تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
عزیز دل مادر بینهایت دوستت  دارم انقدر که گاهی به احساس روزهای اول تولدت می خندم .فکر می کردم عشقم به تو نهایتی ندارد  اما حالا می فهمم این احساس امروز من نسبت به 11 ماه پیش بسیار تغییر کرده است . بیشتر شده چقدر؟ نمی دانم .اما هر روز گمانم می کنم که بیش از این عشق امکان ندارد و فردا می بینم چرا پس بیشتر هم می شود .

 کوچولوی من بیش از  یکماهی است که با کمک اشیا(میز و مبل و..)راه می رود می ایستد و بسیار فعال است .پسرک ناز من با حرف زدنهایش که اغلب نامفهوم هستند دل هر شنونده ای را می برد .

تمام حرف ها ی مار ا متوجه می شود .پدر بزرگ و مادر بزرگش از هوش و ذکاوتش و از اینکه با دقت به حرف هایشان گوش می سپارد و سپس عمل می کند شگفت زده اند .

گاه پسری حرف گوش کن و گاه بسیار لجباز و یکدنده است .

عاشق جارو دستی است ساعتی با جارو سرگرم می شود و بعد همه حا با خودش جارو را می کشد .به همین دلیل است جاروهای خانه مادر بزرگ را از دستش پنهان کرده ایم و حالا بدون جارو مانده ایم چون با جارو چهار دست و پا می رود و بعد روی سرامیک ها طبیعتا لیز می خورد و با چانه  به زمین می آید .

اگر کسی جارو برقی بکشد نباید نگران ناگهانی خاموش شدن جارو باشد چون مارتیا  بسیار تیز و فرز جارو را از برق بیرون می کشد و دوباره باید جارو را به برق  بزند و منتظر مارتیا باشد تا به  پریز برسد .شیطنت هایش دلم را می برد .

تلفن را هم زیاد دوست دارد شب پیش در خیابان اشک می ریخت و کیوسک تلفن عمومی را نشان می داد و می خواست تلفنش را بردارد بعد با گریه توی ماشین خوابید . مابین یخچال های خانه مادر بزرگ که کم هم نیستند ( خدا زیادشان کند)خوش است و به شیطنت مشغول .عاشق انار و سیب و گوجه و موز است .فلفل سبز دلمه ای را هم دوست دارد . از اینکه میوه و سبزیجات را با لذت می خوردخوشجالم .اما برای غذا دادنش بسیار دردسر دارم . پدر بزرگ می گوید باید برایش آزانس بگیریم تا دنبالش هر جا می رود برودو غذایش بدهد. پدر بزرگ و مارد بزرگش هر دو کمر درد دارند اگر لحظه ای در گوشه ای از اتاق بخواهند استراحت کنند مارتیا شیرجه می رود و موهایشان را با تمام قدرت می کشد .بینی را می کشد و گوش را هم از انگشتش محروم نمی کند .

پسرک شیطان من گوش لب و بینی را می شناسد و با انگشتش نشان می دهد .هر چه را که می شناسد اگر بخواهیم نشان می دهد .

یک عروسک مو طلایی یادگار دوران کودکی دارم که حرف می زند و شعر می خواند مارتیا هر روز صبحش را با ان شروع میکند وآنقد رصبح به صبح زیبا با عروسک حرف میزند که انگار سالهاست یار و رفقیند با هم .چنری پیش دخترک موطلایی از فامیل را دید که ایران زندگی نمی کندرا ملاقات کرد  هر چه  از برخوردش بگویم که چقدر جالب بود کم گفته ام  ابتدا با دقت نگاهش کرد بعد با احتباط هر چه تمام تر دستش را لحظه ای به طرفش برد و به کودک زدو سریع پس کشید  تا مطمئن شود مثل عروسک موطلایی مادر نیست بعد خندید و فهمید در دنیای واقعی هم انسان ها ی موطلایی هستند .

دیشب با پدر سرسره را امتحان کرده پدرش می گوید بار دوم که سوار شد فهمید باید دستهایش را از روی سرسره بردارد تا لیز بخورد .نگاهش بسیار جالب بود .پر از لذت و شادی و کمی امیخته با ترس . وقتی پایین می امد می خواست باز هم سوار شود  دست و پا می زد و شادی می کرد .

مادر بزرگ سه چرخه ای برایش خریده که مارتیا در ان بسیار خوش است حتی اگر توی اتاق سوارش شود و پذیرایی و اشپرخانه را با ان طی کند .

همه حرف ها را متوجه می شود مثلا مارتیا برو جارو را بیا.ر تا اتاق را تمیز کنیم .گاهی توی اتاق می خواهد افتاب را که داخل اتاق آمده جارو کند .

اگر چیزی را بخواهد و بگوییم بنشین تا بروم بیاورم یا بهت بدهم حتما به حرفمان گوش می کند این از مواردی است که بسیار جرف گوش است .

حرف زدنش با تلفن و شانه کردن موهایش با شانه بسیار جالب است دل را می برد .

پدر بزگش می گوید بیا موهایم را شانه کن با شانه سراغ پدر بزگ می رود با یک دست موهای پدربزرگ را می گیرد و سر پدر بزرگ را به طرف خودش می کشد و با دست دیگر با شانه مو را شانه می زند به عبارتی نصف مو را می کند و می خواهد نصف دیگر را شانه می کند .

گاه از کارهایش متعجب می شود اینکه وقتی خودکار را گیرد کاغذ می خواهد تا با خودکار به رویش خط بکشد .

گاه اگر در آغو ش من باشد و پدر رانندگی کند باید مراقبش باشم تا دنده را عوض نکند .پدر سریع کلاج می گیرد و مارتیا دنده را خلص می کند و ما می خندیم .

اینکه بی اندازه اجتماعی است .هر جا که برویم زن و مرد دوستش دارند با مردم ارتباط برقرار می کند .و می خندد و همه را دوست دارد .

بوسه هایش وای که وقتی حاضر می شود لحظه ای شیطنت را کنار بگذارد مادر را ببوسد چه احساسی دارم .شادم پرواز می کنم می خندم توی  دلم قند آب می شود احساس می کنم هر انچه در دنیا زیبایی است متعلق به من است .مادر دوستت دارم .

صدای نفس هایت شبها وقتی شیر می خوری و به خواب می روی تمام خستگی و بی خوابی های 11 ماهه را از یادم می برد .وقتی به چشمهایت نگاه می کنم وقتی موهایت را نوازش می کنم وقتی لبخند رضایت از سیر ی را روی صورتت می بینم :خدایا ممنونم خدایا شکر خدایا شکر  

تمام تلاشم را می کنم تا جدا از عکس ها و فیلمهایت لحظات با تو بودن را به ذهن بسپارم و در مغزم ثانیه ها را  ثبت کنم .نمی خواهم از یادم بروند این خوشبختی  .داشتن کودکی به غایت دلنشین و دوست داشتنی خدا حافظ تو باشد مادر .

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:24  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
یازده ماه است خدا دومین نعمت بزرگش را به من داده اولی نعمت مادر داشتن و دومی نعمت مادربودن .

پسرکم گمان نکنی تو فقط یازده ماه است زاده شدی من هم دوباره یازده ماه پیش زاده شدم در قالب یک مادر .و این تولد را دوست دارم .پس اینبار به خودم تبریک می گویم ابتدا .

افشان خانوم یازده ماه مادر بودنت مبارک .مستدام باد این تولد .شایسته این تولد دوباره باشی .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:47  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
من بینهایت سپاسگذارم دوستای خوبم با شماها هستم که با اس ام اس تلفن و کامنت جویای احوال مارتیا بودید .بینهایت ممنونم .ممنون برایش دها کردید .انشالله که هیچ مادری بیماری فرزندش را نبینه .انشالله همیشه همه بچه ها سالم باشند .

و همچنین روژینا جان ممنون از اس ام اس هایت ممنون از تلفتنهایت ممنون از همدیدی هایت دوست خوبم .خداهمیشه ثنا را به سلامت در پناه خودش نگه داره .خیلی بهم لطف داشتی شرمنده ام .

الهه خانوم دوست همیشه در صحنه که با دلگرمی ها و نصیحت هایت همیشه ارومم می کنی .از تو هم بینهای سپاسگذارم عزیزم .

اما در مورد ویروس روزئولا :دوستای خوبم که کامنت گذاشتید روزئولا به خودی خود احتیاج به درمان نداره اما زمینه ساز عفونت در بدن می شه که متاسفانه گوش مارتیا را گرفتار کرده .و باید انتی بیوتیک بخوره وگرنه خودش در ظاهر بیماری بدی نیست اگر عفونت را زمینه سازی نکنه ..متاسفانه امروز متوجه شدم بدن مارتیا دوباره دانه داره که گمان می کنم از عوارض کو آموکسی کلاو باشه .فردا با دکترش تماس می گیرم ببینم باید دارو را عوض کرد یا ادامه داد .

به این نکات هم د رمورد روزئولا اینفانتوم دقت کنید :

بررسي هاي تشخيصي ممكن است شامل آزمايش هايي نظير آزمايش كامل ادرار و شمارش سلول هاي خون براي رد ساير علل تب بالا (نظير عفونت گوش مياني ، مننژيت ، پنوموني يا عفونت مجاري ادرار) باشد.
درمان خاصي براي روزئولا وجود ندارد. استراحت در منزل تا رفع علايم كفايت مي كند.
حمام آب ولرم يا پاشويه ممكن است براي كاهش تب 9/38 درجه سانتيگراد يا بالاتر استفاده شود.
داروها
براي ناراحتي خفيف و براي كاهش تب استفاده از داروهاي بدون نسخه نظير استامينوفن ممكن است كافي باشند. آنتي بيوتيك ها كمك كننده نيستند.
داروهاي ضدتشنج (اگر كودك تشنج داشته باشد) ممكن است تجويز شود.
فعاليت
تا برطرف شدن تب ، كودك بايد در بستر استراحت كند.
رژيم غذايي
براي كودك بايد يك رژيم معمولي متعادل در نظر گرفته شود. كودك را تشويق نماييد تا مايعات بيشتري مصرف كند. مكمل هاي ويتاميني لازم براي كودك را طبق روال عادي ادامه دهيد.
در اين شرايط به پزشك خود مراجعه نماييد
اگر كودك شما داراي علايم روزئولا باشد.
- بروز تب بالا
- سفت شدن بدن يا ساير نشانه هاي شروع يك تشنج
- امتناع كودك از مصرف مايعات
- اگر گريه شديد و مداوم كودك كه با بغل كردن نيز متوقف نمي شود.
- بيحالي و سفتي گردن

 

این مطلب را هم در مورد خانواده ویروس هرپس بخوانید :

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100946204136

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:45  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
توی تمام این ۱۰ ماه و خورده ای نگذاشته بودم گریه کنه .اما توی این سه روز به اندازه ۱۰۰ برابر همه عمر ده ماههاش گریه کرد .بدون اغراق می گویم .من نگران و دست پاچه بودم .گفتم اونشب ساعت ۴.۴۵ همه اهل خانه مامانم اینها البته فقط بابا و مامانم بودند بیدار شدند .مامانم هم گریه می کرد و بابایم هم راه می رفت شب بدی بود .دلم از گریه هایش خون بود خودم هم گریه می کردم .اما مجبور بودم کر باشم و صدای گریه هایش را نشنوم .مجبور بودم کور باشم و نبینم اشک می ریزه و با چشم های ملتمسش به من نگاه می کنه .شاید من در نظرش یک مامان دیو صفت اومدم که به گریه هایش اهمیت نمی دادم .اما نباید تشنج می کرد با اون سرعتی که در عرض چند دقیقه تبش بالا می کشید و به دارو جواب نمی داد می ترسیدم تشنج کنه .بعد از اون بدن شویه تبش کمی پایین اومد .کمی پایین برای این بیماری بین ۳۸.۵ تا ۳۹.۵ بود که بازهم کمی از نگرانی هایم کم می کرد .

تا صبح مرتب مراقب بودیم و درجه حرارتش را چک می کردیم .توی این مریضی بغل هیچکس نمی رفت و نمی گذاشت کسی بهش دست بزنه جز من .ساعت ۶ به بعد توانست بخوابه من هم گذاشتمش روی پای مامانم و رفتم کارهایم را کردم ساعت ۷.۵ هم اومدیم از خانه بیرون به امید اینکه ساعت ۸ دکترش تو بخش اطفال می بیندش چیزی جز استامینوفن که باید ساعت ۴ می خورد نداشتیم .

ساعت ۸ کتر نیامده بود .بابای مارتیا مرتب می رفت و چک می کرد که دکتر اومده یا نه اخه باید می رفتیم داخل بخش و راهمان نمی دادند .

ساعت از ۸.۵ گذشته بود که تب مارتیا بالا رفته بود توی ماشین با آب معدنی که داشتیم بدنش را خنک کردیم .تا خود شوهرم از دور تو حیاط بیمارستان دکتر مارتیا را دیده بود که اومده وگرنه نگهبان می گفت نیامده و شاید ما بدون دیدن دکتر مجبور می شدیم برویم .

رفتیم تو .مارتیا بیحال تو بغل من بود پشت درب اتاق ان آي سي يو  .مسئول بخش گفت :ويزيت هاي بچه ها تا ۳ ساعت هم ممكن طول بكشه ما بچه بد حال زياد داريم .!!!

من راه مي رفتم و گريه مي كردم و مارتيا توب بغلم باهايش حرف مي زدم :ماماني پسر گلم خوب مي شوي مامان بازهم با هم پارك مي رويم شيطوني مي كني .مامانم ناله نکن دلم خونه مامانی جگرم کباب شد.

مسئول بخش دلش برای من سوخت و رفت داخل بخش ان آی سی یو و شرح حال مارتیا را برای دکتر داد و اومد گفت دکتر گفته یک مریض می بینم و می ایم .اگه تبش بالا است پاشویه اش کنید .تو اتاق فوتو تراپی رفتم و خواستم اب به بدنش بزنم که اجازه نداد .اصلا نم یگذاشت بگذارمش روی تخت اصلا از بغل من بغل بابایش نمی رفت .

دکتر اومد دیدش شرح حالش را شنید .گفت بروید بخش اطفال تا بیایم معاینه اش کنم .اما ممکن است طول بکشه رفتیم بخش اطفال اونجا شاید ۱.۵ ساعتی معطل شدیم .مارتیا بیقرار بود گریه می کرد می گفت باید بغلم کنی و راه بروی .داشتم دیوونه می شدم .نمی دانید ولی وصف ناکردنی است اون حال ایکاش هیچ مادری اون حال من را که توی بیمارستان داشتم درک نکنه .(آمین)

دکتر اومد مارتیا توی بغلم خواب بود .تا گذاشتمش روی تخت چشمهایش را باز کرد و تا دکتر را دید جیغ زد .دوباره گریه هایش شروع شد دکت رمعاینه اش کرد .گوشش را دید یکی از گوش هایش روز پیش ملتهب بود .دوباره معاینه کرد بازهم قرمزی را دید .بهم گفت که این بیماری روزئولا اینفانتوم است البته تایید کرد چون قبلش خودمان فهمیده بودیم .گفت خظرناک نیست و برای اینکه نگرانی ما را دید گفت :نگران نباشید بد حال هم نیست .شماره موبایلش را داد و گفت برای کنترل تبش بروفن را هم اضافه کرد .وقتی معایته تمام شد و داشت نسخه می نوشت دوباره خواست گوشش را ببینه و اینبار با اطمینان کامل گفت که باید دارو بخوره .فارمنتین ۴۷۵ .

اومدیم خانه مارتیا بهتر شده بود دارم را دادیم بهش بخوره که همان لحظه  همه را برگرداند .

دوباره تکرار کردیم .تا بعد ازظهر واقعا بهتر شده بود .شب هم ودارو را برگرداند .دوباره تکرار کردیم .

مارتیا به دارو حساسیت داشت .فردا بعد ازظهر بردیمش دکتر دوباره گوشش را معاینه کرد دارو را عوض کرد کو آموکسی کلاو ۳۱۲.

این یکی را بهتر تحمل می کنه .اما برای دارو خوردنش بساطی داریم .

از شنبه شب بدنش شروع کرد به دانه زدن .پیشانی کمر ابرو گونه ها پایین شکم کشاله ران .

دکترش گفته بود که بعد از اتمام تب دانه ها بیرون می ریزند و خارش هم ندارند .

مارتیا همان جمعه بهتر شده بود .الان خوبه ولی زیاد می خوابه و بیحال است . به شدت به من وابسته شده می خواهد بغل من باشه .

roseola  روزئولا اسم بیماری اش بود یک بیماری ویروسی توضیحاتش را می نویسم :

روزئولا) از بيماريهاي شايع دوران نوزادي و كودكي است و گاهي به نام بيماري ششم از آن ياد مي‏شود. علت اين نامگذاري اين است كه اين بيماري ششمين عضو گروهي از بيماريهاي دوران خردسالي است كه همگي با تب و بثورات پوستي هستند. سرخك و سرخچه نيز در اين ميان همين بيماريها قرار دارند.با اين كه اين بيماري را از گذشته‏هاي دور مي‏شناختند، اما عامل پيدايش آن روشن نبود تا اين كه در چند سال اخير معلوم شد كه منشأ ويروسي دارد.ويروس مولد بيماري (روزئولا) از خانواده ويروسهاي تبخال است و اصطلاحا ويروس (هرپس نوع) 6) خوانده مي‏شود كه نخستين بار در سال 1365 شناخته شد.اين ويروس در تمام نقاط جهان يافت مي‏شود و علاوه بر ايجاد بيماري (روزئولا) در كودكان، مي‏تواند بيماريهاي گوناگوني در بزرگسالان ايجاد كند. چگونگي انتقال‏آن را از راه بزاق و ترشحات تناسلي دانسته‏اند. در بدن بيش از 80 درصد از بزرگسالان پادتن ضد اين ويروس يافت مي‏شود كه نشانه تماس قبلي و ايمني در مقابل آن است.بيماري (روزئولا) در اكثر موارد بين‏6 ماهگي تا سه سالگي بروز مي‏كند و اين درست زماني است كه پادتن‏هايي كه در دوران جنيني از مادر به فرزند رسيده است، رو به كاهش مي‏گذارد. اين بيماري به صورت تك‏گير بروز مي‏كند و فصل شيوع خاصي ندارد. دوره نهفتگي آن از زمان ورود ويروس به بدن تا هنگام بروز علايم باليني‏5 - 15 روز بطور متوسط 12 روز است. آغاز بيماري به صورت تب ناگهاني و معمولا شديد است كه اين تب گاهي تا 41 درجه مي‏رسد. با وجود تب بالا، حال عمومي كودك خوب است و بازي مي‏كند و معمولا علايم ديگري ندارد. البته گاهي بي‏اشتهايي خفيف و تهوع و استفراغ نيز در بعضي كودكان ديده مي‏شود. بزرگ شدن گره‏هاي لنفي بخصوص در پشت گوش و گردن نيز در برخي موارد ديده مي‏شود.تب شديد كودك كه معمولا با هيچ علايمي همراه نيست و علت مشخصي براي آن يافت نمي‏شود، باعث نگراني پدر و مادر مي‏شود. اما تب بعد از3 - 4 روز بسرعت فروكش مي‏كند و بثورات بيماري در پوست ظاهر مي‏شود. بثورات (روزئولا) بصورت دانه‏ها و لكه‏هاي صورتي مايل به قرمز به اندازه‏2 - 3 ميليمتر است كه به تعداد زياد روي تنه و گاهي دست، گردن و پا پديد مي‏آيد و معمولا در صورت ديده نمي‏شود. اين دانه‏ها در عرض چند ساعت تا دو روز بدون برجا گذاشتن هيچ گونه اثري از بين مي‏رود. البته در خيلي از موارد بيماري فقط به صورت تب است و اصلا بثوراتي روي پوست پديد نمي‏آيد. بيماري (روزئولا) احتياج به درمان خاصي ندارد فقط بايد تب كودك به وسيله پاشويه و داروي تب‏بر كنترل شود تا احتمال تشنج از بين برود

 بازهم می ایم فعلا وقت ندارم

انشالله که هیچ بچه ای مریض نشه .(آمین )

ممنون حال مارتیا را پرسیدید و نگرانش بودید به لطف دعاهای شما خوبه .از همه شماها سپاسگذارم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 7:21  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
همه چیز از روز سه شنبه شروع شد مارتیا ظهر سه شنبه ۹ مهر و شب خوب خوابید .بهتر از همیشه کمتر بیدار شد . ظهر ۴ شنبه وقتی می خواستم ظهر بخوابانمش وقتی بوسیدمش احساس کردم داغ است .اما پدرش گفت: خیال می کنم .ظهر ۳ ساعت کامل خوابید .انگار از همه چیز خبر داشت .

وقتی بیدار شد مامانم هم تایید کرد بدنش داغ است .بهش با کمک قند و آب بهش قطره استامینوفن دادم .بعد از گرفتن صد بار شماره داخلی با تلفن گویای بیمارستان متوجه شدم که دکترش صبح پنج شنبه کلینیک بیمارستان  صدوقی مریض می بینه .گفتم تا فردا صبح بهش استامینوفن می دهم تا بره دکتر خودش ببیندش .رفتیم بعداز ظهر بیرون تا برایش سوسپانسیون استامینوفن بگیریم راحت تر بخوره از کنار درمانگاه پارسیان که تخصصی اطفال است رد شدیم شلوغ بود بابای مارتیا گفت اگه می خواهی ببیریمش دکتر گفتم نه دکترهای اینجا را دوست ندارم .تا فردا صبح که طوری نیست سرما خورده صبر می کنیم .رفتیم رولان یک عالمه لباس اورده بود .برایش دو تا سرهمی برای خواب گرفتم تا حالا  که هوا سرد شده و شبها لحافا را از رویش کنار می زنه سرما نخوره .کلی خودم را بابت اینکه نفهمیدم و شب سرما خورده سرزنش کردم.

یادم رفت بگم وقتی از خواب بیدار شد درجه حرارت بدنش ۳۷.۸ بود (البته زیر بغلش).وقتی از بیرون اومدیم شده بود ۳۸.۵ قطره هم خودره بود .شب که داشت شیر می خورد هول و حوش ۹ استامینوفن هم خورده بود دوباره دیدم داغ تر شده درجه گذاشتم ۳۹.۳ شده بود .وحشت کرم دیدم تبش داره می ره بالای ۴۰ (به درجه حرارت زیر بغل ۰.۵ درجه اضافه می کنند .)

سریع بابای مارتیا اماده شد .من هم مانتو و روسری را پوشیدم و مارتیا هم گریه می کرد .رفتم توی ماشین و بهش شیر می دادم .توی ماشین داغ داغ بود ناله می کرد و شیر می خورد .خیلی بیحال بود .گفتیم می برمش همان کلینیک تخصصی کودکان .یک خیابان مانده به کلینیک شیر خوردن را قطع کرد و خواست بلند شه که تا اومدم بلندش کنم حالش بهم خورد نفهمیدم اونهمه محتویات معده از کجا اومد همه مانتو حتی استین بلوز من و لباس خودش و درب ماشین کثیف دشد .مارتیا ترسیده بود من بیشتر گریه می کردم .دم کلینیک جا برای پارک نبود من درب ماشین را باز کردم انگار نه انگار که حتی دکمه هایم را نبستم .رفتم تو مارتیا گریه می کرد من هم همینطور دم میز پذیرش هم گریه می کردم به خانومه گفتم بچه من حالش خیلی بد است .گفت برو تو اتاق درجه حرارت بدنش را اندازه بگیرند توی اتاق پرستار ازم پرسید چند کیلو است اصلا نمی نشست روی ترازو فقط گریه میکرد نگذاشت وزنش کنند درجه حرارتش را هم با گریه گرفتند.پرستار بهم گفت که چرا ناراحتم آخه گریه می کردم و دستام میلرزید دلم می خواست بنشینم روی زمین و گریه کنم .مارتیا یک ریز گریه می کرد .تبش اوده بود پایین ۳۸.۵ شده بود .اما مارتیا گریه می کرد .بغل من بود .بغل بابایش هم نمی رفت راه رفتم تا خوابید .خدایا کلینیک چقد رشلوغ بود پر از بچه .خدایا چرا بچه ها مریض می شوند .یک بچه دیدم که پایش را چیزی مثل آتل بسته بودند تا بهش سرم بزنند .اشک گوشه چشمش خشکیده بود .دلم ریخت پایین خدایا بچه ها گناه دارند اشک برای همه بچه های مریض و همه مادر ها و پدرهای نگران اومد توی چشمم.

صبر کردیم تا نوبتمان شد .رفتیم تو مارتیا بیحال شده بود توی بغلم .دکتر علائمش را پرسید و قلب و ریه و گوش و حلقش را معاینه کرد و گفت احتمالا ویروس گرفته .معاینه هایی هم برا ی علائم تشنج و بی آبی بدنش کرد .مارتیا که دوباره بیدار شده بود گریه می کرد بابایش بردش بیرون تا دکتر برایش نسخه بنویسه .

وقتی اومدیم توی ماشین اروم تر شده بود رفتیم داروخانه .داروهایش را گرفتیم و رفتیم خانه .بازهم بد اخلاقی  و بیتابی می کرد .توی خانه برایش شیاف استامینوفن گذاشتیم و سعی کردیم بخوابونیمش و بدن شویه اش کنیم .که البته اجازه نمی داد .خواب نبود اما خیلی بیحال بود .روی پای مامانم خوابید و من  مامانم اونشب تا صبح بیدار ماندیم تا مبادا تبش بالا بره طرفهای صبح بهتر شده بود .وقت کمی می خوابید با دست به بدنش آب ولرم می زدیم تا تبش بیاید پایین .فردا صبح زود پدرش برایش از کلینیک نوبت گرفت و بردیمش دکتر اونهم معاینه کرد و از شنیدن اینکه تب بالایش بدون علامت است تعجب کرد و گفت که نباید تبش بالا بره اگه علامتی به بیماریش اضافه شد فردا صبح تو بخش ان آی سی یو هستم .

حال مارتیا صبح بهتر بود اما نه خوب .تا بعداز ظهر .یک کمی شب بازی کرد و سرحال بود .فکر کردیم بهتر شده تبش هم حدود ۳۸.۵ بود .شب قرار شد من بخوابم و بابای مارتیا مراقبش باشه و بعد من کشیک بدهم ساعت ۱۱ مارتیا استامینوفن خورده بود قرار شده بود اگه تبش از ۳۹ بالاتر نرفت استامینوفن را ۶ ساعته بخوره ساعت ۳ تب بالایی نداشت اما بعد از ۳ تبش رفت بالا ساعت ۴برایش شیاف گذاشتیم و بابای مارتیا خوابید البته بعد از پاشویه .ساعت ۴.۴۵ تبش رفته بود روی ۳۹.۳ و تا بابایش اومد بره آب ظرف را عوض کنه و یک درجه دیگه بیاره مبادا درجه اشتباه باشه (دلم را به این خوش کرده بودم )که دیدم درجه ۴۰.۲ را نشان می ده .زنگ زدیم اورژانش بردمش پایین دیگه گوشم صدای گریه هایش را نمی شنید ترسیدم تشنج کنه .لختش کردم و اب می زدم به دل و کمر و صورتش .مارتيا هم گريه مي كرد و دل سنگ كباب مي شد .

ادامه دارد .

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:7  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
یکی بالا یکی پایین دندون هایش را می گویم

خوشگل من

یک روزی این پسر من عنوان جذاب ترین مرد سال را می گیره موهایی را که در اثر باد پریشان شده ببینید

خوشگل جذاب دوست داشتنی خوردنی خدایا من دیوونه این کوچولو هستم

پ.ن:عکس ها توضیح دارد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:37  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا