تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

در این پست عکس های جدید اضافه شده .

معرف حضور همگی که هست .به قول مارتیا سایا (سارا).دلمان برایش بسی تنگ شده ۱۷-۱۶ روزی است ندیدمش و تا ۵ شنبه که بروم اصفهان دلم برایش تنگ می شود .راستش دلم می خواهد بروم اصفهان و به قول خودمان اصفهان ها حسابی بچلونمش .

چه نگاه قشنگی

واقعا بعضی از عکس هایش من را به یاد مارتیا می اندازه .

این عکس ها را الان برادرم با ایمیل برایم فرستاده و خیلی نازند نه ؟؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 16:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

همين پاييز گذشته بود يكروز خوب كه باران هم اومده بود فكركنم همان روزي بود كه سارا به دنيا اومد .نمي دانم چرا تو خانه بزرگ مامان جون فقط من و بابا بزرگ و مارتيا بوديم .

به مارتياگفتم بيا مي برمت بيرون ماشين سواري حسابي پوشانده بودمش .هوا سرد بود ياباران مي اومد يا چند روز پيش باران اومده بود .تا رفتيم تو حياط چشمش افتاد به پدر بزرگ كه بزرگترين سرگرمي اش حالا تو داوران بازنشستگي حياط خانه است .ديد پدر بزرگ داره برگ هاي توي خيابان كشي ها را با جارو دسته بلند مي زنه تو باغچه ها اصلا ماشين و ماشين سواري و رانندگي يادش رفت .پريد طرف پدر بزرگش و از پدربزرگ يك جارو گرفت و مشغول شد با اين قد و بالا و يك جاروي دسته بلند . حالا جالب بود همش هم خلاف جهت پدربزرگ جارو مي كرد و هر چي برگ پدر بزرگ جمع كرده بود مارتيا دوباره مي ريخت به هم . بعد تصميم گرفت بره توي باغچه تا رفت افتاد تا كمر تو برگ هاي انبوه جمع شده وقتي ديد نمی توانه در بيايد با اعتراض داد زد :بابا آصف بيا من را بردار بيا من را بردار .

آنقدرخنديدم كه حد نداره درست است مارتيا از لحاظ دستور زبان اشتباه نگفته بود اما اين بيا من را بردار مدتها شده بود نقل محفل ما .

حالا دیشب با کمک پاتختی رفته روی میز توالت بعد موقع پایین اومدن احساس خطر کرده پدرش توی اتاق بوده

مارتیا :من را بیار پایین بابادا

الان می ایم

مارتیا :من را بیارید پایین .شماها من را دوست ندارید من را بیارید پایین .


یک وقت هایی که بوسش می کنم و نوازشش می کنم بهش می گویم تو کی هستی ؟هان تو کی هستی ؟من کی عاشق تو شدم ؟

دیشب اومده عین این حرف را تحویل من داده .داشتم یخچال را تمیز می کردم اومده می گوید :تو کی هستی جانم جانم

می گویم با کی داری حرف می زنی ؟می گوید با مامانا


اصلا مطمئن نیستم که به حرف های مخاطب پشت تلفن گوش می کنه .

لطفا با دیدن عکس های زیر با ۱۲۳ تماس نگیرید و فکرنکنید این از مصادیق کودک ازاری است بلکه جایی برای حمایت از حقوق والدین سراغ دارید زنگ بزنید .

اینهم همان جذاب ترین مرد سال

اینهم یک جور نقاشی با دست است .احتمالا مادر پیکاسو هم به اندازه من صبور بوده .عکس مربوط به مهر ماه است و هوا انقد رگرم بود که من مارتیا را به تنهایی بفرستم زیر دوش با لباس هایش البته .

فکر کنم خودش هم از دیدن دست و پایش به وجد اومده

 

بالاخره هم پسرم فکر کرده می توانه دست هایش را با رنگ بشوره .شاید هم انقد ربه هنرش اعتماد داره که با مشت نقاشی کنه .

اینهم یک دلیل دیگه برای تماس با ۱۲۳

حرفه ای هم عمل می کنه همه جا را تمیز می کند .

و این عکس اون دوتا شخصیت که در عکس ملاحظه می کنید ذغالی و طلایی هستند که مارتیا اون موقع بهشان می گفت غوغالی و تداعی .این عکس مال روز اول است دنبال مارتیا تو حیاط خانه مادر بزرگ می دویدند و مارتیا هم خانه را معرفی می کرد .ببین موتو اب را دیدی و دوباره می رفت جلوتر این برای یک روز بود چون از فردا مارتیا دنبال ذغالی و طلایی می دوید و اونها هم فرار می کردند .

پ.ن۱:عکس ها قدیمی هستند و مربوط باتابستان یا حداکثر مهر امسال هستند .بزرگترین عشق من زیر و رو کردن عکس های مارتیا از تولد تا الان است .

پ.ن ۲: شما را با تجارب خودم رایگان اشنا می کنم .اگر دیدید کوچولویتان داره با رنگ دست و پایش را می شوره اصلا هم هیجان زده نشوید و به جای جیغ و داد سوت بزنید و خونسرد بروید سراغ دوربین هایتان و عکس و فیلم بگیرید و فرض کنید اصلا هم فرشتان رنگی نشده احتمالا خطای دید شماست . به خاطر اعصابتان که کمی خط خطی است  خون جلوی چشمانتان را گرفته .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 9:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پسرم ،مرد كوچك زندگي من است .مردي كه هنوز 26 ماهه نشده آموزگار من است. تلاش و جديت در كارهايش دارد انقدر تكرار ميكند تاموفق شود و من درس مي گيرم .

نمي دانم اين كوشش و جديت و شكست ناپذيري چه موقع در وجود ما از بين مي رود ؟

پسرم مرد كوچك 26 ماهه من ،اموزگار خوبي است براي شاد بودن و زود فراموش كردن ناكامي ها و شكست ها و براي زود فراموش كردن دلخوري ها .به لبخندي شاد مي شود و همه چيز را فراموش مي كند .از چه زماني ما بزرگتر ها اينهمه زود رنج شديم ؟

پسركم مرد كوچك ،من اموزگار خوبي است براي ياد گرفتن و پيشرفت براي سيال بودن نه راكد بودن .هر روز چيزهاي تازه اي مي اموزد .هر روز به دانسته هايش اضافه مي كند براستي از چه زماني ما مثل مرداب شديم ؟

پسركم اموزگار خوبي است براي عشق ورزيدن و محبت كردن دوست دارد بدون چشمداشت دوستمان دارد بدون انكه بداند بيش از انچه كه برايش انجام مي دهيم وظيفه ماست ولي ما را دوست دارد .بدون توقع چه انجام بدهیم چه ندهيم وظايف پدر و مادري امان را .از كي ما اينهمه پر توقع شديم ؟

و بالاخره پسركم صبور است ،مي دانم دلش براي مادر بزرگش لك زده ،مي دانم منتظرامدنش است ،مي دانم .اما بازهم صبوري مي كند .با تلفن بامادربزگش حرف مي زند و اسم اعضاي خانواده را مي اورد اسم نزديكان را هيچ كس را از قلم نمي اندازد و مي خوهد همه سوار هواپيما شوند و پيش ما بيايند . چقدر مهربان است و صبور .ما از كي اينهمه بي طاقت شده ايم ؟

پسرم آموزگار خوبي است براي اعتماد به نفس داشتن .وقتي كاري را در حد ساده بلد باشه انگا ركه هيچ كاري نيست كه د ران حيطه نتواند انجام بدهد .وقتی مي تواند با دريل و آچار كا ركند پس مي تواند هواپيما هم تعمير كند .من چند سال است اعتماد به نفسم را از دست دادم . (د راين مورد خوب مي دانم سيستم هاي غلط آموزش ايران با دانش آموزان ما چه مي كنند انگار طراحي شدند براي سركوب استعداد و اعتماد به نفس)

پسرم ،آموزگار خوبي است براي صبوري، براي جديت در كار، براي پيروز شدن، براي تغيير دادن انچه كه نمي پسندد ،براي مهرباني و گذشت و شكست ناپذيري، براي هر روز بهتر از ديروز بودن ،براي اعتماد به نفس داشتن و بالاخره براي قهرمان بودن قهرمان بودن در زندگي خويش .

مادر سعي مي كنم از تو ياد بگيرم همه انچه را كه سالها زمان از من گرفته است مي خواهم دوباره از زمان و اززندگي باز پس بگيرمشان .


و اما ا زمرد كوچك خانه ما، قهرمان بزرگ :

پسركم مدتي است دست چپ و راستش را مي شناسد براي همين در پست هاي قبل گفتم بهتر رانندگي مي كند  چون به راهنمايي هاي ما عمل مي كند ايست ،حركت حالا فرمانت را بده دست راست و....        .

شايد باور كردني نباشد اما مارتيا استعداد ادبي بي نهايت دارد .گفتم با پيشينه خانوادگي شاعر و نويسنده نبايد هم دور از انتظار باشد .گفته بودم شعرها را تغيير مي دهد.در ماشين نشسته ايم انچه داستان و شعر و ... بلديم مي خوانيم برايش شعر انا نه بانا مي خوانيم همان كه در زمانهاي دور براي قرعه كشي گرگم به هوا مي خوانديم .بعد ازش مي خواهيم تكرارا كند .مارتيا مي خواند :آنا نه با نا    قربونش بروم مامانا

بعد شما تصور كنيد ذوق زدگي من و بابا شهرام را از شعر گفتن پسرك و احساس و استعدادش .

تعميركارهاي ما در شهرك آدم هاي عتيقه اي هستند .هر وقت براي تعمير زنگ مي زنيم وقت و بي وقت مي ايند و هيچ كاري هم انجام نمي دهند .قبلا كه سه نفر بيشتر نبودند و ان سه نفر به عنوان اچار فرانسه عمل مي كردند .تازگي ها تفكيك كردند هر كاري را و براي دوتا مشكل ما دونفر را فرستادند كه تقريبا هيچ كدام هم حل نشد . حالا ديروز ساعت 3:20 ظهر يك اقاي براي صداي كولر امد موقع خاموش بودن صداي ويز ويز مي داد (البته كولر هاي ما سرمايشي گرمايشي است گمان نكنيددر اين هواي سرد شهرهاي شما ما اينجا كولر استفاده مي كنيم . )البته كاري انجام نداد .رفت گفت اگر مشكلي بود فردا مي ايم . شما يك مارتياي كوچولوي 90 سانتي را تصور كنيد كه پشت سر اقاي تعميركار داره بدرقه اش مي كنه و با صداي بلند مي گه : بابادا يك عالمه آچار داره مي روم برمي دارم خودم كولر را درست مي كنم . فكر مي كنم قيافه اون اقاي تعميركار ديدني بود اون لحظه .

پسرك من د ر26 ماهگي پادشاهي است براي خودش دارو نمي خورد به التماس و ترفند كه نمي خورد به زور اگر بدهيم همه را به اني بر مي گرداند . تنها دارويي كه مي خورد شربت روغن ماهي است !!!!!!گاهي پيله مي كندجوراب نمي پوشم ،شلوار نمي پوشم ، كفش و جوراب را به محض اينكه در ماشين مي نشينيم در مي اورد ،شب ها به بهانه اينكه اسباب بازي هايش مي خواهند بخوابند چراغ نشيمن را خاموش مي كند . اما بر عكس موقع خواب بايد چراغ روشن باشد (تا خواب را از چشمان خودش به زور بيرون كند ).

گاه انچنان حرف مي زند انگار با پسركي 15-10 ساله روبرو هستم و گاه كودكي است شيطان و لجباز و يك دنده .

داريم باهم بازي مي كنيم سرش  مي خوره تو بيني من محكم هم مي خوره .بهش مي گويم مامان عزيزم مراقب باش بيني ام شكست دردم اومد .يك نگاه به من مي كند و مي گويد : شكست خوب بگوييم اقاي نجار بيايد درستش كنه ؟!!!(احساس پينوكيو بودن كردم با دماغ دراز ) مامان مگه من پينو كيو هستم كه نجار دماغم را درست كنه .خيلي خونسرد مي گويد : اره سلام پينوكيو .

دارم هوايي برايش بوس مي فرستم مي آيد جلو مي گويد بوسم را بده با دستش بوس را مي گيره و مي چسباند به لپش و مي گويد :گذاشتم سرجايش .

كماكان غذا خوردنش براي خودش مصيبتي است .مارتيا غذا نمي خورد انرژي بدنش را شير خانوم گاوه و ماست تامين مي كند  به زحمت مقدار غذايي كه مي خورد به دو قاشق غذاخوري مي رسد يعني اگر من دوقاشق غذا خوري برنج د ربشقابش بريزم حتما چيزي از غذايش باقي مي ماند و البته همين مقدار راهم مي خورد راضي ام قبلا همين ها ا هم نمي خورد .

مي دانم جلوي تلويزيون نبايد غذا خورد خوب مي دانم اين عادت بدي است اما به مدد همين تلويزيون و برنامه كودك و البته سرگرم شدن با اسباب بازي هايش در نشيمن كاري را كه اصلا دوست ندارم (سفره انداختن و روي زمين غذا خوردن )انجام مي دهم و همين 4تا قاشق مربا خوري را مي خورد و پنجمي را اگر حتي حواسش نباشد و به دهان ببرد بر مي گرداند بيرون . اما براي دوغ و ماست و شير خوردن هميشه حاضر است .

فكر كنم از عكس هايش بايد كاملا معلوم باشد كه لاغر شده است .

عاشق كمك كردن در كارهاي خانه است .وقتي بخواهيم غذا بخوريم خيلي دوست دارد كه مقدمات غذا را فراهم كند .بابا شهرام دارد اب پرتقال مي گيرد و من در نشيمن نشسته ام بابا از مارتيا مي خواهد از من بپرسد كه اب پرتقال مي خورم مارتيا را واسطه مي كند . مارتيا :مامانا از اب پرتقالي كه  من گرفتم مي خوري ؟؟؟

هر شب بساط اب هويج گيري بابا شهرام به راه است مارتيا هم روي اپن اشپزخانه مي نشيند و به بابا كمك مي كند و هويج ها را داخل اب ميوه گيري مي اندازد . و به مدد اب ميوه گيري ناراحت مي شود بدش مي ايد غصه مي خورد اگه اب ميوه نخوري يك دو جرعه سر مي كشه وگرنه اصلا !!!!

خلاصه اينكه يك كاسه ماست پر غذاي مارتيا را تشكيل مي دهد وگرنه غذاها برايش حكم دسر را دارند .مدتي است ماست پروبايوتيك برايش مي گيرم .بازهم خداراشكر كه ماست و شير و دوغ تو خانه ما ترك نمي شود .

مي دانيد كه بچه ها جاندا رپندار هستند و ژان پياژه معتقد است اين جاندار پنداري تا 12 سالگي ادامه دارد .خوب البته مارتيا هم همين جاندار پنداري را در سطح بالا داره .فكركنيد ناگهان صدايش از اتاقش مي ايد كه دارد دستور مي دهد يا عصباني شده و مي گويد چند بار بگويم ،چرا درست نمي شوي (منظورش با اسباب بازي هايي است كه مثلا جا نرفته اند )يا ...  .

چند هفته پيش مارتيا يكي از كتاب هاي عكس برگردان دار را برداشته بود و ما خانه برادرم بوديم .خودش داشت عكس ها را سر جايشان مي چسباند كه يكباره همه با صداي اعتراض اميزي جا خورديم .چرا دوتا دست هايم را ول نمي كني چرا دوتا دست هايم را گرفتي مگه من نمي گويم من را ول كن !!!!!!!!!ماجرا از اين قرار بود كه عكس سمج به دست مارتيا مي چسبيد و مارتيا وقتي مي خواست با دست ديگرش ان را ازاد كند دوباره به دست ديگرش مي چسبيد و اين پروسه ادامه داشت تا مارتيا عصباني شده بود و فكر مي كرد كه برچسب واقعا داره ازيتش مي كنه .

خلاصه اينكه پسرك شيرين و مهربان و بزرگي است اما به جايش شيطنت ها و لجبازي هاي اقتضاي سنش را هم دارد كه گاه و بيگاه مامان و بابا را كلافه مي كند .

يك مطلبي هست كه بايد بگويم .دوست خوبم شايلي در مضرات فشاراوردن به بچه ها نوشته بود مارتيا در حال حاضر تحت هيچ گونه اموزش مستقيم و يا غير مستقيمي نيست البته اينهم از توصيه هاي اقاي روانشناسي بود كه با او صحبت كرديم . حتي اموزش زبان فارسي كه خيلي از دوستان براي بچه ها شروع كردند . در مورد زبان دوم هم با اينكه مارتيا در حد بسيار خوبي زبان فارسي را می داند ضمائر و فعل ها را در 99 درصد موارد درست به كار مي برد اما اقاي دكتر فرمودند اگر در محيطي زندگي مي كرد كه زبان مادري با زبان جامعه و محيط تفاوت داشت اشكالي نداشت اما در حال حاضر نه اصلا !!!البته باعث تعجب ما شد اما فعلا به توصيه اقاي دكتر عمل كرديم همان كتاب خواندن بازي كردن و نقاشي كردن را رد برنامه هاي روزمره داريم و نه بيشتر .مارتيا هم با اين برنامه روزمره مشكلي ندارد .و هنوز عشق كتاب خواندن را دارد بخصوص وقتي بر ميگرديم و كتاب هاي خانه خودمان را انگار دوباره برايش خريدهايم تازگي دارد و دوباره مايل است همه را بخواند از اول .

