تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

مرتب سعی می کنم خودم را سانسور کنم تا اینجا چیزی ننویسم که به پسرم مربوط نیست و نباید هم بخواند .

شاید این پست را پاک کردم برای همین برایش شماره هم نمی گذارم .

یادتان هست قدیم ها البته الان هم کما بیش دیده می شود .روی دیوار خانه ها و یا ... می نوشتند لعنت بر ... کسی که اینجا اشغال بریزد .

خوب البته جمله جالبی نبود و نیست اماخوب اشغال گذاشتن هم دم درب خانه مردم درست نیست نه ؟

حالا تو دنیای دیجیتال دنبال نمونه های بارزش بگردید .همین اس ام اس های تبلیغاتی .بعضی هایشان انقد رلج در بیاورند که حد نداره مثل :مجموعه ۱۰ فیلم استثنائی +...+... در یک دی وی دی ۳۵۰۰ تومان بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است . همبرگز تاپ افتتاح شد شعبه شماره ۱۰۰۰ آدرس :  ....

یا اینکه میلتان راباز می کنید  و از تعداد میل هایی که از دیروز برایتان اومده شگفت زده می شوید .نه یکی نه دو تا نه ده تا .مثلا من فکر می کنم کافیه یک ادم بیکار میل شما را از وبلاگتان برداره و عضو یکی از این گروه های اینترنتی باشه انوقت میل شما به ۱۰۰ تا آدم فوروارد می شه و این ۱۰۰ تا به توان ایکس  می رسه  درعرض دو روز تمام ادمهای دنیا حتی خلافکارهای اینترنتی و کلاه بردارها هم ادرس میل شما را دارند .

حالا می بینید این اس ام اس ها که وقت و بیوقت و شب و نصفه شب (البته من به شخصه موبایلم را خاموش می کنم ) یا موقعی که منتظر یک تلفن یا اس ام اس هستید یا میل هایی که می اید و اغلب مطالب مستهجن و پوچ و به درد نخور و تبلیغ کرم ها و دستگاه های ماهواره های و فال و هزار چیز به درد نخور و کوفت و ... است حکایت همان اشغال گذاشتن دم درب خانه مردم است و تازه می فهمید چرا اونجا می نوشتند لعنت خدابر ... کسی که اینجا آشغال بریزد .

عکس بالا یک مسجد است نزدیک بندر پرک تقریبا ما بین بندر عسلویه و بندر سیراف .می دانید که مشخصه مسجد های اهل تسنن این است که گنبد ندارند .ما هر جا که برویم از روی مسجد هایشان تشخیص می دهیم که این محله یا روستا شیعه هستند یا سنی .من خودم به شخصه معماری مساجدشان  دوست دارم به نظرم خیلی بکر و ساده است نه ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 11:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بهتر است جای اون البته را خودتان پر کنید .قصد ندارم اینجا بنویسم به این زودی چون تازه پست گذاشته بودم. اما بهتره بگویم به دو دلیل اومدم.الان هم مارتیا با پدرش رفت پارک و من با یک لیوان چایی و یک ظرف خرما کنارش در خدمتتان هستم .

برای اونهایی که بچه ۲.۵ تا ۳ ساله دارند البته مارتیا در حال حاضر ۲ سال و سه ماه و سه هفته و سن دارد اما کمی زودتر به این مرحله رسیده . تو پست های قبلی گفتم که یکی از رفتارهای نگران کننده مارتیا این است که مدام در خواب در حال مکیدن و مک زدن است . و اینکار به شدت نگرانم می کند البته من برای کمتر کردنش شیشه شیر بهش می دهم البته با اب تا شبها قبل از خواب کمی مک بزند و مطابق همیشه و اخلاقی که از نوزادی داشت فقط کمی مک می زند و بعد باهاش بازی می کنه . بالاخره توانستم بعد از تحقیق مطلبی در این مورد پیدا کنم . در مورد مارتیا دیدن مداوم سارا و شیر خوردن از مادر فکرمی کنم مزید بر علت شده .شما هم بخوانید :(سن ۲.۵ سالگی )

بسياري از کودکان در اين سن ، در مرحله عجيبي قرار مي‌گيرند، آنها ميل دارند به زمان شيرخوارگي برگردند، از نظر احساسي مي‌توانند اين مرحله را با مادر تجديد کنند. دوست دارند دوباره از پستان مادر شير بخورند، خود را در آغوش مادر جاي دهد، برايش بسيار دلپذير خواهد بود. کودک 5/2 ساله‌اي به مادرش مي‌گفت: «من کوچولو هستم» نمي توانم حرف بزنم. دندان ندارم غذا بخورم. دوست دارم شير بخورم.»
آنها دوست دارند در کالسکه بخوابند و از شيشه بوسيله پستانک شير بخورند. وقتي مادري اين نياز کودک خود را بداند، سعي در برطرف کردن آن کرده و به موقع او را از اين تخيل بي جا نجات مي‌دهد. اغلب مادران ، کودک در اين سن را مسخره کرده و با توجه به کودکان ديگر خود ، حس حسادت آنانرا تحريک و حسود بار مي‌آورند. اما اگر کودک از زنده کرددوران شیر خوارگی خود به اندازه کافي تجربه بدست آورد، خواهد توانست رشد کند و مستقل تر و بالغ تر بشود و سپس همواره به جلو نگاه کند نه به عقب. 
 تک تک مطالب بالا در مورد مارتیا صدق می کند و واقعیت این است که خوشحالم هیچ گاه با این حس مقابله نکردم .


و دلیل دومم جواب به دوستی است که در کامنت پست قبل سوالاتی پرسیده بودند .

دوسالگی یکی از مقاطع حساس و دشوار در تربیت و رفتار با کودکان است. دوساله ها غیرقابل پیش بینی هستند، به حرف گوش نمی دهند و همیشه «نه» می گویند و در مهمانی و جمع های دوستانه رفتارهای غیرقابل پیش بینی می کنند که والدین شان به خاطر آنها خجالت زده می شوند. گاه فکر می کنید تلاشتان برای تربیت این فرشته کوچک اما چموش دوست داشتنی برای همیشه بی نتیجه خواهد ماند و گاه شیرین زبانی و رفتارهای بزرگ منشانه اش باعث می شود براحتی فراموش کنید که او فقط و فقط «دو سال» دارد. پگی شکت کارشناس تربیت کودکان در ایالت اوهایو می گوید: «در این مرحله است که کودک از قالب نوزادی خارج و در قالب یک انسان کوچک اما کمال یافته به لحاظ افکار، عقاید و خواسته هایش قرار می گیرد و همین خصوصیت ها و خصلت ها هستند که از دو سالگی بچه ها برای والدین یک غول می سازد و تربیت و رفتار با آنها را دشوارتر می کند.
کارشناسان معتقد هستند آنچه که کودکان در این سن حقیقتاً به دنبال آن هستند کشف ساز و کار این دنیا با به چالش گرفتن هر چیز از پدیده های مختلف گرفته تا آستانه صبر و تحمل و حتی حوصله والدین شان است و از همین روست که به دوساله ها بر چسب «غیر قابل کنترل و پیش بینی بودن» زده شده است و گفته می شود « نه بچه هستند که بتوان مثل بچه ها با آنها رفتار کرد و نه بزرگ هستند که بشود مثل بزرگترها با آنان رفتار کرد.

دوست عزیز در تعجبم که چگونه نوشتید فرزندانتان این گونه لجاجت ها و سرکشی ها و شیطنت ها را نداشتند .تقریبا تمام مادران کودکان خردسال این مشکلات را دارد البته این بستگی به ازادی عمل و امیزان استقلالی که در خانه به کودکانمان می دهیم هم دارد . منطق در این سن چیزی نیست که بتوان از بچه ها انتظار داشت حتی قول وقرار هم این چنین است . به هر حال همه ما می دانیم کودکان در این سن پادشاهان زمین هستند و نمی توانند نظر و عقیده ای را مخالف خود بپذیرند . مارتیا هم مثل همه همسالانش همین گونه  است من کمتر می نویسم حتی زیاد هم گله نمی کنم پیش نزدیکانم چون مادرم به شدت از اینکار ناراحت می شود و منطقش این است که همه بچه ها اینگونه هستند و این اتفاقات گذار هستند .

و اما درمورد خاص بودن اینکه مارتیا بچه با هوشی است .در این شک ندارم برای اینکه نه بر اساس احساسات و غرایز مادری بلکه بر اساس صحبت با روانشناس به این نتیجه رسیده ام . مارتیا بهره هوشی بالایی دارد بیشتر از متوسط جامعه اما من هرگز نگفته ام که بچه ای است خاص !!!! و مطمئنا خیلی دیگر از بچه ها هم اینگونه هستند مهم این است که مادر وپدر از این نظر مطمئن باشند و قدمهایشان در جهت هر چه پر بار کردن زندگی بچه ها باشد .

شما گمان می کنید همه بچه ها بین ۱.۵ تا ۲ سالگی  سلیس و روان صحبت می کنند .؟شما تا به حال جند تا بچه دیده اید که قبل از دوسالگی خواب هایشان را تعریف کنند ؟شما چند تابچه را دیدید که زیر دوسالگی چپ و راست و مفهوم دیروز و امروز و فردا را به خوبی بدانند .شما چندتا بچه را می شناسید که در ۱.۵ سالگی بتواند ۱۲ تا مکعب ۲*۲*۲ را روی هم بگذاره و برج بسازد.حتما این را می دانید که ساختن برج البته نه با مربع هایی به این کوچکی در هر سن نشاندهنده هوش جسمی -حرکتی است . شما چند تا بچه زیر دوسال را می شناسید که شعرهایی را که بلد هستند با کلمات متفاوت اما هم قافیه جایگزین می کنند .  

شما از باز کردن و خاموش و روشن کردن ماشین نوشتید در حالیکه این کارها اتفاقاتی هستند که کاملا تجربی هستند و مارتیا ما هم بااینکه در ۹۹ درصد موارد توی صندلی اش نشسته و رانندگی را نمی بینه اما با همان موارد کم هم می توانه سوئیچ را خاموش و روشن کنه و من این را از مصادیق هوش نمی دانم .

باید بگویم بله یکی از مصادیق هوش می تواند قدرت تبادل نظر و همکاری و ارتباط با دیگران باشد که مارتیا ازاون به خوبی برخوردار است.

شاید شما زیاد بچه دیده اید که وقتی به یک ترانه گوش می کنند مثل همان دو پست پیش سوالاتی از این قبیل می پرسند و متوجه می شوند که چرا خواننده می گوید خورشید می باره .من می دانم بچه هایی با هوش متوسط و شاید اندکی بهتر در دوسالگی تازه یاد می گیرند که خوب صحبت کنند نه اینکه از این قبیل سوالات بپرسند .

حالا گیریم که مارتیا بچه خاص .من خودم به شخصه به عنوان یک مادر از موفقیت هایی که بچه ها دارند خوشحال می شوم مثلا وقتی لیلی مامان اراز می نویسد که پسرش داره سه زبان را به طور همزمان یاد می گیره و وقتی می نویسه که پیش پزشک رفته و پزشک هم از پیشرفتش خوشحال و ذوق زده شده بسیار خوشحال می شوم .وقتی مامان شایلی می نویسه که دخترش  کارتون های زبان اصلی را متوجه می شود چرا باید فکر کنم که دارند من را مجاب می کنند که فرندانشان با بچه های همسن و سال و با مارتیا من تفاوت دارند و خاص تر هستند .خوشحالم از پیشرفتشان اینکه اراز و امیر مامان بهار  و امثلهم ایرانی اند برای اینکه یک فرزند ایرانی هر جا باشد ایرانی است و موفقیتش برای همه ما افتخار افرین است می خواهد اراز باشه می خواهد مارتیا باشه می خواهد فرزندان شما باشند . مارتیا من دراینده می تواند به ایرانی بودن و افتخار افرین بودن دوستانش افتخار کند . پس اینکه مارتیا باهوش باشد یا خاص باشه یا ... باید نه برای من بلکه برای همه خوشایند باشد .اما در مورد اینکه من سعی دارم به همه ثابت کنم .به نظر من همه خوانندگان وبلاگ من از ان جهت که همه وبلاگ نویسنده هستند و همه سواد دارند پس قدرت درک دارند و می توانند باور نکنند که مارتیا به قول شما خاص است !!!!!!!!!!!شما اینطور فکر نمیکنید که خوانندگان وبلاگ من از سطح شعور بالایی برخوردارند و قدرت انتخاب و فهم دارند و من نمی توانم چیزی را بهشان تحمیل کنم .   در ضمن خودم هم از اینکاری که شما نوشتید اصلا اطلاع ندارم گمان می کنم ممکن است به نظر شما با نظر خاص شما اینگونه باشد .هر چه وبلاگ مارتیا را خواندم چیزی از زور و جبر و وادار کردن دیگران به تمایز مارتیا ندیدم . در ضمن گلناز عزیز از سوالاتتان اصل ناراحت نشدم ولی کلمه قلدر مابانه من ر ا ناراحت کرد می دانی چرا چون این واژه ها برای بچه ها سنگین است ما نمی توانیم طی کردن مراحل رشد را به پای قلدر بودن بچه ها بگذاریم من در تمام مطالعات و جستجوهایم در اینترنت ندیدم اینگونه رفتارها در دو سالگی به قلدر بودن تعبیر بشه مطمئن باشید طی کردن همه مراحل رشد برای بچه ها ضروری است و این منطقی که شما از خودتان وفرزندانتان نوشتید کمی هم نگران کننده است چون بچه ها در این سن به مقتضیات سن و درک و فهم و توانایی هایی هایشان خودشان را مرکز دنیا می بینند و اینهم یکی دیگر از مراحل رشد است که ضروری است . طی کردن قدم به قدم همه این مراحل باعث می شود بچه ها در اینده بچه های نرمال تری از هر جهت باشند .شاید شما با تصور اینکه این رفتارها در دوسالگی و سه سالگی قلدر مابانه است خواه ناخواه یا دانسته و ندانسته با کودکانتان و این مرحله از رشدشان مخالفت کرده اید .

امیدوارم ناراحت نشوید رک پرسیدید رک جواب دادم .حس می کردم مدتهاست می خواهی این سوالات را بپرسی (اشاره به یکی از پست های قبلتان )شاید فکر کردی چون کامنتهایم تاییدی است ممکن است تائید نکنم یا جواب ندهم .نه عزیزان من من کامنتهایم را به دنبال کامنتهای غیر اخلاقی و مستهجنی که برای مامان توتی فرستاده می شد تائیدی کردم و نه برای مخالفانم .تا وقتی که کامنتها دور از ادب نباشد چرا جواب ندهم .(گرچه کلمه قلدر مابانه کمی هم دور از ادب بودبرای یک بچه دوساله اما من گذاشتم به پای تفاوت فرهنگ هاو نظرات و عقایدم با شما ... . 

البته همه مادران عالم فکر می کنند که فرزندانشان بهترین و برترین و زیباترین هستند همانگونه که ما در ضرب المثل هایمان هم داریم . و جز این اگر باشد جای تردید است  .دوست خوب من هر چه پست هایم را خواندم نتوانستم بدانم چرا و چرا نظر شما این است که من سعی در تحمیل چیزی دارم من قسمتی و نه همه خاطرات مارتیا را می نویسم .چون تا همین جا هم به خاطر مشغله زیاد کلی هنر کرده ام که توانسته ام بنویسم .

امیدوارم کما فی السابق دوست بمانیم .


و اما از خودم بگویم می خواهم امروز بگویم که بد جوری بدون کمک هستم یعنی اینجا نمی توانم یک فرد مطمئن (البته از نظر تمیزی و کار بلدی )پیدا کنم که تو کارهای خانه کمکم کنه و یک عالمه کار دارم و فکر کنم امسال هم باید بی خیال خانه تکانی بشوم البته گمان نکنید خانه امان کثیف است اصلا و ابدا می توانید سر زده بیایید اما خانه تکانی اختصاصی خیلی خوبه . نه ؟مهتاب جان دلم می خواهد اما کمک ندارم و با مارتیا هم نمی شود . یعنب حتی وقتی پدرش هست انقد رمی خواهد کمک کند که کمک هایشان اساسا دردسر ساز می شود .

راستی اینجا بهار نارنج ها در امده توی کوچه ها بوی خوبی می اید خیلی خوب لذت یک چایی بهار نارنج داغ توی یک بعد از ظهر کنا رخانواده خیلی خوبه .منتظرم مامانم بیاید تا با هم تجربه اش کنیم .اخه شهرام اهل چایی نیست و اگر هم بخورد به خاطر دل خوشی من است .

از چند تا شکوفه نارنج خانه بوی بهار نارنج می دهد جای همه را خالی می کنم .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 12:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پسرم با تو هستم روزی از همین روزها در اینده ای نه چندان دور باعث افتخار ما خواهی بود .روزی خواهد امد که با افتخار تو را با دست به دیگران نشان خواهم داد و خواهم گفت : پسرم مارتیا .


ما چند روزی است خانه خودمان هستیم .داریم می رویم خرید .نمی دانم بحث چی پیش امد که مارتیا پرسید کدام خدا؟

می گویم خدای بزرگ ما یک خدا داریم مامان  .

می گوید :خدای بزرگ ؟کجاست .یعد خودش با دست به اسمان اشاره می کنه و می گه اونجا اونجا و اونجا .

بعد می گوید: خدای بزرگ پشت ابرها تو کوه ها قایم شده .

بچه ها قدرت درک بالایی دارند .نمی دانم در مقابل اشتباهات دیگران چی بهش بگویم .چند روز پیش توی حیاط منتظر امدن شهرام بودیم از پشت نرده های حیاط می دید که دختر های کوچه می دوند جیغ می کشند و گل های درخت های کوچه را می کنند .نگاه می کرد و بعد با صدای بلند (که البته در میان جیغ و همهمه اون ها به جایی هم نمی رسید)  می گفت : گل ها را نکنید درخت ها دردشان می اید . و من نمی دانم باید در قبال نگاه پرسشگرش که جرا این کار بدی است برای اون ولی دیگران انجام می دهند چی بگویم جز اینکه کار اشتباهی است و حتما اونها بچه ها کار بدی می کنند و اینکه چرا به حرف بزرگتر ها گوش نمی کنند حتما ادب ندارند .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 16:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بعدا نوشتم :

۵ اسفند تولد یکسالگی اهورای نازنین را به مامان رونالی و بابا علی تبریک می گویم .پاینده و موفق باشی اهورا جان


حتما همگی فعل چلوندن را شنیدید .(نمی دانم چرا من تا مدتی پیش فکر می کردم این فعل مخصوص اصفهانی هاست ).وقتی مارتیا را بغل می کنیم و فشارش می دهیم می گه من را نچولید من را نچولید . چند روز پیش اومده می گوید مامانا: بچولمت .بعد من را فشا رمیده و می رود و می گوید : چولیدم .

این جزء معدود افعالی است که اشتباه می گوید شاید برای اینکه خیلی کاربرد نداره .

وقتی شهرام رفت .شب پرسید بابادا کجاست ؟بهش گفتم رفته سر کار آخه باید کارهایش را انجام می داد نمی شود که همیشه بماند پیش ما .می گوید :خوب کارهایش را دوستش انجام بدهد .بیاید اینجا خانه مامان جون همه با هم اینجا بمانیم . از بس خانه خودمان نبودیم بچه هم عادت کرده دوست داره همیشه خانه مامان جانش بماند .

می دانید بچه ها همه کلمات را خیلی خوب درک می کنند .و خوب هم به خاطر می سپارند .مارتیا یک اخلاقی دارد وقتی نمی تواند کاری را انجام بدهد سر و صدا راه می اندازه و با ناراحتی با وسائلش حرف می زند امروز دیدم داره با اسباب بازی هایش بازی می کند و می گوید :به خدای مجید درست شو.


یک بحثی را در مورد اسکیت بگویم اون هم اینه که ما برای مارتیا اسکیت خریدیم اما قصدمان اموزش مداوم مارتیا نبود بیشتر آشنایی بود .اگر برای بچه های زیر چهارسال (حداقل ) اسکیت می خرید یادتان باشد که اینکار را برای آشنایی و علاقه کودکتان و سرگرمی انجام بدهید نه برای اموزش مستمر که مسلما نتیجه خوبی نمیدهد .آموزش اسکیت در ایران از ۵ سال شروع می شود . چون نه آموزش به معنای واقعی در این سن معنی میدهد و نه اجبار کار درستی است و نه اصرار می توانه درست باشد .یادمان باشد کفش های اسکیت سنگین هستند و بچه های کوچک به سن و سال مارتیا می توانند حداکثر ۱۵ دقیقه ای تحملشان کنند و میزان فرمان پذیری پایین و لجبازی بالای بچه ها را در این سن نادیده نگیرید .پس با این جمع بندی ها بروید مبلغ بالایی هزینه کنید .البته می شود کفش هایی تهیه کرد که بچه ها بتوانند در یکی دوسال آینده استفاده کنند( کفش ها یکی دو سایز بزرگ می شوند . ) اما اگر بچه ها در رنج دوسال هستند نمی شود انتظار داشت که تا ۵ سالگی کفش ها اندازه اشان باشه و اون موقع یک آموزش جدی را شروع کرد .

راستی همه ما در مورد مضرات فشار آوردن به بچه ها در یادگیری کارها و .. شنیدیم می دانید بتهون با چه فشار و زوری از طرف پدر پیانو را آموخت ؟؟؟؟؟؟

ما هم جمعه رفتیم برای جلسه دوم کلاس .همان موقع مادرم و خانم برادرم داشتند از خانه می رفتند مهمانی .مارتیا شروع کرد به غر غر که چرا مامان جون فریده با ما نمی آید البته منظورش بیشتر این بود که چرا مامان جونش رفته تو ماشین سارا اینها . خلاصه با اخلاقی مثال زدنی رفتیم پیست اسکیت آبشار . کمی زود رسیدیم با شهرام رفت پیاده روی و تماشای پسرهای بزرگی که هاکی می کردند . بعد آقای مربی آمد و مارتیا خوش اخلاق تر شده بود اصلا و ابدا به حرف های آقای مربی گوش نکرد . یک آقای باغبانی گویا روز پیش مارتیا را در حال راه رفتن آنجا دیده بودامده می گفت اینکه دیروز خیلی خوب راه می رفت امروز از دنده چپ بلند شده . (خوب شد آمد گفت وگرنه آقای مربی فکر می کرد که ما از اون پدر و مادر های خود شیفته ایم که الکی می گوییم آقا یک عالمه تو خانه خوب بوده )

 خلاصه اصلا به حرف های مربی گوش نکرد و این آقای مربی هم می خواست که به زور بهش یاد بده من هم هی چشم غره به شهرام می رفتم و می گفتم اشکالی نداره اگر نمی خواهد نباید مجبورش کرد . بالاخره پیروز شدیم و کلاس را تمام کردیم و کفش ها را از پاهایش در اوردیم .  و تا خود خانه هم غر زد .

خلاصه اینکه باید در مورد بچه ها منتظر این کارها هم بود و اصلا نگران هزینه های بر باد رفته هم نبود .

یادم باشد یک چیزی را بگویم در ایران تقریبا هیچ مرکزی بری اموزش و تربیت  مربی کودکان و نونهالان نیست.در هیچ موردی. درست است رشته های دانشگاهی زیادی در این باره هست اما هیچ کدام انقدر کارایی ندارند .خیلی از شماها لیلی مامان اراز را می شناسید که از زیر یکسالگی اراز را به کلاس های مختلف می برد موسیقی و شنا و ... .در ایران ما اصلا و ابدا چنین مرکزی نداریم .مربی را هم نداریم که روانشناسی اموزش به کودکان را به طور صحیح یاد گرفته باشد ممکن است همه محفوظات از این رشته داشته باشند اما مسلما اموزش عملی و سوابق تجربی خوبی ندارند و تازه ما مراکز اموزش استاندارد هم در ایران نداریم که مربی اگر شایسته باشد در اون اموزش بدهد .پس با این تفاسیر باید بسیار مراقب بچه هاباشید همین مراکز نه چندان خوب هم بچه ها را از زیر سه سال اصلا قبول نمی کنند و جاهایی که اسکیت را اموزش می دهند از ۵ سالگی شروع می کنند ما مربی خصوصی گرفتیم اقایی که هیچ سر رشته ای از روانشناسی و اموزش بچه ها نداره پس نباید به بچه فشار بیاید و نباید گمان کنید که می توانید اموزش اصولی داشته باشید .

مثلا مرجان عزیز نوشته در شهرشان می شود از سه سالگی به بچه ها اموزش داد و اراز قرار است امسال بره کلاس مخصوص .در مورد بچه های خارج از ایران می شه امیدوار بود مراکز خوب و معتبر و استاندارد هست اما در ایران باید حسابی مراقب باشید که به جای اموزش به خیلی از جنبه های روحی و روانی و حتی جسمی بچه ها اسیب وارد نشود .

همه ما می دانیم که اموزش هیچ کدارم از رشته های ورزشی زیر ده سال بطور جدی و قهرمانی  (بغیر از دو و شنا )اصولی نیست و فشاری که به بچه ها وارد می شه ممکن است در اینده باعث صدمان جدی به استخوانهایشان بشود .


نمی دانم نوشتن این مطالب درست است یا نه .مارتیا به شد بازیگوش بهانه گیر و ایرادگیر و خودسر و صد البته كنجكاو شده .چشم ازش بردارم نیست .یک صندلی را کشان کشان می برد پای سینک ظرف می شوره !!!یا می ره به چاقوهای اشپزخانه می رسه !!!

شایلی جان یادت است نوشتی با شاینا کاردستی درست می کنی ؟اخ دلم خون شد می خواستم یک پست مفصل بنویسم .اما چی بگویم مثلا تا غافل می شوم قیچی را بر می داره و می بینم گذاشته دو طرف بینی اش و داره فشار می دهد البته قیچی از نوع ایمن است اما خوب به هر حال .می بینم رفته صندلی گذاشته از روی یخچال رنده های سیر و زنجبیل و .. هست که اهنربا هم داره از یخچال مامانم برداشته داره چسب ماتیکی را رنده می کنه !!!!!!می گویم اخه پسر من کی چسب را رنده می کنن؟

یا اینکه با قیچی اش همه مقوا ها و کاغذ رنگی ها را ریز ریز می کند البته مهم نیست .اوائل می گفتم  برایش تازگی داره اما به هر حال اینکار نوعی اسراف است هر مقوا را ۵۰۰ تومان می خری و بعد باید ریزه هایش را بریزی تو سطل اشغال .بهش می گویم بیا روزنامه بدهم اینها را نگه داریم برای کاردستی اما قبول نمی کند .

فکرکنید یک دقیقه روی زمین بند نمی شه نشستم می بینم رفته تلفن را اورده از پریز می کشه بیرون و قبل از اینه ما ببینیم زده تو پریز برق البته تو سه راهی تلویزیون و تلفن سوخته تو این یکماهه دوتا تلفن از مامانم سوزانده . اگر هم سوکتی باشه دو دقیقه با کسی نمی گذاره حرف بزنیم می پره روی تلفن و اول می گوید :سلام شما ؟وقتی هم از حرف زدن خسته می شه انقد رتلفن را می کشه . تا سوکتش در بیاید و بعد می بینی گوشی دست ما است و تلفن وسط اتاق دست مارتیا .تلفن بی سیم خانه مادرم هم خراب شده و تا تلفن بی سیم جدید برسد با تلفن صحبت کردن به شدت مصیبت شده . یکباره نشستم می بینم رفته از یخچال میوه اورده و می اندازه تو بلوز من واقعا ناراحت کننده است از بس که یخه !!!!!!!!!!!!!!می گوید می خواهم اشپزی کنم همه قابلمه ها و ماهیتابه ها را می کشه بیرون بعد هم ول می کند می رود یعنی اگر یک خورده هم بازی می کرد دلمان نمی سوخت !!!!خلاصه که همه خانه را بهم می ریزد و بعد دیگه هیچ .تنها کارهایی که واقعا سرگرمش می کند یکی کتاب خواندن است که می نشیند و خیلی خوب حواسش را جمع می کند و دیگری خاک بازی البته در حیاط هم اصلا حرف گوش نمی کند و اونجا هم مشکلات دیگه ای هست .

خلاصه که خیلی کارهای دیگه امروز به مامانم گفتم خیلي دلم خواهد گریه کنم بعضی وقت ها اما سعی می کنم اینکار را نکنم هیچی نمی گویم وقتی شیطانی می کنه سعی می کنم داد نزنم بروم چاقوها را بردارم از دم دستش و بگذارم جای بالاتر .اما گاهی اوقات که می فهمم داره لوس بازی در می اوره به شدت سخت گیر می شوم  و حتی با اینکه قلبم به شدت به درد می اد اما اجازه می دهم گریه کنه و خواسته اش را براورده نمی کنم . نمی دانم ا ردرست یاست یا نه اما بعضی وقت ها می فهمم که داره الکی گریه و زاری راه می اندازه .شاید هم هر مادری این حس را داره که بچه اش کی و چه وقت ازرده خاطر است و کی داره ادا در می اوره .

به هر حال یادم نمی ره که وقت و بی وقت دوستت دارم را زیر گوشش زمزمه کنم .

خوابش كمي بهتر شده اما نه عالي من به همين هم راضي ام در حاليكه به شدت خسته است بايد با هزار و يك ترفند خواباندش به زور قصه ها و ... .نمي دانم چرا از بچگي با خواب به شدت مخالف بود .

هر چي كه بچه ها به سر پدر و مادر بياورند بازهم شيرين و دوست داشتني اند و بازهم عاشقانه دوستشان داريم مهم نيست گاه يانقدر شيطنت مي كنه كه من فرصت يك كرم ماليدن به دستم را هم ندارم اما بازهم دوستش دارم از همه چيز و همه كس بيشتر .البته بايد بگويم اگر مامانم تو اين راه دوسال و اندي با من نبود احساس مي كردم تا حالا ديگه واقعا مرده بودم . مادرم امروز كه بهش گفتم من دلم مي خواهد گريه كنم گفت :پس من كه مسن ترم و حوصله ام كمتره چي ؟من بايد چكار كنم ؟پس حتما من بيشتر از تو دوستش دارم كه گريه هم نمي كنم . مارتيا حداكثر يكسالي است كه به شدت بازيگوش و كنجكاو شده اما قبلش چي من قبل هم مشكل شير خوردن و بيدار شدن هر 10 دقيقه را باهايش داشتم .حالا هم به شدت ناراحتم چرا كه هر روز مي بينه سارا شير مي خوره شبها گاهي اوقات از صداي نفس هايش متوجه مي شوم كه داره تند و تند توي خواب مك مي زند . خيلي غصه مي خورم و ناراحت مي شوم . خيلي زياد . واقعا نمي دانم بايد چه مي كردم . تقريبا حدس مي زدم كه اين مشكل را پيدا خواهيم كرد .

مي دانم خيلي اشفته بود دوستهايي كه گفتيد پست هاي طولاني مي گذارم با اينترنت لاك پشتي ام ،دليلش اينكه اف لاين مي نويسم و مرتب هم نيست تكه تكه .يك عالم حرف هايم يادم مي ره و خيلي هم پراكنده است مي دانم به بزرگي خودتان ببخشيد .

اگر راه هاي مناسبي براي سرگرم كردن بچه ها سراغ داريد برايم بنويسيد .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 6:10  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بعد از ظهر ۲۹بهمن ماه است مارتیا دقیقا ۲۷ ماه و یکهفته دارد .از خرید برگشتیم می رویم خانه خاله مامان افشان  تو خیابان چهارباغ خواجو .ضبط ماشین روشن است .ترانه نازگلک  ست**ار .من توی فکرم .یکباره مارتیا می گوید : مگه خورشید باران است که اقاهه می گوید : می باره ؟؟

اشاره می کنه به جمله "خنده هایت خورشید را می باره تو اشیونه امان " توی صندلی خودش نشسته دلم می خواهد بگیرمش تو بغلم و تا جاییی که توان دارم ببوسمش .کلی برایش توضیح می دهم که منظور از بارش چیه و بارش به چه معنا است و معنای این جمله چیه .

خوشحالم از اینهمه دقت و توجه اش .خوشحالم از این که با این سن کم این چیزها را متوجه می شود و خوشحالم از این که اینهمه هوش و استعداد داره . همه د راولین برخورد باهاش متوجه می شوند که خیلی باهوش است .چند روز پیش با پدرش رفته جزیره بازی و اونجا هر چی سوال ازش پرسیدند بلد بوده .مربی اونجا اذعان کرده در حد ۵ ساله ها اطلاعات داره و خوب حرف می زند .

سه شنبه هفته پیش من رفته بودم دکتر با مادرم .از فروشگاه ورزشی شیخ صدوق کیف و کفش خریده بودم و به شهرام گفته بودم که اسکیت هم سایز مارتیا داشت .شهرام و مارتیا رفته بودند اونجا و برای مارتیا اسکیت خریده بودند(چشم من را دور دیدند ) . ۴شنبه هم رفت کلاس . با همان یک جلسه هم می توانه بایسته و هم راه برود . جالبه که اقای مربی پشت تلفن به پدرش گفته بود که به خاطر سن کمش ممکن است خیلی دیر یاد بگیره !!!انقد رقیافه اش با کلاه و مچ بند و زانو بند و ارنج بند ایمنی با مزه می شه .اصلا هر کس که می بیندش دلش غش می ره می بینه این مارتیای کوچولو با این قدش اسکیت پوشیده امده پارک .

عکس هایش اگرچه کیفیت خوبی نداره باید برای ره رفتنش فیلم گرفت تا خوب متوجه شد .

 توی عکس های فضای باز زانون بند و مچ بندش را در اورده و داشت گره می کرد تاکلاهش را هم در بیاوریم !!!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 14:22  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا