تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

دیدید یک کوچولوی دوسال و چند ماهه با اون زبان شیرینش چطوری صبر و تحملتان را به چالش می کشه . باید صبور بود باور کنید من که صبوری می کنم شمارا نمی دانم .

دیدید یک پسر بچه دوسال و نه ماهه چطوری مامانی می شه .بند کفشش را هم مامانش باید ببنده و لیوان آب را هم مامانش باید بده دستش البته مامانش هم باید پر از اب کرده باشه اون لیوان را .

از همه بدتر به چالش کشیدن مغر بدبخت مامان است .مامانا چرا فضا اسمش فضا است : حالا خر بیار و باقالی بار کن ! حالا شما بگویید من بروم یقه هوشم را بگیرم یا فرهنگستان ادب را یا پسرم را ؟چطوری توضیح بدهم که اسم قراردادی است و هر چیزی یک اسم داره مثل شما که بهت می گویند :مارتیا .خوب می گویم و صد تا دلیل و برهان می اورم و به خیال خودم  عجب شاهکاری کردم .حالا وقتی می پرسه چرا قراردادی است چی بگویم ؟

و بعد صد تا چرای دیگه انوقت صبر و تحمل و مغر و فکر و آرامش و همه سر تا پایم به چالش کشیده می شه . اینجور وقت ها دلم می خواهد اسم فضا تربچه ای !دمپایی کهنه ای !چیزی بود دیگه .

من و مادرم داریم متناوبا قربان صدقه پسرکم می رویم .

مارتیا : من پسر هر دوتاییتان هستم. (احتمالا تو دلش گفته بس کنید دیگه )

مارتیا روی مبل خوابش برده من میز را کشیدم جلوی مبل و دوتا بالش گذاشتم که غلت زد نیافته. بیدار می شه و دلیلش را می پرسه برایش توضیح می دهم . خوشحال می شه .می فهمم از اینکه بهش اهمیت دادم خوشحاله . می ره یک بالش دیگه می اره و به مامان بزرگ می گه :مامان فریده برو کنار بنشین من یک بالش بگذارم اینجا تا ست بشه .

چند شب پیش دوباره در تلویزیون یک خانم محترم عصبانی شد و به طرف مقابل فرمود: خفه شو !پسرک دوسال و نه ماهه ما هم که به نظرش جالب امد .چند بار این فعل زیبا را نثار مادر گرامیشان کردند . توی دلم از خنده داشتم می مردم اما به رو نیاوردم دیدم کوتاه نمی آید سرم را بردم تو صورتش  و گفتم مامان این خانم حرف زشتی زد حرف بدی که ما تو خانه ا مان نمی زنیم و دوست نداریم تو تکرارش کنی انقدر با جذبه بود که برای بار اول از خودم خوشم اومد پسرم ساکت شد و دیگه نگفت :مامانا خفه شو .

اینروزها بخشی از خانه مادرم درگیر کار بازسازی است و مارتیا از اینکه هر روز صبح عده ای با دستگاه های جدید و نردبان و ... می آیند خوشحال است . خیلی زیاد . خودش هم از صبح به کار همه اوستا ها به خودش نظارت می کنه انقدر راه می ره که ظهر و شب سریع خوابش می بره . روزهای اول اما نگران بود که مبادا خانه خراب شده و دیگر هرگز درست نشود . راه می رفت و می پرسید چرا خانه امان را اینجوری می کنند ؟ حالا که خراب کاری ها تمام شده و داریم می  رسیم به مراحل تعمیر گویا دریافته که همه چیز ممکن است مثل روز اول شود .

بزودی عکس می گذارم .البته امیدوارم فرصت کنم . دوستای خوبی که در این مدت سراغم را با کامنت و اس ام اس گرفتید ممنونم  و دریا جان شرمنده ام ؟باور کن قد یک دنیا .  می رو خانه خودمان یک ده ورز دیگه و باهات تماس می گیرم تا کاری کنم کارستان .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

شب در سکوت و خنکای باور نکردنی این شب های امرداد ماه در خانه باغ مادر بزرگ و پدربزرگ صورت به صورت هم گذاشته ایم با لحن متفکرانه بزرگ مرد کوچک من رو به مادرش می گوید : مامانا می دانی به نور ماه می گویند مهتاب ؟

من که مادرم و پر از احساس خوب همیشگی از مادر بودنم غرق در شادی از اطلاعات ریز و درشت پسرکم می شوم .می گویم اره مامان می دانم .حتما می دانی که به نور خورشید چی می گویند : و جواب می شنوم :آفتاب .همان که من تو ماشین می گویم اذیتم می کنه .  

و من یک فکر به ذهنم می رسه حالا که هست چرا خودش ندانه . بهش می گویم مامان می دانی تو مثل ماه و خورشید می مانی ؟ می دانی چرا ؟تو به زندگی من و بابا نور پاشیدی درست مثل خورشید و ماه که به روزها و شب های ما نور می دهند . تو هم مثل اونها هستی زندگی من و بابا را نورانی کردی .

می شنوم باشه .سکوت سنگینی بین ما حکمفرما می شه من دارم نفس های این الماس درخشان را بو می کشم و که متوجه می شوم در کسری از دقیقه نفس هایش سنگین می شه و به خواب می ره .از خودم بابت اون حس خوبی که بهش موقع خواب دادم ممنون می شوم و از یادواری لحن باشه گفتنش که حکایت از  شادی و رضایت داشت قند توی دلم اب می شه .برای سلامتی اون و همه بچه ها دعا می کنم و به خواب خوبی می روم خوابی که پر از ارامش است .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:3  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مگر نه اینکه : من مادر توام .

 مگر نه اینکه من و تو حالا درست سه سال و و اندی است که داریم با هم نفس می کشیم .با هم صبح را آغاز می کنیم و شب را به پایان می رسانیم .

مگر نه اینکه تو نفس منی ،تو تجسم زندگی سی و چند ساله منی ،تو ... تو با سایز 98 و وزن پانزده کیلو .

مگر نه اینکه نفس های بیقرار من با نفس های تو آرام می گیرند . 

مگر نه اینکه تا امروز که دوم مرداد سال هشتاد و نه است و تو درست دو سال و هشت ماه و یازده روزه هستی ،حتی یک روز از هم جدا نبوده ایم ، یکروز که هیچ ، بیشترین زمان جدایی امان همان یکم آذر ماه بود که سارا به دنیا آمد .همان شب که بعد از خوابیدنت رفتم و صبح هنگام برگشتم .همان شب که ساعت 5 صبح با تاکسی بی سیم مسیر نسبتا طولانی خیابان شمس آبادی را تا خانه مادربزرگ با یک پیکان قدیمی که صدای موتور و زیر بند قدیمی اش سکوت خیابان ها را در هم می نوردید آمدم .آمدم تا کنارت باشم تا مبادا بیدار شوی .

مگر نه اینکه صد بار به خودم در آن گرگ و میش صبح لعنت فرستادم که چرا تنبلی کردم و ماشین را با خودم نیاوردم .

مگر نه اینکه همه دلهره و و اضطرابم را فرو بردم و به خودم گفتم ک که نفس های تو آرامش بخش خواهند بود . و چقدر نذر و نیاز کردم تا سالم برسم به تو .

مگر نه اینکه دلم ،قلبم ،احساسات و عواطف مادری ام می خواهد تا ابد در کنار من و با من باشی .

ولی  مگر نه اینکه من و تو د رجمع زندگی می کنیم .

مگر نه اینکه انسان ها کامل ترین موجودات اجتماعی عالم اند .

مگر نه اینکه در روزگار نانو و اتم و اینترنت راه ترقی و تعالی از جامعه و جمع آغاز می شود .

مگر نه اینکه ، باید برای دانستن از گفتگو و خواندن و از تجربه و از آزمون و خطا استفاده کنی .

مگر نه اینکه  گفتگو با انسان های فرهیخته ،تجربه از محیط خارج . آزمون و خطا از از محیط  محیط وسیع و پر از فرصت های گوناگون آغاز می شود .

و اما من با همه کاستی هایم و توانایی هایم امروز مادرم . مادر پسرک  دو سال و هشت ماه و یازده روزه ای که دوست داشتنی ، توانا و به زعم دیگران باهوش و خلاق است .

سخت بود و دشوار .الان هم هست . مدت هابود ،باورش سخت است !یکسال و اندی است ،دارم می گردم ،می پرسم ،می بینم ،تحقیق می کنم و دست آخر رسیدم به اینجا ، به مهد و پیش دبستانی سینا .

زیاد پرسیدم و زیاد  تحقیق کردم . حتی وقتی اردیبهشت ماه آمدم اینجا بازهم دودل بودم . بازهم پرسیدم .بازهم از کنار هر مهدی که گذشتم پاهایم لرزید !بروم ؟ببینم ؟بپرسم تا بدانم .  می دانم امکانات  این کشور و شهر محدود است . می دانم هیچ کجا کار خلاقانه ای انجام نمی شود .اما برای همه آن هایی که پیش تر برایت گفتم احتیاج به تعامل است و ابتدا تعامل با همسالان .اینجا را انتخاب کردم فقط به یک دلیل .

زرق و برق و تبلیغات و حرف  و حدیث های دیگران نشنیدم و ندیدم . ستاره هایی که اینروها باب شده اند پیش چشمم نیامد  و نور مهد های سه ستاره خیره ام نکرد .

من به یک دلیل اینجا امدم .محبت مدیر و کارکنان .هیچ چیز به اندازه  رفتار خوب روح یک کودک را اغنا نمی کند و من شیفته رفتار مهربان و آرام مدیر و مربیان شدم .

همین دلیل من را به اینجا رساند: ( به جایی که  اصلی ترین نیاز کودک توجه می شود  ) محبت  و رفتار ساده و مهربان و محیط تحت کنترل .

محیط پر از مهر برای تعامل با همسالان ،برای پیمودن نخستین گام های رفتار اجتماعی  برای من ایده آل بود . امیدوارم که در انتخاب اشتباه نکرده باشم .امیدوارم که ظاهر امر با باطن یکی باشد و امیدوارم پسرکم انچه را که می آموزد در  ابتدا عشق باشد .همان که خوبند مگر خلافش ثابت شود .

شنبه دوم مرداد 89 .در اتاق مدیر مهد . منتظر برای پسرکی که هر از گاهی یادش می افتد مادرش باید باشد می اید مادر را می بیند دستی به صورتم می کشد و می خندد. من را می بیند که گاهی کتاب می خوانم و گاه می نویسم و دوباره می رود .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 14:51  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
اینهم از تصویر پرنس و پرنسس خانه ما . این تنها عکس جدید بود که از سارا داشتم و دوتا عکس متعلق به یک مراسمی در خرداد ماه که روی دوربینم بود و امروز خالی کردم .

اون گل را هم عمه خانم بهش داده و طفلی کلی وقت گل را محکم تو دستش نگه داشته بود.

خدای مهربان ممنونیم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 21:43  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

درست سی ام ابان ماه هشتاد و هشت بود زن دائی مینا دیگه خیلی دلواپس بود چرا که دکترفقط دوروز(تا دوم آذر)برای به دنیا امدن سارا وقت داده بود. اومد به اختیار خودش که اومد، نیومد ؟

درست اولین ساعات روز یکم آذر ماه سارا به تلاش افتاد و جنب و جوش .

یادم می اید .وقتی رفتم بیمارستان با مارتیا (البته مارتیا داخل بیمارستان نیامد ) رفتم اتاق نوزادان و سارا را دیدم . روز اول بچه زیبایی نبود .نمی دانم همه بچه هایی که با زایمان طبیعی به دنیا می ایند همین گونه اند به نظرم امد که صورتش دفرمه شده اما هیچ چیز نگفتم .  باورم نشد وقت پدر و مادر هر دو از زیبایی و تناسب صورت برخوردارند چرا بچه این شکلی است ؟

روزهای بعد و ماههای بعد سارا بهترو بهتر شد تا جایی که هر کس مارتیا را می دید می گفت : ته صورت مارتیا و البته پد رو مادرش را دارد .سارا کوچک و ناتوان بود .شیر نمی خورد .حدود 10روز اول زندگی اش را درخواب به سر برد . پرستارهمان دکتری که پزشک همیشگی مارتیا است به لطف و توجه دکتر طریقه شیر دادن را با شرایط خاص مادرش اموزش داد و سارا بزرگ و بزرگ تر شد .

هنوز هم هیچکس با قاطعیت نمی گوید سارا شبیه چه کسی است . اما فوق العاده با نمک است گاهی شبیه پدر ش می شود و گاهی مادرش .اخرین اخبار هم می گوید:که دوستان مادرش اذعان کرده اند سارا شبیه عمه خانم است . (عجب ژن قویی دارد این عمه خانم )

مادرش از 8تا 12.5 ظهر سر کار می رود . با شرکت هماهنگ کرده است و زود می اید .در واقع ساعت ناها و شیر و دوساعت هم مرخصی بدون حقوق .

سارا را مادر بزرگ نگه می دارد . سارا عاشق مادرم است . یک رقیب جدی شده است در عشق ورزی به مادر بزرگ برای مارتیا .

عمه خانم هم دوستش دارد صدایش می کنم .نمکدون ، تربچه نقلی و دختر عمه .البته در غیاب پسرکم .

چند روز پیش از مادرم خواستم تلفن را بگذارد در گوش سارا و همان حرف هایی را که همیشه برایش می زنم پشت تلفن گفتم .:

دختر عمه ،تربچه خانم من خوبی بیا بغل عمه و ...

باورم نمی شد اما واکنش نشان داد . و شروع کردن به حرف زدن به زبان هشت  ماهه ها . انگا رعمه خانم را شناخته بود .

به مادرم می گویم مامان بزرگ شده ها .مادرم می گوید : آره بابا ،وقتی می گذاریش روی زمین ( به حالت خوابیده ) سعی می کند بلند شود و بنشیند . سارا بسیار زیرک ، باهوش و زرنگ  است و آرام .پیداست شخصیت آرام و خونسردی دارد .درست مثل پدر و مادرش .سکوتش درست مثل پدرش حکایت از هوش و زیرکی اش دارد .

درست نقطه مقابل مارتیا است هر چقد رمارتیا پرجنب و جوش و پر سر و صدا بود سارا آرام است و متین . شاید از حالا دارد نشان می دهد که خانم موقری است .

مارتیا دوستش دارد .می دانم که دوستش دارد .مرتب سراغش را می گیرد اما حتی تحمل ندارد که  کسی کوچکترین توجهی به سارا نشان دهد .سعی می کنم بفهمد که سارا را دوست دارم اما همه عشق و توجهم به مارتیا است .که البته در اکثر موارد بی فایده است . (گاهی انچنان دختردائی دختر دائی من  راه می اندازد که هر کس نداند گمان می کند چه خبر است )

 

سارا هم مارتیا را می شناسد انقدرکه تا مارتیا می رود طرفش سعی می کند راه فراری پیدا کند !!!

یکبار هم انچنان گاز محکمی از پای تپلوی سارا گرفت که تا چند دقیق جای گردی دندان هایش روی پاهای سارا ماند .

با همه این تفاسیر وقتی برایش تعریف می کنم که مامان افشان وقتی خیلی کوچک بوده بعضی از روزهای هفته را با دائی به مهد کودک دائی می رفته می گوید : من هم می توانم سارا را با خودم ببرم . می دانم در سالهای نه چندان دور بهترین همدم و یار و همبازی اش همین سارا خانم است و البته یار همیشگی در دعوا و گیس و گیس کشی اش .

مادرم ا زحالا از تصور اینکه دوتایی د رحیاط بزرگ خانه مادربزرگ می دوند و شادی می کنند و صدای قهقهه هایشان فضای خانه را پر می کند، حظ وافر می برد . (و ایضا من و بقیه )

اما می دانم این دو همبازی کوچولو روزهای پرتنش و سختی را در پیش رو دارند . که باید ما بزرگ تر ها مدیریتش کنیم .بدون دخالت مستقیم .

پ.ن  1:جالب است بدانید روز زایمان من (البته به صورت طبیعی ) و خانم برادرم هر دو دوم آذر ماه بود .شاید اگر من هم سزارین نمی شدم  مارتیا آذر ماه به دنیا می آمد .در ضمن من و برادرم هر دو متولد مرداد ماهیم .

پ.ن  2: برای اینکه فکر نکنید بی جهت از زیبایی و نمک برادرزاده ام تعریف کردم .عکس جدید دارم اما ساعت سه نیمه شب است و دوربین و کابل و ... توی اتاق خواب و شهرام هم خواب است .بزودی عکسش را می گذارم .

فقط برای خالی نبودن عریضه یک عکس از مارتیا می گذارم و می گویم این عکس پسرکم است در اسفند 86 همین پسری که حالا انقدر بزرگ شده که بلند شده یکروز صبح و به من می گوید : مامانا یکدونه ممنا  یم کنده شده .می گویم نه مامان مگه می شه ؟ می گوید : آره خودم تو آئینه دیدم .می گویم خواب دیدی عزیزم  ،ممنا کنده نمی شه  .و در ائینه نشانش دادم تا باور کند .  ( چه دغدغه هایی داره )

پ ن 3 : چند روز پیش برای خرید رفته بودیم عسلویه یک مغازه سیسمونی فروشی هست که ازش پمپرز گرفتیم که همه چیز داره و الحق چیزهای جالبی داره یعنی کافیه بروید توی این مغازه و هوس دومی به سرتان می زند . (منظورم نی نی دومی بود )

یک عالمه هم اسباب بازی داره یک میز تحریر گذاشته بود رویش یک لپ تاپ با یک تلفن بود .از اول که رفتیم مارتیا رفت نشست روی میز و خیلی عالی لپ تاپ را روشن کرد و یک دستش به ماوس بود و با لپ تاپ کار میکرد و یک دستش هم به تلفن و با تلفن بازی می کرد .اما وقتی بهش گفتیم داریم از مغازه می رویم بلند شد عین یک جنتلمن لپ تاپ را خاموش کرد و اومد . بابا به من اشاره کرد که لپ تاپ را بخریم به شهرام گفتم: نه به چه درد می خوره این برای یادگیری ریاضیات و .. است فعلا به دردش نمی خوره .

امروز ازحمام که امد بابایی بهش پوشک نبست و مرتب بهش گفتیم می خواهد بره دستشوئی یا نه؟ تا شب سه بار گفت بله و رفت دستشوئی و خیلی هم موفق عمل کرد و نگران این هم بود که ایا اقای مغازه دار بازهم شو*رت داره یا نه (چون مارتیا دوتاشورت  از مدل لباس زیر داره).بهش گفتم برایش جایزه می خرم (خیلی هم تعجب کرد که من و بابا بهش گفتیم شب را پوشک ببنده ).بهش گفتم جایزه چی می خواهی که گفت: اون لپ تاپ که تو اون مغازه دیدم . ( وای رسما داشتم برایش غش می کردم که از اون روز تا حالا اصلا درباره اش حرفی نزده  و توی مغازه هم اشاره نکرد می خرید یا نه؟) بهش گفتم باشه رفتیم اصفهان برایت می خرم( آخه از اونها همه جا هست  . )

گفت : ولی اونکه اینجا بود . گفتم :باشه اگر بابا توانست فردا بره برایت می خرم اگر نه می رویم اصفهان برایت می خرم .

شب با رویای لپ تاپ خوابید و پرسید تلفن هم باهاش بود .گفتم نه خودت تلفن داری همان را بگذار روی میز .

با شوق خوابید. انقدردوست دارم ذوق کردن ها و خوش اخلاقی هایش را در وقت خواب .

پ.ن 4: دوشب شهرام رفت توی تختش خوابید .آی من بهش خندیدم و گفتم تصور دست و پاهای تو تو اون تخت خیلی جالبه . بعد از دوشب هر شب سر شب می گوید: مامان تو می آیی تو تختم بخوابی ؟ و حالا من می روم می خوابم .اما کسی هنوز بهم نخندیده .

 اینهم حسن ختام پست امروز :

esfand 86

پ.ن 4: بعدا اضافه کردم

امشب بابا ماشین بالابر شده بود و مارتیا را با پاهایش می برد بالا .

مارتیا فرمان می داد ماشین بالابر برو بالا بیا پایین ،پاشو برقص  وبشین 

رفتم انگور اوردم نخورد دیدم ناراحته می گویم چی شده ؟می گوید: مامانا ماشین بالابر من را اذیت کرد . می گویم چکار کرد : من با ماشین بالابر تصادف کردم با کله سقوط کردم رو ماشین بالابر . (بیچاره ماشین بالابر )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا