تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
سلام اول قبل از اینکه با پسرم حرف بزنم ازچند تااز دوست های خوبم تشکر کنم

اول از همه از مامان محمود که به خاطر تاخیرهای من زحمت کشیده بود و با  دردسر فراوان به من زنگ زد تا جویای احوالات من ومارتیا بشه ممنون خاله خوب و نازنین .

دوم  هم الهه جان مامان علیرضا که وبلاگ نداره اما از دوستای خوب اینترنتی من است که موفق به دیدنش هم شده ام  ممنون دوست خوبم بابت مهربونی ها  راهنمایی ها و دلسوزی هایت و همچنین تبریک تولدت .

و همچنین از رژینای عزیز مامان ثنا که با اس ام اس و تلفن تولد 9 ماهگی مارتیا را تبریک گفتند اما متاسفانه موفق به شنیدن صدایش نشدم عزیزم هر بار شما زنگ زدی یا من زنگ زدم متاسفانه موفق به گفتگو نشدیم چقدر دلم می خواهم ببینمت .

و یک تشکر بخصوص و اگه قابل باشم مخصوص از سارینا جونم مامان پرهام نازنین  که از اون مامانای  به معنای واقعی فداکار و مادر روزگار هست ممنون از اس ام اس که روز تولدم دادی ممنون از پستت و ممنون از اینکه به یاد همه دوستها هستی و جمع همه را جمع نگه می داری و محفل دوستی های ما از زحمتهای تو نورانی ست .سارینا همیشه و همیشه و از صمیم قلب برای پرهام کوچولو دعا کردم و یادت باشه روزهای اول تولدش هم بهت گفته بودم خدا پرهام را در پناه خودش نگه می داره .مامان مهربون خدا شوهرت را که می دونم چقدر دوستش داری و پرهام را که ثمره عشق شماست حفظ کنه تا همیشه کنار زن نمونه و خوبی مثل تو شاد و ارام زندگی کنید .

حالا از خودمان بگویم برایتان یادتان می آید که چند تا پست قبلی نوشته بودم داریم تصمیم مهمی می گیریم یادتان هست نوشته بودم دلم نمی اید مارتیا را از ادمهایی که دوستش دارند و شهر فیروزه ای امان دور کنم( . که البته منظورم  گنبد های فیروزه ای بود که اشاره به اصفهان داشت و عده ای از دوستان گمان کرده بودند که من اهل نیشابور هستم).

راستش تصمیمان عوض شد که اون تصمیم قبلی به خاطر مارتیا بود بازهم فکر کردیم خیلی زیاد راستش از خودمان و خواسته خودمان هم گذشتیم و دیدیم برای مارتیا بهتر است که کنار پدر و مادر با هم باشه . می دانید فکر کردم و دیدم دور بودن از مادرم برایم خیلی سخت است خیلی زیاد نمی توانم توصیفش کنم حالا هم که فکر می کنم می بینم روزهای سختی را در پیش دارم . من از غربت متنفرم  .

بعد فکر کردیم همان قدر که ما برای دوری از خانواده نگرانیم مارتیا که روز به روز قدرت درکش بیشتر می شه هم برای دور بودن از پدرش ناراحت خواهد بود و دوری از پدر را سخت تحمل می کنه .وقتی پدرش می آمد خیلی خوشحال بود  وقتی می رفتیم بیرون چشمهایش دور ماشین می گشت تا ببینه پدرش می آید بغلش کنه و با خودش ببردش بیرون .

برای همین بود و هم به پشتوانه قولی که بابای مارتیا داده  این وضعیت تا دو و حداکثر سه سال آینده که مارتیااحتیاج به محیط های خاص آموزشی داره عوض می شه .تصمیم گرفتیم برویم به محل کار بابا در جنوب .

و بازهم با خودمن فکر کردیم که فعا مارتیا بیشتر به بودن کنار پدر و مادربیشتر احتیاج داره تا اجتماع و محیط آموزشی خوب .مادرم هم قول داده زیاد ما را تنها نگذاره .

گرفتاری ام هم به دلیل اسباب کشی بود .اگرچه من بیشتر بعد از ظهرها می رفتم و مارتیا پیش مادرم بود اما همان چند روز محدود و البته دو الی سه ساعته مارتیا را حسابی به من وابسته کرده بصورتی که دیگه حاضر نیست بغل کسی بره حتی ترجیح می ده بغل من باشه تا مادرم با اینکه قبل از این با مادرم راحت تر می خوابید و خیلی هم دوست داشت بغل مادرم باشه .

به هر حال که این پسر من حالا لحظه ای هم نمیخواهد جدا باشه و هنوز شیر خوردنش شبها ادامه داره و نمی خواهد فعلا دست از سر شیر مامان برداره .

به خاطر همین بود که نیومدم و از نه ماهگی اش بنویسم .اما حالا می گویم مامان جان پسر قشنگم حالا بیش ازانچه من برای دیدن تو تحمل کردم در این دنیای خاکی سن داری .مبارکت باشه این زندگی .مبارکت باشه این پاکی و این معصومیت عزیزم .دوستت دارم  اگه هم نمی دونی مظمئنا به زودی می فهمی چقدر برای همه عزیزی.

وقتم را دنبال مارتیا با خانه می گذرانم  .اگه لحظه ای غافل بشم زیر میز است یا سطل اشغال را زیر و رو کرده یا تلفن را از رو میز پیاده کرده جالب است مثل کمانده ها می ره زیر میز .اگه من با خودم نبرمش .خودش دنبال من می اید  هر جا که بروم .همش باید بغل باشه.

پریز های برق خانه مامان اینها پایین است وقتی توی روروئک است دستش هم توی پریز برق است .

امروز اگه دیر جنبیده بودم خودش را از روی صندلی غذا انداخته بود پایین .همش می ایسته روی صندلی غذا و لحظه ای آروم نمی گیره .همیشه شیطنت پسر بچه ها را دوست داشتم هنوز هم دوست دارم .امروز نزدیک بود لپ تاپ را که سیم شارژش تو برق بود بکشه پایین در یک لحظه استثنایی ازش گرفتم .عاشق تلفن کنترل و موبایل  است کافی است یک تلفن بدهم دستش امروز انچنان بلایی سر تلفنهای خانه مادرم اورد .که گمان نمی کردم دیگه کار کنه گوشی ها را برای اینکه به تقلید از ما بگذاره سر جایش محکم می کوبه وری تلفن و تلفن بی سیم را برای اینکه ببینه چه صدایی می ده پرت می کنه روی زمین .اصلا تازگی هر چی بهش بدهیم باید کشف کنه و باید بیاندازه زمین تا بفهمه چه صدایی می ده .به همین دلیل تلفن بی سیم مادرم اینها را که گران قیمت هم بود خش انداخته روی مانیتورش را !!! به نظر من و اطرافیان خیلی با هوش است البته این طبیعی است که همه پدر و مادرها بچه هایشان را باهوش می دانند اما به نظر شما برای مارتیای من زود نیست که مدتی 4 تا حیوان را می شناسه .سگ گربه کلاغ و پروانه را می شناسه .اگه بگویید پیشی زیر پایش را نگاه میکنه اگه بگم کلاغه یا قار قاری روی درخت یا اگه توی اتاق باشه پنجره را نگاه می کنه و اگه پرده کشیده شده باشه اصلا به طرف پرده کشیده شده نگاه نمی کنه مستقیم طرف پنجره دیگه نگاه می کنه این ها را بارها و بارها امتحان کردم اگه بگویم پروانه روی بوته ها و گل ها را نگاه می کنه .چند روز پیش تو بغل مامام درب ماشین را باز کرد از داخل !!!!

وقتی می خواهد برود زیر میز و ما نمی گذاریم و متکا می گذاریم دور میز وقتی می بینه نمی توانه برود می ره وجه دیگه میز را بررسی می کنه .خلاصه که شیطونی شده برای خودش که حد نداره .

وقتی من برادرم را صدا می کنم یا مامانم من را صدا می کنه سعی می کنه به تقلید از ما اسم من یا برادرم را تکرار کنه انقد ربا مزه است تازه گاهی هم یه برادرم می گه دا که مخفف دایی است .

