه نمی داره خوب به خرجشان نرفت (من فکر می کنم تو سیستم های گارانتی شماره سریال را نگه می دارند و اینها همش بهانه های شرکت های سرویس گارانتی ایران است )بگذریم دیدیم ۸۰۰هزار تومان سال ۸۲ پول دادیم اون دوربین کانون را خریدیم حالا هم ۱۰۰ هزار تومان خرج دوربین کنیم که باید به زور ۱۵۰هزار تومان بفروشیم بی خیال شدیم و رفتیم یک دوربین خریدیم .منتها اینبار نه از مارک کانن چون دوربین های عکاسی را باید از مارک کانن خرید و دوربین های فیلمبرداری سونی بهتر از کانن است ****
اون دوربین حالا رو فلاش مموری عکس می گیرد و دوربین مارتیا است .![]()
حالا بعد از یکسال و خورده ای یک دوستی را پیدا کردیم که هنوز دوربین های فیلم کوچک را داشت .و توانستیم فیلم مارتیا را بزنیم روی دی وی دی و حالا یادمان اومد این مارتیا چقدر کوچک چقدر دوست داشتنی بود و چقدر زود بزرگ شد و چقدر ما (به عنوان پدرو مادر و نزدیکان ) متوجه گذشت زمان نشدیم .
شاید یادتان بیاید وقتی مارتیا کوچک بود مرتب بغلم بود و از هر فرصتی استفاده می کردم برای در اغوش گرفتنش اینروزها زیاد می شنوم که چه فوایدی داره .گذشته از همه فواید در اغوش گرفتن بچه ها باید بگویم که تا می توانید بچه هایتان را در اغوش بگیرید که زمان انقدر زود می گذرد که ما می مانیم و موی سپید و فرصت های از دست رفته و چشمان متحیرمان به فیلم ها و عکسهای گذشته های نه چندان دور!!!!
|
|