تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام                                                                       Lilypie 1st Birthday Ticker
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
      

                                     تولدت مبارک

                                     خوش آمدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:30  توسط مادر   | 

هرگز و هرگز و هرگز روزهای پایانی انتظار برای به دنیا امدنت را فراموش نخواهم کر .آنهمه شور و هیجان و عشق و شادی را هرگز .آنچه را که و به من دادی با هیچ چیز در دنیا مقایسه نخواهم کرد کوچولوی دوست داشتنی .همه انچه خوبی است در دستان تو  یافتم پاکی صداقت و مهر و لطافت .با تو یکسال عاشقی را تجربه کردم . بوسیدن و بوییدنت به من انرژی و نشاط می دهد .هرگز روز ۲۱ ابان ۸۶ را فراموش نمی کنم .به یاد خواهم داشت که تا صبح نخوابیدم .اگرچه بارداری را دوست داشتم و می دانستم که دلم برایت تنگ خواهد شد دلم برای همه ۹ ماه بارداری دلم برای لگد زدن هایت دلم برای زیر ابی رفتن ها و شنا کردنت هایت دلم برای تکان هایت که دلم را خربزه می کردی تنگ خواهد شد اما بازهم بیصبرانه مشتاق دیدن روی ماهت بودم به همان زیبایی که در سونو سه بعدی دیدم .فرشته سفید رویی که خوابیده بود در بستری آرام و راحت .

فرشته ای که به من نعمت لذت شجاعت و شهامت مادر بودن را هدیه داد .

ممنون از هدیه ات: مارتیا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:47  توسط مادر   | 

پسرم بی اندازه مهربان و فهیم است تازگی ها کالسکه و گردش رفتن با آن را دوست دارد .اواز می خواند و پاهایش را به علامت شادی در کالسکه اش تکان م یدهد . هر جا لازم بداند به همه اعضای خانواده محبت می کندبا بوسه هایش و سر روی صورت یا پا گذاشتن.

مشغول تدارک مهمانی تولد کوچکی هستیم برایش تا به یادگار بماند از دوران نونهالی .دوستت داریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:2  توسط مادر   | 

کوچولوی شیرین دوست داشتنی من انقدر ناز است که حد نداره .از میوه ها عاشق انار است .مثل مامانش از انار خوردن سیر نمی شه .هر کس انار بخوره و به مارتیا نده با اعتراض مارتیا روبرو می شه .

از نوشیدنیها هم اول شیر مامان و بعد دوغ جالب است نه .شب ها که ماشیر می خوریم حتی اگه لیوان شفاف نباشه می فهمه و ماباید برایش توی یک لیوان دوغ بریزیم و بدهیم بخوره تا اعتراض نکنه .

ببین پس مامان برای خودت مردی شدی و بزرگ شدی و من فقط همین یک شال همین یک سال پیش بودکه داشتم روزها را می شمردم تا به دنیا بیایی.

مارتیا خیلی سخت توی صندلی ماشینش می شینه .اگه من و بابا باهم باشیم تقریبا اصلا نمی شینه اما اگه من تنها باشم شرایط را درک می کنه و کمتر ایراد می گیره .چقدر بزرگ شده کلی فهیم شده و برای خودش استدلال های منطقی داره .وای که چقدر دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:45  توسط مادر   | 

چهار روز تا تولد یکسال پسر من مانده .نمی دانم چی بگم از خوشحالی ام که می دانی از دوست داشتنت که می دانی از غرورم بابت داشتنت که می دونی پس چی بگم .از خدا هم که روزی هزار بار تشکر میکنم .

پس بهتر است بگم :مادر بزرگ خوب ممنون از زحمت هایت امروز خیلی مریض بودم و مارد بزرگ زحمت نگه داشتنت را کشید تا من بتوانم استراحت کنم .نمی دونم اگه خانه خودمان بودم چی می شد .مادر خوبم ممنونم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:53  توسط مادر   | 

پسرک مامان خیلی دوستت دارم  درست مثل روزهای پارسال دل توی دلم نیست . 

چقدر خوشحال بودم چقدر شاد و امیدوار برای به دنیا اومدنت چقدر هیجان زده برای گرفتن دست های کوچکت بزرگ مرد قهرمان .

بهترین و ناب ترین احساس من در یکسال گذشته زمانی بوده که در حال شیر خوردن به محبت و به قدردانی دست هایت را روی بدن و یا دست هایم کشیدی انقدرکف دستهایت نرم و لطیف است که نمی توانم توصیف کنم . وای چه احساس خوبی .چقدرآرامش بخش .

ممنونم پسرم بابت همه اون احساسات خوبی که بابت داشتم تو تجربه کردم که بدون تو هرگز امکان پذیر نبود .تو فرشته ای عزیزکم

مارتیا :با خودم تکرار می کنم چه ضرباهنگ زیبایی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:40  توسط مادر   | 

پسر من ۵ دندان دارد دوتا پایین و سه تا بالا .دیگه کمتراز یکهفته مانده هیچ وقت اون روزهای آخر یادم نمی ره آخرین بار ی که رفته بودم دکتر تا تولدمارتیا ۶ روز باقی مانده بود .دکتر گفت قرارمان هفته بعد توی بیمارستان بازهم کلی غر زدم مبادا دیربیاید و من دچار استرس بشوم .خدایا دوستت دارم .چه روزهای زیبایی با بارداری ام برای اولین بار و با دلایل محکم فهمیدم خدا زن ها را بیش از مردها دوست داره .خدایا من هم دوستت دارم .

مارتیا مامانی عزیز دلم دوستت دارم خنده ها و قهقهه هایت به من زندگی میده دوستت دارم .تو به من یک زندگی تازه دادی من را لایق مادری دانستی و به دنیای من پا گذاشتی مادری ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:34  توسط مادر   | 

هفت روز مانده به شروع عاشقی را حتما بخوانید همه احساسات من در ۹ ماه بارداری در آن جمع شده .

خدایا انقدر دوران شیرینی بود که گاه گمان می کنم با تکرارش مکرر می شود و دیگر آنرا زیبایی را ندارد ونمی دانم شاید هم قند مکرر است و شیرین تر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:20  توسط مادر   | 

مارتیا پسر کوچولو کلی مستقل شده دیگه می خواهد با قاشق خودش به تنهایی غذا بخوره حتی اگه نتوانه به درستی این کار را انجام بده و بکلی غذا خوردنش مختل بشه .بی نهایت مهربان است .و به خوبی ابراز احساسات میکنه .این خصوصیتش را خیلی دوست دارم .

این روزها در حال برنامه ریزی و تدارک برای جشن تولدش هستم البته تولد انچنان شلوغی نخواهد بود اما چون می خواهم از عذا های تدارک دیده شده نصفش را  خودم تهیه کنم کمی مشکل خواهد بود .

دوست داشتم خودم کیکش را تهیه کنم اما زمان زیادی می بره و می ترسم نتوانم بخوبی از پسش با یک پسر شیطان بربیایم .نشالله سالهای آینده.

پسرکم دوستت دارم عزیزم عاشقت دیوانه وار .مهربونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:37  توسط مادر   | 

پسرک مامان قهرمان کوچولو عزیز دلم امروز ۲۰ تا پله خانه مادر بزرگ را با یک پاگرد یک نفس طی کرد. ای کاش همه ما به اندازه این قهرمانان کوچک پشتکار و اعتماد به نفس داشتیم بزگ شدی مرد کوچک .

حالا در استانه تولد مارتیا جوجو ۴ تا دندان داره سه تا بالا یکی پایین .

اگه فرصت داشتید اینجا را هم بخوانید حال و هوای من پارسال همین روز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:6  توسط مادر   |