حرف زدنش هم خیلی بامزه است کلی برای خودش حرف می زنه و صداهای مختلف را تکرار می کنه .وای که از دوست داشتنی بودنش هر چه بگم کم گفتم .

توی خیابان که توجه همه را جلب می کنه از زن و مرد و پیر و جوان .

توی خیابان هم بعضی از خانمها می گویند خانم ترا به خدا اینطوری نیاوریدش بیرون شلوار پایش کنید چشمش می زنند .آخه من بیشتر با رکابی و شورت لی  یا کتان می برمش بیرون .من هم می گویم چشم خانم چشم عزیزم ممنون از توجهتان یا خیلی به ما لطف دارید ولی باز هم تنش می کنم .آخه دوست دارم توی خیابان با لباس راحت و خنک بره تا شلوار دست و پا گیر.

اتاق مادرم را خیلی دوست داره اخه یک پنجره خیلی بزرگ داره رو به باغ با درخت های سر به فلک کشیده و استخر و گلدان های کنار استخر و پراست از قاب عکس های کوچک و بزرگ که مارتیا دوستشان داره بعضی روزها می برمش تو اتاق مامانم روی تخت خواب مامانم  می خوابونمش کلی خوشحال می شه و دست و پا می زنه وقتی می گم بابا یا دایی به عکس ها با دقت نگاه می کنه و بعد یک خنده نازی تحویل من می ده .

دوستش دارم انقد رکه نمی توانم بگم چقد رفقط روزی هزار بار شکر می کنم و مادرم هم روزی صد بار می گه خدایا تو چقد رمارا دوست داشتی که مارتیا را به ما دادی .

خدایا ممنونم

راستی کارهایش را نوشته بودم تا تمام شد آپ کنم که روی کامپیوترم بود و رفت جنوب و من ماندم و لپ تاپم که دیگه فایلش را ندارم .

راستی دوستهایی که من را لینک کردید لطفا توی همین پست برایم یادداشت بگذارید ممنون .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:17  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فقط چهره پسرک من را ببینید وقتی می خواهیم ازش عکس بگیریم چه ژستی می گیره و نمی گذاره ما یک عکس  بدون خبر ازش بگیریم .ببینید چقدر زیبا ژست می گیره .

در ضمن از بچگی عاشق موسیقی های اصیل ایرانی  بود کاش می توانستم فیلم هایش را هم اینجا بگذارم تا ببینید که وقتی یک کنسرت موسیقی ایرانی نگاه می کنه پلک هم نمی زنه ولی اصلا به این موسیقی های پاپ امروزی که از ماهو*اره پخش می شه نگاه هم نمی کنه .

از حالا ذات هنری داره پسرک من .خودش مدام چهچه می زنه .

خدایا ممنونم .

پسرکم دوستت دارم زیاد انقدر زیاد که نمی دونم و نمی توانم حد و اندازه اش را با کل دنیا مقایسه کنم .

گرفتارم هفته اینده به همه سر می زنم و دلایلم را می گویم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
سلام پسرم

سلام عسلم  عمر  زندگی  عشق  هستی  مستی ام  امید و زندگی ام.

مامان من مست عشق تو دارم ثانیه ها و روزها را سپری می کنم . این روزها سرم شلوغ است .روی کامپیوترم مدتهاست دارم کارهای تو را می نویسم تا شاید روزی پست کنم .کارهایی که دیگه کهنه شدند و من هنوز موفق نشدم

فقط می گویم عجب شرابی است این عشق مادر به فرزند که  من را از من بیخود کرده .

 

فقط می توانم بگم روز به روز دوست داشتنی تر می شه و من را عاشق تر می کنه .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:18  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
برای انسان های بزرگ بن بستی وجود نخواهد داشت

زیرا

یا راهی خواهند یافت

ویا

راهی خواهند ساخت .

 

 

با پسرم مارتیا:این جملات زیبا را می نویسم تا روزی بخوانی و از انها درس بگیری

با تمام وجود دوستت دارم مرد کوچکم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:3  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا