|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
قصه های خانه ما فصل به فصل تغییر می کند حالا از قهرمان بودن معو معو همان پیشی کوچولو به قصه ننه پیرزن یا همان قصه مهمانان ناخوانده که همه شنیده اند تغییر کرده در بیداری و به هنگام خواب قصه ننه پیرزن می خواهد .و از شنیدن صدها باره اش خسته نمی شه (این خاصیت خوب دوران کودکی است ).
پسرم درست در بیست ماه و ۱۳ روزگی برای اولین بار برایم خوابش را تعریف کرد .از خواب بیدار شد و گریه کرد ارامش کردم و برایش توضیح دادم که خواب دیده و ازش خواستم به من بگه چی شده و چه خوابی دیده .با صدایی که هنوز طنین ترس داشت گفت خسی(خرسی )خیلی بزرگ بود !!!!!!!!!!!!!!.
باورم نمی شد که بتوانه تعریف کنه اما این اتفاق باز هم تکرار شد یکبار دیگر گفتم چه خوابی دیدی :
با بابادا شمباد (بابا شهرام ) بازی کردم تودومبه (تلمبه )بازی کردم .تلمبه ای که برای باد کردن لوازم بادی و استخر هست * و باز هم یکبار دیگر که با گریه بیدار شد گفتم چی شده مامانم؟ گفت :ببخش بیش (ببخشید ) برق شکست .!!!! البته در طول روز رفته بود و پریز تلفن خانه مادر بزرگ را انقد رکشیده بود که از سیم جدا شده بود و احتمالا شب هم داشت همان خواب را می دید .
از بازیهای جدیدش هم بازی با جعبه ابزاری است که بعد از کلی گشتن در بازار پیدا کردیم و بسیار جالب است .اسم همه را می داند و همینطور کاربردشان را اچار (دو پخ . چهار پخ).اچار بندانسه (فرانسه )اچار لولو گو (لوله گیر )اچار بکس و اچار رینگ و ددیل (دریل)گیره و چکش و اره و اندازه (کولیس)یک جعبه ابزار واقعی که دریلش هم کار می کنه و مارتیا مدام داره میزها و پیچ های وسایل خانه را باهاش دودوست می کنه .!
پسرم تعابیر زیبایی دارد حرف ها و کارهایش شگفتی اور است .به مکالمه بسیار جالبش با خانوم برادرم دقت کنید :
مارتیاتو چقدر نازی اخه تو از کجا اومدی اینقدر نازی؟
مارتیا : از هوگا (خدا )
من از کجا اومدم ؟
مارتیا :از خانه دایی
![]()
قبلا هم گفتم مهارت های کلامی اش شگفت اور است غیر ممکن است زمان افعال و ضمایر و صفت ها را اشتباه به کا رببرد و گاهی کلماتی استفاده می کنه که درست است آنها را شنیده اما نه د رجایی که استفاده می کند .
چند روز پیش تلفن خانه دایی اش زنگ می زده داد زده :دایی دایی الو را بردار آقا منتظره !!!!
سعی می کنم البته به صورت غیر مستقیم طریقه درست غذا خوردن را بهش یاد بدهم اما مارتیا غذا برایش حکم ازمایشگاه کیمیا گری را دارد به این صورت که د رپایان از غذا ماست و نوشیدنی هر چه که باشد معجونی درست کرده خوب مخلوط شده و اگه دیر بجنبم یا روی زمین ریخته شده یا روی میز و با دست خوب پهن شده .نمی دانم باید چیزی بگم یا نه خیلی سعی می کنم خونسرد باشم و بپذیرم هنوز دارد غذاهارا را می شناسد و تجربه می کند!!
هر وقت اب طلب می کنه یعنی می خواهد کل خانه را باهایش شستشو بده.بعد هم با قیافه حق به جانب می گه دیدی میز و تبیز کردم دیدی؟
در مورد خطرات برق که نمی توانم توضیح بدهم فایده نداره اما هر چی بگم بازهم در اولین فرصت سراغ برق می ره و من باید چهار چشمی مراقبش باشم . مدام داخل یخچال یا فریزر را سیر می کنه و اگه دستش برسه شیشه های سس را بر می داره و بعد به همه چی و همه جا هم می خواهد سس بزنه .
هر وقت که تلفن زنگ بزنه می ره روی مبل و تلفن ثابت را برر می داره بعد وقتی مکالمه تمام می شه تلفن را می گذاره سر جایش و می گه تبوم شد گگوشتم .تمام شد تلفن را گذاشتم سر جایش(البته کل مکالمه را گوش داده ساکت و بیصدا )![]()
واقعیت این است که چندی پیش با پدر و مادر بزرگ رفتیم تا مهدکودکی را که به من معرفی شده بود از نزدیک ببینم و البته واکنش مارتیا را .
درست است که واکنش بدی نداشت در طی یک ساعت و اندی که انچا بودیم با کلی سبک سنگین کردن بازهم با دلایلی مستدل راضی نشدم جتی برای زمان تابستان روزها به مهد برود .البته شاید هم مهدهای ایران و ضعف های مدیران و مربیان انها (با عرض معذرت ) مزید بر علت بود . ایکاش اینجا هم امکانی بود تا کودکان با مادرانشان می توانستند روزها ساعتی را با هم سن و سالان بازی کنند .
و دیگر اینکه کلی حرف از پسرک شیرن زبانم دارم که که نمی دانم کی و چگونه بنویسم با این زمان محدود .برای بار دوم چهارم تیرماه رفتیم اتلیه و کلی عکس گرفتیم اینبار می توانم عکس هار ا بگذارم بعلاوه عکس های اسفند هشتاد و شش را بزودی می گذارم در اولین فرصت .
اهان یادم اومد پسرم من به مناسبت این گرمای کلافه کننده موهای قشنگش را کوتاه کرده و کلی قیافه جدید پیدا کرده .
در هر حال این من هنوز یک مادر عاشق
و یک مامان که گاهی شیطتنت های پسر کوچولویش قدرت فکر کردن را از هم ازش می گیره .
|
|