مارتیا ۲۶ ماه قهرمانی ات مبارک .

اینهم مارتیای برفی .خانه مامان جون

این هم مارتیا که کاملا مشهود است لاغر شده .

فکرنکنید پسرم خودش یک پا ارایشگر است .وای به حال وقتی بتوانه برود سر کشو مامانش .رژ گونه ها را شکا رمی کنه و مامانش را تا جایی که می توانه سرخ می کنه . نگاه کنید چقدر هم با حال رژ گونه را دستش گرفته .

اینهم یک مارتیا از حمام در امده و از دست مامانش فرار کرده تا لباس نپوشه .اتاق انقدر گرم بوده که به من فرصت گرفتن عکس بدهد .

 و در پایان بازهم ۲۶ ماهگی ات مبارک پسرکم مرد بزرگ و قهرمان زندگی امان . دوستت داریم بی پایان و بی اندازه .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 13:9  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

خیلی وقت است می خواهم از تو بنویسم .از مادری که بهترین مادر دنیااست .اغراق نمی کنم . تو خوبی خیلی خوب مامانم .

انقدرخوب که سایه پر مهرت همیشه روی زندگی من بوده . از وقتی یادم می اید از اون موقع ها که خیلی کوچولو بودم دست های من را تو دستت می گرفتی و می گفتی چه دست های کوچولوی قشنگی و بهشان بوسه مي زدي  تا حالا که دست هایم از دست های تو بزرگ تر شده و من دست هاي هنوز زيبايت را مي بوسم .

از دوران نوجوانی که با همه سختی ها و جنگ با هورمون ها براي  گذر از  بلوغ اونهمه  مهربانی ها و گذشت ها و بوسه هایت کنار اومدن با بد قلقی هایم تا همين حالا كه خودم يك پسر دارم كه گاهي بد قلقل ترين موجود روي زمين مي شود .

هر شب مي اومدي تو اتاقم و من را مي بوسيدي زير گردنم حتي وقتي براي خودم دختر بزرگي شده بودم .تا همين الان كه خودم يك پسر كوچولو دارم كه شب ها با صدها بوسه من به خواب مي ره .

صبوري هايت در مقابل شيطنت هاي دوتا بچه كوچولو (من و برادرم كه با فاصله يكسال به دنيا اومديم )تا همين حالا كه پسرم شيطنت مي كنه و همه زندگي تو را كه هميشه پاكيزه ترين در فاميل بوده كثيف مي كنه مبل ها را از بين مي بره روي فرش چايي و دوغ مي ريزه و تو صبوري هنوز هم صبوري و من را هم هنوز هم به صبوري دعوت مي كني .

مهرباني و گذشتت و فداكاري ات هميشه زبانزد بوده تا همين حالا كه برا ي من و نوه ات از خودت و از زندگي ات و از همه فرصت هاي خوب دوران بازنشتگي ات مي گذري .

ديگه الان كه سارا هم هست و مامانم خوبم هميشه بايد به اون هم برسه و هواي اون را هم داشته باشه .

 مامان هميشه دلم مي خواست مثل تو باشم : صبور اما نيستم

مامان هميشه دلم مي خواست مثل تو باشم :با گذشت اما نيستم

 مامان هميشه دلم مي خواست مثل تو باشم : قوي مصمم و بااراده اما نيستم

مامان هميشه دلم مي خواست مثل تو باشم :محكم بدون اينكه به كمك كسي نياز داشته باشم اما نيستم

بايد باهات حرف بزنم بازهم بيشتر از قبل بايد ازت بپرسم بيشتر از قبل بايد بدانم كه راز همه خوبيها و مهرباني هايت چيه بادي بداني كه براي همه اونچه كه هستي تحسينت مي كنم بايد بداني كه تو برايم الگويي تو برايم نمونه اي .بايد بداني بهترين چيزي كه بهم دادي و من هم امانتدار خوبي بودم عشق مادري است .مي داني كه عشق اموختني است .

من هم عشقي كه از تو ياد گرفتم را دارم نثار پسركم مي كنم و لذت مي برم ازاينهمه خوشبختي و عشق .

دوستت دارم مادر مي داني كه دارم خيلي زياد و همين طور پسركم هم خيلي دوستت دارد .همه دوستت داريم و منتظريم .مامانم قرار است اين هفته اخر هفته بيايد خانه ما .خوشحالم مامان زياد همه ما خوشحاليم و داريم برنامه ريزي مي كنيم اگه مي شود بيشتر از يكهفته اينجا پيش خودمان نگهت داريم .

و د راخر حالا که مادر شده ام قریب ۲۶ ماه است که تازه فهمیده ام مادرها جواهرات نایابی هستند .

پ.ن۱: مارتیا خوب شده ممنون از احوال پرسی هایتان .دوروز بیماری اش بیشتر طول نکشید و فقط در حد ابریزش خفیف و عطسه های گاه و بیگاه بود .

پ.ن ۲:مرجان عزیز این پاستیل ها در ایران هم هستند با نام پاستیل های دکترتامی اگر اشتباه نکنم .اما پزشک مارتیا معتقد است مارتیا هیچ گونه کمبود ویتامین یا اهن نداره .امیدوارم پست کتاب مفید باشه پست ۱۳۸و۱۴۰ هم در باره کتاب بودند .

پ.ن ۳: بزودی عکس های مارتیا را می گذارم .عکس های تولدش را هم اینجا نگذاشتم . این عکس مال همین سه روز پیش است که داشت می رفت دکتر تو حیاط خانه خودمان .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 8:13  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

قديمي ها راست مي گفتن ادميزاد از فرداي خودش هم خبر ندارد . ديروز در چه فكري بودم و امروزد رچه فكري .

سه شنبه است 15 ديماه 88 .ساعت 2 بعد از ظهر است و من مارتيا را خوابانده ام . سريع مي روم اشپزخانه ورودي اشپزخانه پياز را برمي دارم و مي روم سراغ قابلمه ها بزرگترين قابلمه با كمترين صداي ايجاد شده را برمي دارم .پياز را مي شورم خورد مي كنم بعد سير را برمي دارم خورد مي كنم قابلمه را از پارچ كنار ظرفشويي پر مي كنم زردچوبه مي ريزم مي روم سراغ فريزر مرغ بر مي دارم .مي روم سراغ يخچال كلم بروكلي بر مي دارم و مي شورم و داخل قابلمه جدا گانه مي پزم دوباره مي روم سراغ فريز زنجبيل برمي دارم و چند تا برش كوچولو مي ريزم تو قابلمه .دوباره مي روم سراغ يخچال شلغم هم بر مي دارم ،مي شورم و نگيني خرد مي كنم همه چيز ريز ريز تا بعد از 3 الي 4 ساعت كه سوپ جوشيد چيزي تويش انقد رواضح نباشه كه اهل خانه از خوردنش سر باز بزنند . نيم پيمانه جو نيمكوب بر مي دارم مي شورم و مي ريزم تو قابلمه .بعد سراغ كابينت سبزي ها سبزي سوپ خشك كه محصول باغچه مامان اينهاست (دست مامانم درد نكنه ).قارچ هم می ریزم و همین طور هویج رنده شده .زير قابلمه زياد است قابلمه جوش است و من همه چيز را با هم مخلوط كردم .باز هم يك پياز بر مي دارم مي شورم پوست مي كنم و دو تكه مي كنم مي اندازم داخل يك قابلمه كوچك . دوباره مي روم سراغ فريز يك تكه ماهيچه بر مي دارم  و مي اندازم داخل قابلمه با زردچوبه .

براي شب مارتيا كته با ماهيچه درست مي كنم .

حدود سه ماه است مارتيا را از شير گرفتم .تو اين سه ماه اين سومين باري است كه مريض شده  اگر اينبار هم مثل دفعه پيش كه اصفهان بودم تب بالا كنه من چكار كنم تنهايي تو خانه .

انقد رمارتيا وقتي مريض مي شود ايراد مي گيره و انقدر بد دارو مي خوره حتي نمي گذاره درجه زير بغلش بگذارم .وقتي خوابيد درجه گذاشتم 36.1 بود خداراشكر نفس راحت كشيدم .

بايد امروز زود دست به كار مي شدم ساعت 5 كه شهرام بيايد بايد ببريمش دكتر و شايد تا 7 هم طول بكشه پس بايد غذار ا مي گذاشتم ساعت 2:15 دقيقه است و مي روم سراغ مارتيا مي بينم خواب است مي بوسمش مي بينم تب نداره مي ايم اينجا بنويسم .از ديرو واز ارزوهاي كوچك و بزرگ و ...

ديروز يكي از اروزهايم ،البته اروزهاي بزرگم كه نه .همه مي دانند حتما كه ارزوهاي بزرگم مربوط به مارتيا و خانواده است البته حداقل 10 تاي اولش .يكي از اروزهاي كوچكم كه البته نمي دانم چرا اينقد ردست نايافتني است داشتن يك خانه مرتب ،منظم ، تميز و يك  خانه اراسته و يك چايي در حال دم كشيدن در حاليكه با شهرام لم داده باشيم روي مبل و كتاب بخوانيم و پسركم هم خودش مشغول بازي باشه .همه چيز شسته شده ،اطو شده ،مرتب و بوي يك غذاي خوب مثل قرمه سبزي يا فسنجان همه خانه را پر كرده باشه .هيچ كاري روي زمين نمانده باشه و من دغدغه هيچ كاري را نداشته باشم .حتي بدانم همه كمد ها و انباري ها مرتب هستند .

يكي ديگه از آزوهايم رفتن تو اتاق خواب خودم بود در حاليكه كمي هم سرد باشه و رختخواب يخ بروم و پتو را تا گردنم بكشم بالا و چشمهايم را ببندم و نگران هيچ چيز نباشم و براي خودم حد و مرزي براي بيدار شدم تايين نكنم .

چه ارزوهاي كوچك اما دست نيافتني داشتم .اما امروز با خودم گفتم اونهمه خواب و تميزي و مرتب بودن وقتي پسركم صبح كه بيدار شدو طلب ماست كرد ديدم در حين خوردن ماست بيني اش صدا مي كنه و گرفته چه ارزشي داره .ايكاش مارتيا مريض نباشه من از اين ارزوهاي كوچكم هم گذشتم . من را همين صداي خنده ها و شيطنت هاي مارتيا بس .هر روز ظهر قبل از اينكه بخوابه 45 دقيقه اي باهم بازي مي كرديم و مي خنديدم امروز انقدرايراد گرفت تا خوابيد .

يعني مادر شدن اينقدر سخته واقعا همه مادرها براي هر عطسه و ابريزش بيني اينهمه قلبشان مي گيره و اشك تو چشمهايشان جمع مي شود.

حالا يكي از اون اروزهاي دست نيافتني ام اين است كه يك دل سير گريه كنم .همين .

زود خوب شو مامان وگرنه مامانت ...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:52  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پسرك كوچك من تو 25 ماهه شدي بدون انكه مادرت اينجا برايت  يادداشتي بگذارد .بايد گله كنم از روزمرگي ها و گرفتاري ها .اما انچه د راين مدت برايمان اتفاق افتاد را به نيت خير مي گيرم و دعا مي كنم  به خوشي تمام شود و اينده سازي باشد برا ي تو .

كوچولوي 25 ماهه من  90سانت قد و 15 كيلوگرم وزن دارد اگرچه مطمئن نيستم از دو روز پيش تا حالا وزن كم نكرده باشد .افسوس كه وادار شدم زودتر از 2 سال شيرم را از تو دريغ كنم و حالا من مانده ام و پسركي شيطان و بدون اشتها كه خوراكش شير خانوم گاوه و ماست است .و روز به روز احساس مي كنم گونه هايش اب مي شوند .

حرف نگفته زياد دارم انقدر كه ترافيك مغزم بالا رفته واي كاش حرف هايم با فرهنگ باشند و سعي نكنند د راين ترافيك مدام از هم جلو بزنند و راهشان را به لاين خلوت تر باز كنند !!!!!!

اول بگويم خدايا دوستت دارم .حالا مي فهمم چرا مي گويند خدا وسيله ساز است .خدايا درست است كه با يك اشارت تو ما با سر مي دويم .اما نمي دانم چرا لازم بود اينهمه سختي بكشيم .باز هم راضيم اگر تو راضي باشي و اگر هميشه همين اندازه به من و خانواده ام  لطف داشته باشي.

برويم سراغ ترافيكي ها :در چند روز گذشته با همسرم رفتيم پيش يك روانشناس .يك اقاي دكتري كه استاد دانشگاه هم هست . با اشنا وقت گرفتيم و با عجله رفتيم مارتيا از صبح نخوابيده بود و توي ماشين خوابش برد .حدس مي زديم. پس مامان جون را با خودمان برده بوديم تا اگر در ماشين خوابيد يا بيش از اندازه مطب حوصله اش را سر برد با مامان جون بازي كند تا من و بابا با خيال راحت  بتوانيم  با دكتر صحبت كنيم. اول از همه بگويم كه چيز زيادي عايدمان نشد حتي جواب صريحي براي بعضي از سوالاتمان در مورد رفتار با مارتيا پيدا نكرديم. از همه مي خواستيم مطمئن باشيم كه انچه در مورد تو و تواناييهايت در اين دوسال مي دانستيم همه واقعيت دارند .از اغاز تولد توضيح داديم از غلت زدن هايت در قبل از سه ماهگي و از هوشيار بودنت هايت پرسيد اقاي دكتر .از توجهت به تار استاد ذوالفنون در 5 ماهگي گفتيم و ازتمركز و توجهت پرسيد اقاي دكتر به كتاب . چند برگ از نقاشي هايت را برده بوديم براي اقاي دكتر و اقاي دكتر از توجه تو به تفاوت ها پرسيد .ا زحافظه ات ومن گفتم از شعر خواندن و استعداد تو در يافتن لغات هم قافيه .پدرت گفت از استعداد عوض كردن كلمات در شعر ها و اينكه اگر تصميم بگيري مامان و بابا را سر كاربگذاري همه لغات اول شعر را با يك حرف اغاز مي كني . به توانايي هاي ديگرت در مورد شمردن اعداد تا 10 بدون اينكه اشتباه كني . به توانايي ات در مورد دانستن رنگ ها حتي رنگ هاي فرعي . به شناختن خيابان ها و ياد اوردن خاطرات زمان هاي دور تر .به تفاوتی كه تو براي خاطرات خانه خودمان و اصفهان قائل مي شوي . به اينكه ادمها را در محدوده اين دو مكان طبقه بندي مي كني حتي غريبه ها را .و آقاي دكتر پرسيد از به كار بردن كلمات ربط و من گفتم از اينكه تو مي تواني اسم كتاب هايت را بخواني . حتي اگر يك ماهي به سراغ ان كتاب نرفته باشي .

و اقاي دكتر تاييد كرد تو با توجه به توصيفات و نقاشي ها و استعداد ادبي ات از نظر هوش از سن خودت بسيار جلوتري ولي تا 4 سالگي نبايد تست هوش از تو گرفت .اينكه استعداد منطقي و رياضي بالايي داري و اين توجه تو به كتاب و شعر وعوض كردن كلمات با قافيه ها ي درست و دانستن متضاد ها به استعداد ادبي تو برمي گردد كه ذاتي و ارثي است .

ازسابقه خانوادگي پرسيد پدربزگ مادري مارتيا در زمان هاي دور داستان مي نوشته و پدر بزرگ پدري اش شعر مي گويد گويا در خانواده بابا شهرام چندين نسل شاعر وجود داشته . در خانواده مادري مامان افشان  چندين نسل دانشمند و محقق ووجود داشته و كتاب هاي زيادي در مودر خانوده مادري و پدري مامان افشان  نوشته شده .برنامه تقويم تاريخ هر سال در روز بخصوصي از اجداد و فضائلشان مي گويد و برنامه هاي راديويي و تلويزيوني و كتاب هاي زيادي در اين اواخر نوشته شد كه فاميل مادري و پدري مامانا را به مردم شناسانده است .

مارتيا پسركم خوشحالم تو وارث نسلي هستي كه در زمان خود انديشمند و دانشمند لقب گرفته اند اگرچه امكانات و اطلاعات و دانش امروز نبود اما همه براي خود جايي باز كرده اند . روزي بزرگ مي شوي و اين كتاب ها را خواهي خواند و مادرو پدر برايت خواهند گفت كه تو قهرمان نسل گذشته خود هستي .امده اي قهرمان زندگي خودت باشي تا همه ان هوش و ذكاوتي را كه اجداد تو برايت به ارث گذاشته اند در راهي خرج كني كه سزاوار نا م اريايي تو است(انسان). دوستت دارم پسرم به تو افتخار مي كنم به تو كه مرد و افتخار من و پدرت هستي .

 و اما دوم : در رابطه با مساله كتاب و كتا بخواني بار پيش صحبت كردم . واقعيت است كه نظرات دكتر با من و خوانده هايم تفاوت داشت در مورد مساله  غول و پري نظر اقاي دكتر اين بود كه ممكن است براي كودك در سنين سه الي چهار سالگي ترس ايجاد كند .اما به نظر من اين بستگي به كودك و شناخت مادر از كودك دارد . البته اگر من و شما د رمقام والد هرگز به كودكانمان نگوييم غول مي ايد تو را مي خورد و يا ... پس غول هم مثل همه انسان  هاست .چه تفاوتي دارد . در اين مورد بايد بگويم پدر براي اقاي دكتر توضيح داد كه دو تا مجسمه فرشته كه البته شبيه ادم هستند خانه پدر بزر گ مارتيا هست كه بال هم دارند .مارتيا به پدرش گفته : به نظر تو فرشته ها پرواز مي كنند  و خودش جواب داده نه پرواز نمي كنند . پس اگر بچه ها توانايي تفكيك و قدرت شناخت دارند به نظر من غول ها هم نمي توانند مشكل ساز باشند .

 و اما داستان ها من با اقاي دكتر در مورد مشكلات داستان ها صحبت كردم .از يك داستان كه اجرا هم داره و نام يكي از پر اوازه ترين كارگردانان داستان هاي گويا را با خود یدک می کشد و البته همه ما قديمي تر ها اون اقا را با داستان معروفش مي شناسيم گفتم كه چه اتفاقي در داستان بين بچه ها و پدر و مادر مي افتد از الفاظ زشتي كه مادر به بچه ها لقب مي ده و لجبازي و لجبازي بين پدر و مادر و بچه ها كه به جاهاي باريك مي كشه اقاي دكتر با تعجب من را نگاه كرد و پرسيد اين سي دي مهر وزارت ارشاد را هم داره . بله اقاي دكتر اگه نداشته باشه اصلا مجوز فروش در كتاب فروشي هاي معتبر پيدا نمي كنه . به نظر شما وزارت ارشاد ما حواسش به اين جنبه هاي روانشناسي و تربيتي منفي هم هست يا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من با اون داستان بالا مخالفم به شدت مخالفم براي اينكه از حد يك رفتار بد پدر و مادر با فرزند يا حتي رفتاري كه هيجاني باشه مثل داد كشيدن يا عصباني شدن به حد توهين به بچه ها مي رسد اما در مورد هاي يك كمي خفيف تربا اقاي دكتر صحبت كردم مثل اينكه ما كتاب شعري داريم كه يك ني ني كوچولو كاغذهاي اداره پدرش را به خيال اينكه تميز مي شوند در تشت اب مي شورد و بعد در ادامه شعر :

اما مامان كه اومد كلي سرم داد كشيد

وقتي كه بابا اومد يكدفعه فرياد كشيد

مادر بزرگ به من گفت واي واي چه كار زشتي

كاشكي به جاي كاغذ جوراباتو مي شستي

در اين چهار تا مصرع مسلما ايراد هست اما نه ايرادي كه نشود كتاب را براي بچه ها خواند .اين كتاب جز يك مجموعه كتاب بود كه من درنمايشگاه براي مارتيا خريدم و بعد وقتي فكر كردم ديدم مناسب نيست اما بعد با خودم گفتم بايد مارتيا بداند كه كار بد عواقب بد هم دارد ،بايد بداند كه پدر و مادرهايي هم هستند كه داد مي كشند بايد خيلي اهسته و خيلي مختصر با بقيه هم اشنا بشود . پس مارتيا در كمال ناباوري من شعر را در همان ابتدا و با دو سه بار خواندن حفظ شد و انقدر هم قشنگ بعضي از قسمت هايش را مي خواند كه دل من ضعف مي رود . نظر اقاي دكتر در مورد اين شعر  منفي نبود همان طور كه فكر مي كردم . اما نظر اقاي دكتر اين بود كه بنبايد در حد زياد باشد .يعين شما نبايد داستان خيلي ريادي براي بچه ها بخوانيد كه  از اين صحنه هاي خشن !!!!!!!!!!!!!!! دارد .

**يك گريز بزنم جالبه به قول بابا شهرام اگه ما نگران داد زدن پدر و مادر ها در داستان هستيم تا مبادا به روحيه پسرمان لطمه وارد بشه ه پس نسل بعد از ما و پدر و مادرهاي نسل مارتيا براي بچه هايشان چه امكانات و چه شيوه هايي پيش مي گيرند . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از نظر اقاي دكتر كتاب هاي خانم افسانه شعبان نژاد و از نظر من خانم شكوه قاسم نيا تقريبا خالي از عيب هستند .  انشارات بنفشه كه واحد كودكان انتشارات قدياني است كتاب هاي خوبي دارد كه از نظر من شعرهاي شيرين براي بچه ها و قصه هاي شيرين جهان از ان جمله است .

اگر چه اينجا مي گويم كه من نه روانشناسم  ،نه محقق و نه منتقد اثار كودكان از ارزش كار هيچكس هم كم نمي كنم . اون چيزي را مي گويم كه به نظرم  در مقام مادر درست مي ايد و نه بيشتر .

شعرهاي شيرين براي بچه ها را مي شود در 5 جلد با جلد هاي سخت تهيه كرد و قصه هاي شيرين جهان هم در 5 جلد شامل 50 داستان تهيه شده كه البته گويا به صورت هر كتاب يك داستان هم منتشر مي شود .

اين هم ادرس اينرنتي :

www.ghadyani.ir

در زمينه شعر هم يك كتاب هست به نام نغمه ها كه در واقع ده جلد است هم به صورت يك جلدي اش هست و هم يه صورت 10 جلد جداگانه تا جايي كه من مي دانم سي دي هم دارد يعني هر جلد يك سي دي داره كه اجراي شعر ها و اهنگ ها و ترانه هاست كه خيلي اش هم قديمي است و براي مامادر و پدر ها ياداور خاطرات خوب گذشته است .

كتاب نغمه ها را اقاي مسعود زرگر گرداوري كرده و تصوير گر كتاب خانم مريم خسروي و انتشارات آتنا هم كتاب را چاپ كرده .و  قيمت كتاب يك جلدي 18000 تومان و قيمت هر جلد جداگانه اش 1800 تومان است .

اگ ربه دنبال داستان هاي قديمي و بسيار معروف هم هستيد مي توانيد كتاب قصه ها و افسانه هاي برادران گريم را از انتشارات كيميا بخريد ويراستار ليل اوئنز و ترجمه حسن اكبريان طبري و قيمت هم 15 هزار تومان .

برادران گريم (ياكوب و و يلهلم )بين سالهاي 1785 تا 1863 در المان زندگي مي كردند پاي صحبت ادم هاي عادي و مزارع و شهرها مي نشستند و داستان ها و افسانه ها را گرد اوري مي كردند .  و سرانجام يك مجموعه غني از داستان ها را جمع اوري كردند .

بسياري از داستان ها يي كه تا به حال شنيده ايد  شايد هم  براي پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها اشنا باشد از داستان هاي تاليف شده توسط برادران گريم است . البته كتاب را  صفحات و عك سهاي هيجان انگيز براي بچه ها ندارد اما مي توان براي داستان گويي از داستان هايش استفده كرد البته مارتيا به خود كتابش هم علاقه دارد .

با خواندن اين كتاب متوجه مي شويد كه چرا من در پست قبل نوشتم كه داستان هاي ترجمه شده به فارسي تبديل به يك جريان همه چيز خوب در پايان مي شوند .

كتاب هاي اموزشي و كمك اموزشي زيادي هم هستند كه مارتيا ازشان استفاده كرده و نتيجه خوبي هم داده كه اگر بخواهم همه را اينجا بنويسم خيلي زياد مي شود .

اميدوارم مرجان عزيز كه گويا در ايران هم زندگي نمي  كند بتواند كتاب هاي خوبي براي دخترش تهيه كند .

 

و اما نوبتي هم باشد نوبت مارتيا است كه اينروزها از هر شهدي در دنيا شيرين تر است با حرف هايش دل از خانواده و اشنا برده .ما تصميم داريم اخر هفته برگرديم به خانه  خودمان .نمي دانم اگر ما ايران زندگي نمي كرديم دوره هاي رفت و برگشت مان چند ساله مي شد . هميشه قرار مي گذاريم تا زمستان  ها را در جنوب باشيم اما در پايان هميشه اصفهانيم چه زمستان چه تابستان .مارتيا هم حسابي دلش برا ي خانه مامانا به قول خودش تنگ شده . راستش با شنيدن خبر انفولانزاي چند تا از بچه هاي شهرك تصميم گرفتيم نرويم اما ديديم  اگر قرار باشد مريض بشود اينجا هم اين امكان هست پس قرار شد برويم حالا تا خدا چي بخواهد !!!!!!!!!!در شيطنت هنوز هم كم نمي اورد .اينروزها مي تواند دقايقي خودش را با اسباب بازي هايش سرگرم كند .

هميشه در هر سني كه كودكتان باشد فكر مي كنيد اين سن از هميشه شيرين تر است اما با گذشت روزها كه دوستشان ندارم تازه مي فهمم كه اي دل غافل مارتاي از ديروزش هم شيرين تر شده .

مارتيا با بابا نماز مي خواند و وضو هم مي گيره برای اينكه از بابا كم نياره مي ره عينك افتابي اش را مي زنه تا وقتي بابا براي ووضو عينكش را بر مي داره اونهم عینک داشته باشد و همه چیز کپی برابر اصل باشه . رکوع و سجده می ره و ...   .

رانندگي كردنش با ماشين شارژي اش خيلي خوب شده يعني مي تواند دست و پاهايش را هماهنگ كنه و گاز و فرمان بده . دستو ايست و حركت را به موقع اجرا كنه داره .خودش كه هميشه مي خواهد رانندگي كنه با ماشين بابادا و مي خواهد گواهينامه هم بگيره .چون مي دانه بدون گواهينامه نمي شه رانندگي كرد . اين روزها يك بسته مداد رنگي 24 رنگ از مامان و بابا جايزه گرفته كه خيلي برايش هيجان انگيز بود تا به حال مداد هاي مارتيا يا از مارك كرايولا بوده يا مداد رنگي هاي كوتاه اين بار مداد رنگي هاي بلند و باريك را تجربه مي كنه .  در نقاشي بسيار پيشرفت كرده يعني ماشين و هواپيما مي كشه انقدر واضح كه يك غريبه هم مي توانه تشخيص بدهم اين ماشين است يا هواپيما است . اقاي دكتر هم تاييد كرد كه نقاشي هايش بسيار از سنش جلوتر است . با دست چپ انقدر مداد را خوب دستش مي گيره كه حد نداره .يعني در حد بچه هاي دبستاني تا جايي كه من ديدم بعضي از بچه ها بخصوص چپ دست ها براي دست گرفتن مداد حتي در سالهاي اول دبستان هم مشكل دارند اما مارتيا بدون اموزش خودش اين مشكل را حل كرده .

يك دنيا حرف از كارهايش دارم اما ذهنم ياري نمي كنه در ضمن  پستم ويرايشي است و بد جوري به هم ريخته بايد بگويم كه بهترين لحظات زندگي و روزم صبح ها با مارتيا شروع مي شه كه بيدار مي شه من را كنارش مي خواهد و بعد دوتا دست هاي كوچكش را مي گذاره دو طرف صورتم و لب هايش را غنچه مي كنه و من را مي بوسه خدايا ممنون ممنون ممنون ممنون اين نعمت را به همه زناني كه ارزويش را دارند عطا كن

دوستت دارم پسركم مي داني حتما مي داني چون روزي هزار با بهت مي گويم دوستت دارم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:7  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا