تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 

آسمان بارانش گرفته است و من امروز خوشحالم . خیلی زیاد . به خاطر باران است ؟نمی دانم . به خاطر  دکتر است که رفته ام و می گوید ضربان گوش راستم فقط به دلیل آلرژی است ؟نمی دانم . به خاطر این است صبح همه خانواده ام خبر دار شده اند که من گوشم ضربان دارد و نگران شده اند ؟نمی دانم . به خاطر این است که دارم فصلی نو در زندگی ام باز می کنم ؟نمی دانم . به خاطر این است که امروز مثل اسب عصاری از مرداویج به خیابان دانشگاه بعد به خیابان نظر غربی و از انجا به به خیابان ۲۲ بهمن و بعد به خیابان مرداویج تازاندم تا کلی کار اداری انجام بدهم و توانستم قبل از ۱۲ همه را تمام کنم ؟نمی دانم . شاید برای این  است که در ترافیک و .. لایی کشیدم کلی با سرعت غیر مجاز راندم اما هیچ پلیس محسوس و غیر محسوسی من را ندید . ؟نمی دانم . شاید برای این است که فهمیدم فردا نتیجه کار اداری امروزم ۵۰درصد جواب می دهد ؟نمی دانم .شاید هم دیوانه شده ام که انقدر خوشحالم ؟ این را هم نمی دانم  . شاید از اثرات اب زاینده رود است که مدتی است جاری است حتی اگر خبر برسد قرار است یکماه دیگر دوباره سد را ببندند . می دانید که در نبود اب اصفهانی ها افسرده می شوند؟ این نتیجه یک تحقیق علمی است . نمی دانستید ؟

خلاصه اینکه من عاشق بارانم . و امروز خوشحالم به یکی از دلایل بالا و یا حتی به هر دلیل بی مزه دیگری .

پست بعدی من را اگر وقت کردم بنویسم بخوانید . عنوانش هست :تفاوت پسر من و ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:17  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

پست شماره ۳۴۱ واقعی و قدیمی عنوانش بود مرگ . انگار برای بار اول باید از گیجی بلاگفا تشکر کنم که پستی که در مورد مرگ نوشته بودم را پابلیش نکرد و پست پرید روی هوا . شاید بهتر بود که اصلا این پست را نمی نوشتم . آنهم در وبلاگ پسرک ۴ ساله ای که درک درستی از مرگ ندارد . و امیدوارم که به این زودی ها نفهمد که در این دنیای فانی هیچ  هیچ و هیچ چیز واقعی تر و حتمی تر از مرگ وجود ندارد .واقعیتی انکار ناپذیر . دنیا فانی است اما مرگ فنا ناپذیر نیست .عشق  تنفر زندگی امید و ... و هر انچه شما تصور کنید ممکن است واقعی نباشند اما واقعیت فقط مرگ است و این برای من دردناک است .

توضیح :در چند روز گذشته مادر بزرگم (مادربزرگ پدری ام ) با واقعیت مرگ در آمیخته است .  


اما من هنوز زنده ام ومی خواهم پسرم زندگی کند . می خواهم پسرکم از روزهای زندگی اش لذت ببرد . انسان باشد . مهربان و با گذشت و می خواهم مرد باشد . می خواهم در اینده ای نه چندان دور مفهوم عشق اعتماد تعهد کار و گذشت دوست داشتن و وفاداری را یادش بدهم . می خواهم زندگی اش پر باشد از کار و عشق و امید . می خواهم زندگی کند . انقدر که هیچ واقعیتی نتواند پایه های زندگی اش را سست کند . پس زندگی می کنیم .

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:58  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

بهار را دوست دارم. اردیبهشت را بیشتر . روزهای دل انگیزی است دوباره همه گل های خانه مادری ام گل داده اند . بهار امده و دلبری می کند از هر چه درخت و بوته است . البته اشتباه نشود ان درختچه گل یخ را با همه بی برگی ها با ان گل های کوچکی که تمام حیاط خانه را پر از عطر خوش بهشتی می کنند با هیچ بهاری عوض نمی کنم . عجبا که حالا این درختچه کوچک فقط برگ دارد و نه هیج گلی اما از کنارش که رد می شوم دلم می خواهد به تک تک برگ هایش بوسه بزنم . دوباره درخت های ابشار طلایی گل کرده اند . دوباره درختچه بداق(به ضم ب ) به گل نشسته و ترکیب گل های سفیدش با برگ های سبز تازه رسش دل از کف می رباید . بهار فصل عاشقی است . فصل نو شدن . ( اگرچه من  زمستان را بیشتر دوست دارم ). بهار فصل احساس است . فصل دوباره زیستن .


پسرکم خوب است . البته سرماخوردگی دارد . مربی باشگاه خانم م ..از این باشگاه رفته است و من هنوز ۵ جلسه با باشگاه پ قرارداد دارم . نمی دانم باید چکنم . بقیه مربی ها مردند و گمان نمی کنم مارتیا بتواند با ان ها کنار بیاید . یعنی مردها شاید تحمل مارتیا و شیطنت هایش را سر جلسه نداشته باشند . مارتیا هم اصرار دارد حتما برود باشگاه شاید هم بیشتر برای دیدن گرگی . نمی دانم باشگاه بعدی گرگی دیگری دارد .

درمورد انتخاب مهد برای سال اینده دودلم . نمی دانم می توانم دوباره مارتیا را همین مهد کودک ثبت نام کنم . تنها حسن این مهد کودک این بود : رفتار بدی از نطر روانشناسی با بچه ها ندیدم انجام بدهند اما از بقیه نظر ها بسیار ضعیف است و بخصوص تعداد مربی .و مربی خودش هم پنج شنبه ها نمی اید مهد و به همین دلیل برای ما پنج شنبه ها مهد تعطیل است چون مارتیا بدون خاله ب نمی رود سر کلاس .  دوباره باید بیوفتم دنبال مهد تازه یا بی خیال همه چیر بشوم تا پیش دبستانی سال ۹۲؟؟؟؟؟

اگر بخواهم دغدغه هایم را بنویسم طوماری خواهد شد . حوصله نوشتن همه چیز را هم ندارم  . بروم فعلا به امورات اشپزخانه برسم تا بعد.


دوست عزیز سپنتا من ادرس میل شما را ندارم و کامنت اخر شما حاوی ادرس میل شما نبود . لطفا دوباره برایم بگذارید تا جوابتان را بدهم .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:42  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

چون صراحی رخت در میخانه می‌باید کشید

این که گردن می‌کشی، پیمانه می‌باید کشید

کم نه‌ای از لاله، صاف و درد این میخانه را

با لب خندان به یک پیمانه می‌باید کشید

پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک

رخت خود بیرون ازین ویرانه می‌باید کشید

حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی

تا نفس چون مورداری، دانه می‌باید کشید

عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت

ناز مهمان را ز صاحب خانه می‌باید کشید

نیست آسایش درین عالم، که بهر خواب تلخ

منت شیرینی افسانه می‌باید کشید

مدتی بار دل مردم شدی صائب، بس است

پا به دامن بعد ازین مردانه می‌باید کشید

 


خودم هم نمیدونم من چرا اینقدر این ظرف را دوست دارم . منظورم صراحی است . اون قدیم ها یک دونه قدیمی اش را داشتیم تو خانه که سبز رنگ هم بود و روی میز کنار مبل بود بعد از ونجایی که برادرم از مبل ها به عنوان مانع پرش استفاده می کرد یکروز میز کنار مبل را برگرداند و صراحی شکست و حسرتش برای همیشه به دل من موند . اون قدیم ها وقتی دوره های سفالگری را تو دانشکده هنر اصفهان می گذروندم کلی سعی کردم که یک دانه سفالی اش را بسازم . اما موفق نشدم . چون اصلا صراحی را با شیشه می سازند و در اوردن گردن به اون باریکی و البته کمی انحنا دار با گل کار مشکلی است . یک استادی داشتیم که می دید من مدام ظرف هایی درست می کنم که ته گرد و سر دراز دارند می گفت خانم ... شما چرا همش قیف می سازید ؟

صراحی ظرفی است شیشه ای با شکم کاملا گرد و گردن دراز و باریک کمی انحنا دار که لبه گردن گرد نیست و برش اریب دارد . و البته کاربردش در میخانه ها بوده در قدیم .

من عاشق این ظرفم و البته عاشق شیشه گری هم هستم .

اهان شعر مال صائب تبریزی است . و من صائب را هم خیلی دوست دارم . 

پ.ن:بعدا تونستم این عکس را پیدا کنم تو اینترنت و اینجا بگذارم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:28  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

یکشنبه مهد کودک نرفت کلی هم بهانه اورد . من حس کردم چون مادرم اینجاست داره امتناع می کنه . کوتاه اومدم. امروز صبح می گوید :خسته ام . می گویم :باید بروی مهد کودک اگرنمی خواهی بروی مهد باید بروی توی اتاقت و تا ظهر بیرون نیایی . می گوید :اهان پس موضوع اینه که تو می خواهی راحت باشی .من

دیشب مادر بزرگ تماس گرفته و مارتیا گوشی را از دست من می گیرد و با بغض می گوید :که مادربزگش برگردد .بعد از اتمام صحبتش از خانوداه می گویم و ازش می پرسم که من و بابا را دوست دارد یانه؟ و بچه باید با خانواده اش زندگی کند و ... . من تو بابا را دوست دارم .اما کم! اونی که من خیلی زیاد دوستش دارم مامان فریده است . من :

طبق قرار مارتیا پنجشنبه ها می رود خانه مادر بزرگش و من جمعه می روم دنبالش . شب که برگشتیم خانه خودمان . می گویم مامان شام پلو خورشت کرفس داریم می خوری ؟جواب نمی دهد . یادم می اید که مادرم ظهر برایش تو ماهیتابه های هپی کال مرغ و هویج و سیب زمینی درست کرده بودند و باقیمانده اش را برایش فرستاده اند . می گویم . آهان راستی مامان جون بقیه غذای ظهرت را هم فرستاده می خوری مرغ و هویج را .می گوید :آره آره می خورم . بعد بغض می کنه شدید و مدام با دستش چشمهایش را می ماله و باهمان بغض وحشتناک می گوید :پس یک نامه برای مامان جون بنویس .بنویس مامان فریده مهربونم تو که مامان جون سارا و مارتیایی . ممنون ازت که برای من غذا فرستادی !!! احساس می کنم الان بغضش تبدیل به هق هق می شود . پس سریع شماره مامان فریده را می گیرم تا با هم حرف بزنند .

این هم از من و پسرکم . راستش با اینکه عشق می کنم از رابطه میان پسرم و مادربزگش اما برای خودم متاسفم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:0  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا